حجة الاسلام
ابوحامد محمد غزالی در روز دوشنبه ۱۴ جمادی الثانی
سال ۵۰۵ هجری، پس از ادای نماز صبح، در سن ۵۵
سالگی در شهر توس (طوس) دار فانی را وداع گفت و به دیار باقی
شتافت و در "طابران" طوس به خاک سپرده شد.

تازه ها: شماره "159" هفته نام-
فرهنگ و اندیشه امام محمد غزالی
امام محمد غزالی
يكشنبه, ٠٨ جوزا ١٣٩٠
چهار شنبه، چهاردهم جمادی الثانی،
برابر به بیست و هشتم ثور ، سالروز رحلت امام محمد غزالی (رح) از
بزرگترین متفکرین جهان اسلام بود.
امام حجت الاسلام ابوحامد محمدبن محمد غزالی
به تاریخ 450 هجری، در طابران طوس به دنیا آمد، و هنوز طفل
خوردسالی بود که پدرش محمد غزال درگذشت و او را با برادر کهترش احمد یتیم
گذاشت. سرپرستی دو کودک با مختصر اندوختهی پدرشان به یک دوست
صوفی واگذار شد اما تمام شدن این اندوخته که احتمالاً در دنبال یک
قحطی و سختی عام روی داد ابوحامد و برادرش را واداشت تا به
اشارت صوفی سرپرست خویش به مدرسه پناه جویند. در مدرسه ابوحامد یک
چند نزد امام ابوعلی احمدالراذ کانی مقدمات فقه شافعی آموخت. و
به همین ترتیب تا سال 478 ـ یعنی تا سن بیست و هشت
سالگی ـ در طوس و گرگان و نیشابور به فرا گرفتن علوم ظاهری
پرداخت؛ هم در این سال خواجه نظام الملک وزیر دانشمند و دانش دوست
ملکشاه سلجوقی را با وی ملاقاتی دست داده شیفتهی
پایهی فضل و دانش وی گشت و تا سال 484 در دربار سلجوقی
با منتهای عزت آمد و شد داشت و در کارهای بزرگ دخالت می کرد؛ درین
سال به خواهش خواجه، منصب تدریس مدرسه را برعهده گرفت و تا سال 488 در آن
مقام که بزرگترین پایگاه علمی آن زمان بود بماند.
همان گونه که خود در کتاب «المنقذ من
الضلال» می نویسد چون علوم رسمی ظاهری درد درونی او
را درمان نمی کرد و به چراهای فراوانی که هر متفکر هوشمندی
را در دوران زندگی راحت نمی گذارند جواب های خاطر پسندی نمی
داد، در ضمن مدت تدریس و پیش از آن به تحصیل فلسفه پرداخت و
گفتارهای صوفیان و متکلمان و باطنیان را زیر و زبر کرد و
در پایان کار چون از هیچ راه آرامش خاطری برایش فراهم
نشد، از دستگاه دنیایی و تدریس و منصب سیر آمد و
حالش دگرگون شد و به ناچار از همه چیز چشم پوشید و از بغداد بیرون
شتافت و آهنگ شام و حجاز کرد و گوشه یی گرفت و در همین گوشه گیری
غزالی دیگری شد که آثارش ـ و به خصوص کتاب کیمیای
سعادت در فارسی و احیای علوم دین در عربی او را
همان گونه به ما معرفی می کنند.
غزالی باور داشت که فلسفه انسان را
مغرور می کند و حس تکبر و بزرگمنشی را در او می افزاید.
پس در ضمن این به سوال های درونی اش از فلسفه و علوم ظاهری
جوابی نیافت، ترک همه کرد و راهی دنیای تصوف و
عرفان شد راه دور و دراز سفر در پیش گرفت.
آورده اند که در دمشق غزالی در صحن
جامع اموی، روستایی را دید که از فقهای جامع مسئله یی
پرسید و آن ها به او جوابی ندادند. چون غزالی دریافت که
مسئلهی سایل بی جواب ماند او را بخواند و جوابش بداد اما روستایی
آن جواب را نپذیرفت و چون فقها جوابی را که این فقیر عامی
داد از روستایی شنیدند پسندیدند و از این ناشناس
درخواستند تا به آن ها چیزی تدریس کند وی ناچار آن را به
روز دیگر موکول کرد و از آن جا بیرون رفت. همچنین می گویند
در یک مدرسهی دمشق که باز ناشناخته بدانجا وارد شد، مدرس آن جا را دید
که ضمن درس، قول غزالی را نقل می کند ترسید که این امر او
را دچار عجب سازد ناشناخته از مدرسه بیرون آمد و شهر را ترک کرد. باری
در تمام مسافرت در شام و قدس و حجاز سعی کرد از وسوسهی
عجب و شهرت دور بمانَد و بلاخره در پایان مسافرت دمشق و بیت المقدس و
به جا آوردن مناسک حج، با گذشتاندن ده سال یعنی تا 498، شوق دیدار
زن و فرزند او را به طوس کشانید و یکسال دیگر همچنان در گوشهی
عزلت بزیست.
در پایان این سال، نیمی
به اصرار و الزام فخرالملک وزیر سلطان سنجر و نیم کمتری به میل
خود تدریس نظامیه نیشابور را پذیرفت ولی غزالی
نیشابور دیگر بود و غزالی بغداد دیگر: این غزالیی
بود که در بوتهی مجاهدت ها و ریاضت های یازده ساله
گداخته شده، پاک و بی آلایش از کار درآمده بود، زبانیکه از اندیشه
سر نیرو می گرفت یکسره به دل پیوسته بود و درس هایی
را تفریر می کرد که به مکاشفه و مشاهده از استاد آفرینش آموخته
بود.
در تدریس نیشابور بیش از یکسال
درنگ روا نداشت و به همهی اصرارهایی که برای ماندن به وی
می شد از کار کناره گرفت و به وطن اصلی خویش طوس بازگشت. مدرسه یی
و خانگاهی برپا کرد، قسمتی از روزگار خود را به تدریس در مدرسه
و بخش دیگر را به راهنمایی و دستگیری صوفیان
و وارستگان خانگاه برداخت تا در سال 505 دیده از این جهان بر بست و به
دیگر سرای شتافت.
از غزالی بیش از صد کتاب و
رسالهی بزرگ و کوچک در فقه و حدیث و کلام و اخلاق وفلسفه و جز
آن برجای مانده که گل سرسبد آن ها در زبان عربی کتاب «احیاء
علوم دین» و در فارسی خلاصهیی از
آن کتاب به نام «کیمیای سعادت» می باشد.
امام غزالی کتاب احیاء را در
مدت گوشهگیری و عزلت نوشته و تقسیم بندی رکن ها و اصل
ها و فصل ها آن تقریباً مانند کیمیای سعادت می
باشد. کتاب کیمیای سعادت ـ طوری که گفتیم ـ خلاصه و
به احتمال نزدیک به یقین خلاصهی ترجمه مانندی
است که خود غزالی از کتاب احیاء بیرون آورده است.
احياء علوم الدين و ضرورت احياي آن در
روزگار ما
اشاره
در ماه اسفند/حوت 1387 خورشیدی،
همايش دوروزه در مورد امام محمدغزالي با حضور انديشمندان و متفكران ايراني به
مناسبت نهصد و پنجاهمين سالگرد تولد وي در موسسهی پژوهشي حكمت و فلسفه
ايران برگزار شد.
در اين همايش كه با استقبال گستردهی
دوستداران عرصهی انديشه روبهرو شد 19 مقاله توسط پژوهشگران در زمينههاي
مختلف كلام، فلسفه، اخلاق و منطق، راجع به غزالي ارائه شد كه نشان از اهميت بالاي
اين متكلم و اثرگذاري وي بر حوزههاي مختلفي مانند فلسفه و علم در ساحت تفكر
اسلامي دارد. در این جا با نظریات دکتر پازوکی در مورد کتاب احیای
علوم دین امام غزالی در این همایش آشنا می شویم.
غزالي احياء علوم الدين را در قرن
پنجم هجري نگاشته و در آن به مسئلهی علم و دانايي پرداخته است. وي در اين
كتاب در صدد پاسخ دادن به اين مسائل است كه علم حقيقي را از علم غير حقيقي نشان
دهد و بگويد كدام علم است كه فريضهی هر مسلماني است.
نسبت علم و عمل چيست و اين پرسشها در
ميان عالمان مسلمان پس از وي نيز پيگيري شده است. دكتر پازوكي با ذكر اين درآمد به
بررسي خردهگيريهاي غزالي بر متكلمين و تعاريف وي از علم حقيقي و توحيد پرداخت و
گفت: غزالي به متكلمان خرده ميگيرد كه توحيد را عبارت از صنعت كلام و مجادله كردهاند
در حاليكه در عصر اول اسلامي چنين نبود، علم حقيقي دانستن راه آخرت و شناخت
چيزهايي است كه اعمال نيك انسان را تباه ميكنند ولي اكنون فقه و كلام علوم رسمي
شدهاند كه بيشتر به دنيا ميپردازند.
بنابراين و با دقت به اين مباحث درمييابيم
كه غزالي در صدد اصلاح و احياي علوم ديني بوده است و نام اين كتاب (احياء علومالدين)
و مطالب آن از حد يك كتاب ميگذرد و به پروژهیي عرفاني تبديل ميشود كه در
اهل سنت بسيار مورد توجه واقع ميشود. اين طرح در عصر صفويه نيز بر متفكران شيعه
اثر گذاشت و آنان پروژه وي را احيا كردند. دو نفر از اين بزرگان را ميتوان
ملاصدرا و فيض كاشاني (عارف، متكلم و فقيه عصر صفوي) دانست.
دكتر پازوكي در ادامه سخنان خويش به بررسي
رساله 3 اصل ملاصدرا پرداخت: ملاصدرا مانند غزالي در تمناي علم حقيقي و احياي علم
دين است و اين امر را در تنها رساله فارسياش (3 اصل) پيگيري كرده است و به سرزنش
فقهاي حكومتي به دليل ميل به قدرت و قرب به سلاطين و صوفيه صفوي به دليل برخي
رفتارهاي ناروا پرداخته است. وي در اين كتاب معتقد است كه تشيع به معناي رايج در
زمان او به معناي فقهي و كلامي درآمده و از تصوف دور شده و وسيلهیي براي
قدرت طلبي عالمان شده است. فيض كاشاني نيز 6 قرن پس از غزالي درصدد احياي علوم دين
برآمد.
تعاليم وي برخلاف تعاليم غزالي كه موجب
گسترش و اصلاح تصوف در ميان اهل سنت شد نتوانست اثرگذاري چنداني داشته باشد و دليل
آن نيز فشارها و اوضاع بحراني ديني در عصر فيض بود. اكنون كه ما در عالم
مدرن زندگي ميكنيم و از عالم سنتي دور شدهايم و عدهیي نيز دعوت به
بازانديشي در سنت ميكنند بايد علوم ديني را به طريقي درست احيا كنيم. احياي علوم
دين باب همدلي در دين را ميگشايد وگرنه فقه و كلام محل اختلاف آرا هستند.
درگذشت «امام محمد غزالی طوسی»
فیلسوف و دانشمند شهیر مسلمان در طوس (۵۰۵ ق)
ابوحامد محمد غزالی در سال ۴۵۰ قمری در روستای «طایران» طوس دیده به جهان
گشود. وی پس از تحصیل مقدمات، برای تکمیل تحصیلات و
بهره وری از محضر استادان دیگر رهسپار جرجان (گرگان) شد. در بیست
و سه سالگی از طوس به نیشاپور عزیمت و از محضر استادش امام
الحرمین جوینی کسب فیض نمود. در سی و چهار سالگی
چنان اوج گرفت که بر کرسی تدریس نظامیه بغداد، بزرگ ترین
دانشگاه دورانش تکیه زد. در مدرسه نظامیه بغداد، سیصد تن از
افاضل وقت از درس او استفاده می کردند. و در اندک زمانی، علاوه بر آن
مقام علمی بزرگ، در امور سیاسی نیز، نفوذ فوق العاده ای
کسب نمود. غزالی پس از آگاهی از آرای فرقه های گوناگون
دوران خود طریقه صوفی را برگزید.
به تمام علایق دنیوی پشت
پا زد و رهسپار دیار عشق و حقیقت و انزوار شد. امام محمد غزالی
در سال ۴۸۸ قمری به سبب بحران روحی و فکری شدید، تدریس
را رها کرد و بغداد را به قصد حج ترک نمود. از آن پس عزلت را بر آن همه عزت ظاهری
ترجیح داد و قدم به دایره زهد و انقطاع از دنیا و تصوف گذاشت. وی
پس از بازگشت از حج در بیت المقدس مسکن گزید و در همین ایام
کتاب «احیاء العلوم الدین» را به رشته تحریر درآورد. از کتاب های
دیگر ایشان می توان کیمیای سعادت، نصیحه
الملوک، معیارالعلم و یاقوت التأویل فی تفسیرالتنزیل
در ۴۰ جلد را نام برد. تعداد تألیفات غزالی بیش از ۶۰
عنوان می باشد. سرانجام این عارف و حکیم بزرگ در ۵۵
سالگی در زادگاهش وفات یافت و در همان جا مدفون گشت.
نویسنده : اِنی کاظمی


حجة الاسلام امام
ابی حامد محمد الغزالی در روز دو شنبه ۱۴ جمادی
الاخر سال ۵۰۵ هجری قمری، و در سن ۵۵
سالگی در شهر توس (طوس) بدرود زندگی گفت و در طابران طوس بخاک سپرده شد.
ابوحامد محمد غزالی
|
امام محمد غزالی |
|
|
Imam_Ghazali.gif |
|
|
شناسنامه |
|
|
نام کامل |
ابی حامد محمد بن محمد الغزالی الشافعی |
|
لقب |
حجة الاسلام زین الدین الطوسی |
|
حیطه |
|
|
زادروز |
۴۵۰ هجری قمری |
|
زادگاه |
|
|
تاریخ مرگ |
|
|
محل مرگ |
|
|
جایگاه خاکسپاری |
طابران توس، ایران |
|
دین |
|
|
مذهب |
|
|
استادان |
|
|
گردآوریها و تالیفها |
|
|
|
|
امام محمد غزالی فرزند محمد (۴۵۰ — ۵۰۵
ه ق) فیلسوف، متکلم
و فقیه
ایرانی و یکی از بزرگترین
مردان تصوف سدهٔ پنجم هجری است. نام کامل وی : ابی
حامد محمد بن محمد الغزالی الشافعی ، ملقب به حجة الاسلام زین
الدین الطوسی ، است. او در غرب بیشتر با نامهای Al-Ghazali
و Algazel شناخته میشود.
زندگی
محمد غزالی
به سال ۴۵۰ هجری قمری در توس از
اعمال خراسان دیده به جهان گشود. در دوران کودکی در
زادگاهش تعلیمات خود را فرا گرفت. پدرش مردی از صالحان زمان خود بود
که از رشتن پشم،
گذران زندگی میکرد. آنچه میرشت در دکانی در بازار پشم
فروشان میفروخت و بدین سبب او را غزالی میگفتند. پدر
محمد غزالی اهل ورع و تقوی بود و غالبا در مجالس فقیهان حضور مییافت.
دو پسر داشت: محمد و احمد. این دو هنوز خردسال بودند که او از جهان رخت
بربست. طبق وصیت وی، پسرانش را به یکی از دوستانش که ابوحامد احمد بن
محمد الراذکانی نام داشت و صوفی
مسلک بود سپردند. آن مرد نیز به وصیت عمل کرد تا آنگاه که میراث
پدر به پایان رسید. روزی به آنها گفت: «هر چه از پدر برای
شما مانده در وجه شما بکار بردم. من مردی فقیر هستم و از دارایی
بی نصیب، اکنون باید برای تحصیل فقه به مدرسهای
بروید تا با آنچه به عنوان ماهیانه میگیرید، نانی
بدست آورید که مرا سخت کیسه تهی است». محمد و برادرش احمد ناگزیر
به یکی از مدارس طلاب در نیشابور رفتند و به تحصیل ادامه دادند.
ابوحامد محمد غزالی بی اندازه باهوش و تند ذهن بود. علوم دینی
و ادبی را نزد احمد الراذکانی فراگرفت و سپس مدتی در یکی
از مدارس طوس به تحصیل پرداخت. آنگاه به گرگان
نزد ابونصر اسماعیل رفت.
بعد از مدتی دوباره به زادگاه خود، طوس برگشت و مدت سه سال در طوس به مطالعه
و تکرار دروس پرداخت.
امام محمد غزالی در آستانهٔ شیخ الحرمین
غزالی در
سال ۴۷۰ هجری قمری به نیشابور رفت و در آنجا با امام الحرمین ابی
المعالی الجوینی آشنا شد وتا وفاتش که در سال ۴۷۸
هجری قمری بود، ملازمش بود. تحصیلات غزالی تنها فقه نبود،
او در علم اختلاف مذاهب، جدل، منطق
و فلسفه هم دانش اندوخت تا آنجا که بر همه اقران خود تفوق یافت.
در میان چند تن شاگردان ابوالمعالی جوینی که همگی
از علماء و فضلای آن دوره بودند بر همه تقدم یافت و امام الحرمین
بداشتن چنین شاگردی بخود میبالید.
در بارگاه وزیر اعظم نظام الملک
بعد از وفات
استادش الجوینی، اما محمد غزالی به قصد دیدار خواجه نظامالملک طوسی، وزیر
سلطان ملکشاه سلجوقی پسر آلب ارسلان از نیشابور بیرون آمد. وی وزیر،
نظام الملک را در لشکرگاهش ملاقات نمود. نظام الملک را از غزالی که هم شهریش
نیز بود خوش آمد، اکرامش کرد و بر دیگرانش مقدم داشت و غزالی
مدت شش ماه در کنف حمایت او زیست. سپس او را به تدریس در نظامیه بغداد
و توجه به امور آن مأمور کرد. غزالی در سال ۴۸۳ هجری
وارد بغداد شد و با موفقیت زیاد به کار پرداخت و سخت مورد توجه و
اقبال دانش پژوهان گردید. حلقه درس او هر روز گسترش بیشتر یافت
و فتواهای شرعی او مشهورتر شد. تا آنجا که صیت اشتهارش دور و نزدیک را
بگرفت. محمد غزالی در بغداد در ضمن تدریس به تفکر و تألیف در فقه و کلام
و رد بر فرقههای گوناگون چون باطنیه، اسماعیلیه و فلاسفه نیز مشغول بود. در این مرحله از نخستین
مرحلههای حیاتش بود که در معتقدات دینی و همه معارف حسی
و عقلی خود به شک افتاد. ولی این شک بیش از دوماه بطول نینجامید
و پس از آن به تحقیق در فرقههای گوناگون پرداخت و در علم کلام استادی
یافت و در آن علم صاحب تألیف و تصنیف شد. آنگاه به تحصیل
فلسفه همت گماشت، ولی بدون آنکه از استادی استعانت جوید، خود به
مطالعه کتابها فلسفی پرداخت. غزالی وقتهای فراغت از تصنیف
و تدریس علوم شرعی را به مطالعه کتابهای فلسفی اختصاص
داده بود و این کار سه سال مدت گرفت. چون از فلسفه فراغت یافت به
مطالعه کتابهای تعلیمیه و اطلاع از دقایق مذهب ایشان
اشتغال جست. در این مرحله از عمر بود که به تألیف مقاصد الفلاسفه و تهافت الفلاسفه و المستهظرین که همان کتاب
«فضایح الباطنیه و فضائل المستظهریه» باشد و برخی کتابهای
فقهی و کلامی دیگر توفیق یافت.
سفر امام غزالی به شامات
امام ابی
حامد محمد الغزالی در سال ۴۸۸ هجری از خراسان راهی شام شد و
در آنجا نزدیک به دو سال بماند، که هیچ کار جز عزلت و خلوت و ریاضت و مجاهدت نداشت. مدتی
در مسجد
دمشق
اعتکاف نمود. سپس از شام به بیت المقدس رفت و هر روز به مسجد قبه الصخره میرفت و خویش را در آنجا محبوس میداشت
و گاه به آب و جارو کردن مسجد و خدمتگذاری زائران میپرداخت. تا اینکه
داعیه حج
در او پدید آمد و به حجاز
رفت.بر سر راه حجاز در الخلیل، چنانکه خود در زندگینامهٔ
خودنوشتش «المنقذ من الضلال» آوردهاست، بر سر تربت ابراهیم
خلیل با خدا عهد کرد که دو کار را دیگر هرگز نکند، از پادشاهان صله نگیرد
و وارد مجادلات کلامی با دیگر متکلمان نگردد. سپس شوق دیدار و
درخواستهای کودکان به وطن کشیدش و با آنکه نمیخواست بدانجا
بازگردد عزم توس (طوس) کرد. ولی در طوس نیز خلوت گزید و تا دل
را تصفیه کند به ذکر پرداخت. حادثههای زمان و مهمهای عیال
و ضررهای معاش از مقصد بازش میداشت و آرامش خاطر او رابرهم میزد.
این حال ده سال بطول انجامید، و غزالی در این مدت مشهورترین
کتابهای خود و به ویژه احیاء علوم الدین را تألیف
کرد.
بازگشت به نیشابور
ابی حامد
الغزالی در سال ۴۹۹ هجری قمری از عزلت بیرون
آمد و قصد نیشابور کرد. در نظامیه این شهر به تدریس مشغول شد. علت
بازگشت او به نیشابور و تدریس در نظامیه، با آنکه در بغداد
از تدریس اعراض کرده بود و از این ماجرا ده سال میگذشت، فرمان
پادشاه بود، زیرا این اصرار به قدری شدید شده بود که اگر
استنکاف میورزید، بیم جان خویش داشت. اما پادشاهی
که غزالی را فرا خوانده بود، محمد برادر برکیارق سلجوقی
بود که در سال ۴۹۸ هجری به پادشاهی رسیده بود
و شاید از عوامل بازگشت به نظامیه نیشابور، فخرالملک وزیر، پسر نظام الملک طوسی
بود که در بغداد غزالی را به تدریس واداشته بود. توقف غزالی در
نیشابور بیش از دو سال به طول نینجامید، که بار دیگر
تدریس را ترک گفت و در طوس عزلت گزید. در خانهٔ خود را به روی
آشنا و بیگانه فروبست و با اینکه سلطان سنجر او را به تدریس خواند، غزالی از
رفتن سرباز زد و عذر خواست و همچنان در خانهٔ خود منزوی ماند، تا اینکه
بعد از دو سال بدرود حیات گفت.
تابوت احتمالی
غزالی
درگذشت
حجة الاسلام امام
ابی حامد محمد الغزالی در روز دو شنبه ۳ دی ۴۹۰
شمسی، ۱۴ جمادی الاخر سال ۵۰۵ هجری
قمری، و در سن ۵۵ سالگی در شهر توس (طوس)
بدرود زندگی گفت و در طابران طوس بخاک سپرده شد.
فلسفه غزالی
غزالی از
جمله افرادی بود که به دوری مسلمین از تعقل و خردگرایی
و نفی فلسفه تاثیر زیادی گذاشت. وی علی رغم اینکه
ماهیت فلسفه را دچار مشکل نمیدانست، اما پرداخت به آن را مایهٔ
ضعف ایمان مسلمانان دانست.
کتاب مشهور تهافت
الفلاسفه که شاید مهمترین نقد و رد آرای ارسطویی
مشربان در تاریخ فلسفه باشد را غزالی به شیوهای فلسفی
و نقادانه نگاشت. اسلوب و شیوه منطقی ای که غزالی در
نگارش آن کتاب بکار برد امروز فلسفه نقادی نامیده میشود. ایرادهایی
که غزالی بر مشائیان
وارد نمودهاست ذاتاً فلسفی هستند و بعدها در فلسفه مغرب زمین همگی
از سوی فیلسوفان بزرگی چون دکارت،
هیوم
و کانت
به شرح و تفصیل بسیار طرح شدهاند. نفی علیت، اعتباری
بودن اخلاق، حمله به استقراء، عدم اعتماد به یافتههای حسی، حجیت
عقل و... که غزالی در این کتاب آنها را به شیوهای منطقی
و عقلی طرح نموده، همگی مسائلی فلسفی محسوب میشوند
که در قرون جدید خود مایه وانگیزه پدیدآمدن مکتبهای
جدید فلسفی شدهاند.
تألیفات محمد غزالی
در میان
متفکران اسلامی، هیچ یک به اندازه ابی حامد محمد الغزالی
تألیف و تصنیف نکردهاست. گویند تألیفهایش را شمار
کردند و بر روزهای عمرش تقسیم نمودند، هر روز چهار جزوه شد و تردیدی
در آن نیست که بسیاری از این آثار که اسامی بیشتر
آنها در تاریخ نهضتهای فکری اسلامی از رودکی
تا سهروردی آمدهاست، منسوب به اوست. میگویند
تعداد کتابهایی که در طول زمان به وی نسبت دادهاند شش برابر
رقمی است که خود وی دو سال پیش از مرگش در نامهای به
سنجر یاد آور شدهاست: «بدان که این داعی در علوم دینی
هفتاد کتاب کرد...» و همین موضوع کار پژوهش را بر اهل تحقیق تا حدی
دشوار نمودهاست. از جمله خاورشناسان و دانشمندانی که در مورد تالیفات
غزالی تحقیق کردهاند میتوان گشه، مک دونالد، گلدزیهر، لویی ماسینیون،
اسین پلاسیسوس، مونتگمری وات، موریس بوژیر، میشل
آلار، و عبدالرحمن بدوی را نام
برد. خصوصاً دکتر عبدالرحمن بدوی دانشمند مصری، با یاری
گرفتن از مجموعه تالیفات خاورشناسان قبل از خود، کتاب نفیس مؤلفات
الغزالی را به نگارش در آورده که در سال ۱۹۶۰
چاپ شدهاست. در این کتاب از ۴۵۷ کتاب اصلی و منسوب
یاد شده به مؤلف، ۷۲ تای آنها را بی تردید
متعلق به غزالی دانسته و در صحت بقیه تردید نمودهاست. این
۷۲ کتاب یا رساله را بدوی به ترتیب تاریخی
در پنج مرحله تنظیم نموده که به شرح زیر میباشد:
الف- آثار سالهای
دانش اندوزی غزالی، از سال ۴۶۵ تا ۴۸۷
هجری:
التعلیقه فی
فروع المذهب
المنخول فی
الاصول
ب-آثار نخستین
دوران درس و بحث
خلاصةالمختصر و
نقاوةالمعتصر
المنتحل فی
علم الجدل
مآخذ الخلاف
لباب النظر
تحصیل
المآخذ فی علم الخلاف
المبادی و
الغایات
شفاء الغلیل
فی القیاس و التعلیل
فتاوی
الغزالی
فتوی (فی
شأن یزید)
غایةالغور
فی درایةالدور
مقاصد الفلاسفه در (فلسفه)
تهافت الفلاسفه در (کلام)
معیار
العلم فی فن المنطق در (منطق)
محک النظر فی المنطق
در (منطق)
میزان العمل در (منطق)
المستظهری
فی الرد علی الباطنیه در (کلام)
حجةالحق در (کلام)
قواصد الباطنیه
الاقتصاد فی الاعتقاد
در (کلام)
قوائد العقائد در (کلام)
الرسالةالقدسیة
فی قواعد العقلیة در (کلام)
المعارف
العقلیة و لباب الحکمةالاهیة
ج- آثار دوران
خلوت نشینی و مردم گریزی غزالی از سال ۴۸۸
تا ۴۹۹ هجری
احیاء علوم الدین در (تصوف)
جواب
الغزالی عن دعوة مؤید المک له
جواب مفصل الخلاف
جواب المسائل
الربع التی سألها الباطنیه بهمدان من ابی حامد الغزالی
المقصد الأسنی
فی شرح الأسماءالحسنی
رسالة فی
رجوع اسماءالله الی ذات واحدة علی رأی المعتزله و الفلاسفه
بدایةالهدایة
در (اخلاق)
کتاب الوجیز
فی الفقه
کتاب
الاربعین فی اصول الدین در (اخلاق).
کتاب المضنون به
علی غیر اهله
المضنون به علی
اهله
کتاب الدرج
المرقوم بالجداول
القسطاس المستقیم
فیصل
التفرقة بین الاسلام و الزندقة
القانون الکلی
فی التأویل
کیمیای سعادت در
(تصوف) به فارسی.
ایها الولد
اسرار معاملات
الدین
زاد آخرت به فارسی
رسالة الی
ابی الفتح احمدبن سلامة
رسالة الی
بعض اهل عصره
مشکاةالانوار در (تصوف).
تفسیر یاقوت
التأویل
الکشف و التبیین
تلبیس ابلیس
د- بازگشت به سوی
مردم و دومین دوران درس و بحث از سال ۴۹۹ تا ۵۰۳
هجری
کتاب فی
السحر.الخواص الکیمیاء
غور الدور فی
المسألة السریجیة
تهذیب
الاصول
کتاب حقیقة
القولین
کتاب اساس القیاس
کتاب حقیقة
القرآن
المستصفی من علم
الاصول در (فقه)
الاملاء علی
مشکل الاحیاء
ه- آخرین
سالهای زندگی ۵۰۳ تا ۵۰۵ هجری
الاستدراج
الدرةالفاخره
فی کشف العلوم الآخرة
سر العالمین
و کشف ما فی الدارین
نصیحت الملوک در (تصوف)
به فارسی
جواب مسائل سئل
عنها فی نصوص اشکلت علی المسائل
رسالة الاقطاب
منهاج العابدین در
(تصوف)
الجام العوام من علم الکلام
در (تصوف)
سایر کتابها، که یا در صحت انتساب آن تردید وجود دارد و یا
با نامهایی متفاوت از کتب فوق خوانده شدهاست.
معراج السالکین در (تصوف).
روضةالطالبین در (تصوف)
عجائب المخلوقات و
اسرارالکائنات. این کتاب به «الحکمة فی مخلوقات الله» نیز
معروف است.
منابع
الغزالی،
ابی حامد، محمد بن محمد الطوسی. (احیاء علوم الدین)
جلد یکم، دار المعرفة للطباعة والنشر، بیروت چاپ سال ۱۹۴۵
میلادی به (عربی).
دکتر:القبانی،
الشیخ محمد، رشید، (مکاشفة القلوب، المقرب الی حضرة علام الغیوب)
دار احیار العلوم: بیرت، چاب دهم، انتشار سال ۱۹۸۵
میلادی به (عربی).
الأنصاری،
محمد، ابن منظور، (لسان العرب) ، جلد هیجدهم، دار احیار التراث
العربی للنشر: بیرت، چاب سوم، انتشار سال ۱۹۸۸۷
میلادی به (عربی).
خدیو جم،
حسین. مقدمه کتاب کیمیای سعادت، نوشته امام محمد
غزالی طوسی، شرکت انتشارات علمی و فرهنگی، چاپ دهم، ۱۳۸۲.
دکتر: زرین
کوب، عبدالحسین. «فرار از مدرسه»درباره زندگی و اندیشه امام
محمد غزالی، انتشارات امیرکبیر، چاپ سال ۱۳۸۵.
دکتر: سروش،
عبدالکریم. «قصه ارباب معرفت». انتشارات صراط، چاپ ۱۳۷۵
همنشین بهار:
محمد غزالی و المنقذ من الضلال (شک و شناخت)
میان محمد
شریف، نصرالله پورجوادی، «تاریخ فلسفه در اسلام».
پیوند به بیرون
ابوحامد محمد غزالی (امام محمد غزالی)
کشور: ایران
شهر: توس
تاریخ: در روز دو شنبه ۳ دی ۴۹۰ شمسی، ۱۴ جمادی الاخر سال ۵۰۵ هجرة قمری، و در سن ۵۵ سالگی
در شهر توس (طوس) بدرود زندگی گفت
محل دفن: آرامگاه وی در شهر تاریخی
طابران طوس نزدیک باغ آرامگاه فردوسی و بقعه تاریخی هارونیه
بخاک سپرده شد (محل دفن در نقشه)
امام محمد غزالی فرزند محمد (۴۵۰ — ۵۰۵ ه ق) فیلسوف، متکلم و فقیه ایرانی و یکی
از بزرگترین مردان تصوف سدهٔ پنجم هجری است. نام کامل وی
: ابی حامد محمد بن محمد الغزالی الشافعی ، ملقب به حجة الاسلام
زین الدین الطوسی ، است. او در غرب بیشتر با نامهای
Al-Ghazali و Algazel شناخته میشود.
محمد غزالی به سال ۴۵۰ هجری قمری در توس از اعمال خراسان دیده به جهان
گشود. در دوران کودکی در زادگاه خود تعلیات خود را فرا گرفت. پدرش مردی
از صالحان زمان خود بود که از رشتن پشم، گذران زندگی میکرد. آنچه میرشت
در دکانی در بازار پشم فروشان میفروخت و بدین سبب او را غزالی
میگفتند. پدر محمد غزالی اهل ورع و تقوی بود و غالبا در مجالس
فقیهان حضور مییافت. دو پسر داشت: محمد و احمد. این دو
هنوز خردسال بودند که او از جهان رخت بربست. طبق وصیت وی، پسرانش را
به یکی از دوستانش که ابوحامد احمد بن محمد الراذکانی نام داشت
و صوفی مسلک بود سپردند.
آن مرد نیز به وصیت عمل کرد تا
آنگاه که میراث پدر به پایان رسید. روزی به آنها گفت: «هر
چه از پدر برای شما مانده در وجه شما بکار بردم. من مردی فقیر
هستم و از دارایی بی نصیب، اکنون باید برای
تحصیل فقه به مدرسهای بروید تا با آنچه به عنوان ماهیانه
میگیرید، نانی بدست آورید که مرا سخت کیسه
تهی است». محمد و برادرش احمد ناگزیر به یکی از مدارس
طلاب در نیشابور رفتند و به تحصیل ادامه دادند. ابوحامد محمد غزالی
بی اندازه باهوش و تند ذهن بود. علوم دینی و ادبی را نزد
احمد الراذکانی فراگرفت و سپس مدتی در یکی از مدارس طوس
به تحصیل پرداخت. آنگاه به گرگان نزد ابونصر اسماعیل رفت. بعد از مدتی
دوباره به زادگاه خود، طوس برگشت و مدت سه سال در طوس به مطالعه و تکرار دروس
پرداخت.
غزالی در سال ۴۷۰ هجری قمری به نیشابور رفت و در آنجا با امام الحرمین
ابی المعالی الجوینی آشنا شد و تا وفاتش که در سال ۴۷۸ هجری قمری بود، ملازمش بود. تحصیلات غزالی
تنها فقه نبود، او در علم اختلاف مذاهب، جدل، منطق و فلسفه هم دانش اندوخت تا آنجا
که بر همه اقران خود تفوق یافت. در میان چند تن شاگردان ابوالمعالی
جوینی که همگی از علماء و فضلای آن دوره بودند بر همه
تقدم یافت و امام الحرمین بداشتن چنین شاگردی بخود میبالید.
بعد از وفات استادش الجوینی،
اما محمد غزالی به قصد دیدار خواجه نظامالملک طوسی، وزیر
سلطان ملکشاه سلجوقی پسر آلب ارسلان از نیشابور بیرون آمد. وی
وزیر، نظام الملک را در لشکرگاهش ملاقات نمود. نظام الملک را از غزالی
که هم شهریش نیز بود خوش آمد، اکرامش کرد و بر دیگرانش مقدم
داشت و غزالی مدت شش ماه در کنف حمایت او زیست. سپس او را به
تدریس در نظامیه بغداد و توجه به امور آن مأمور کرد. غزالی در
سال ۴۸۳ هجری وارد بغداد شد و با موفقیت زیاد به کار پرداخت
و سخت مورد توجه و اقبال دانش پژوهان گردید. حلقه درس او هر روز گسترش بیشتر
یافت و فتواهای شرعی او مشهورتر شد. تا آنجا که صیت
اشتهارش دور و نزدیک را بگرفت. محمد غزالی در بغداد در ضمن تدریس
به تفکر و تألیف در فقه و کلام و رد بر فرقههای گوناگون چون باطنیه،
اسماعیلیه و فلاسفه نیز مشغول بود. در این مرحله از نخستین
مرحلههای حیاتش بود که در معتقدات دینی و همه معارف حسی
و عقلی خود به شک افتاد. ولی این شک بیش از دوماه بطول نینجامید
و پس از آن به تحقیق در فرقههای گوناگون پرداخت و در علم کلام استادی
یافت و در آن علم صاحب تألیف و تصنیف شد.
آنگاه به تحصیل فلسفه همت گماشت، ولی
بدون آنکه از استادی استعانت جوید، خود به مطالعه کتابهای فلسفی
پرداخت. غزالی وقتهای فراغت از تصنیف و تدریس علوم شرعی
را به مطالعه کتابهای فلسفی اختصاص داده بود و این کار سه سال
مدت گرفت. چون از فلسفه فراغت یافت به مطالعه کتابهای تعلیمیه
و اطلاع از دقایق مذهب ایشان اشتغال جست. در این مرحله از عمر
بود که به تألیف مقاصد الفلاسفه و تهافت الفلاسفه و المستهظرین که
همان کتاب «فضایح الباطنیه و فضائل المستظهریه» باشد و برخی
کتابهای فقهی و کلامی دیگر توفیق یافت.
امام ابی حامد محمد الغزالی در
سال ۴۸۸ هجری از خراسان راهی شام شد و در آنجا نزدیک به دو
سال بماند، که هیچ کار جز عزلت و خلوت و ریاضت و مجاهدت نداشت. مدتی
در مسجد دمشق اعتکاف نمود. سپس از شام به بیت المقدس رفت و هر روز به مسجد
قبه الصخره میرفت و خویش را در آنجا محبوس میداشت و گاه به آب
و جارو کردن مسجد و خدمتگذاری زائران میپرداخت. تا اینکه داعیه
حج در او پدید آمد و به حجاز رفت. بر سر راه حجاز در الخلیل، چنانکه
خود در زندگینامهٔ خودنوشتش «المنقذ من الضلال» آوردهاست، بر سر تربت
ابراهیم خلیل با خدا عهد کرد که دو کار را دیگر هرگز نکند، از
پادشاهان صله نگیرد و وارد مجادلات کلامی با دیگر متکلمان
نگردد. سپس شوق دیدار و درخواست های کودکان به وطن کشیدش و با
آنکه نمیخواست بدانجا بازگردد عزم توس (طوس) کرد. ولی در طوس نیز
خلوت گزید و تا دل را تصفیه کند به ذکر پرداخت. حادثههای زمان
و مهمهای عیال و ضررهای معاش از مقصد بازش میداشت و
آرامش خاطر او را برهم میزد. این حال ده سال بطول انجامید، و
غزالی در این مدت مشهورترین کتابهای خود و به ویژه
احیاء علوم الدین را تألیف کرد.
ابی حامد الغزالی در سال ۴۹۹ هجری قمری از عزلت بیرون آمد و قصد نیشابور
کرد. در نظامیه این شهر به تدریس مشغول شد. علت بازگشت او به نیشابور
و تدریس در نظامیه، با آنکه در بغداد از تدریس اعراض کرده بود و
از این ماجرا ده سال می گذشت، فرمان پادشاه بود، زیرا این
اصرار به قدری شدید شده بود که اگر استنکاف میورزید، بیم
جان خویش داشت. اما پادشاهی که غزالی را فرا خوانده بود، محمد
برادر برکیارق سلجوقی بود که در سال ۴۹۸ هجری
به پادشاهی رسیده بود و شاید از عوامل بازگشت به نظامیه نیشابور،
فخرالملک وزیر، پسر نظام الملک طوسی بود که در بغداد غزالی را
به تدریس واداشته بود. توقف غزالی در نیشابور بیش از دو
سال به طول نینجامید، که بار دیگر تدریس را ترک گفت و در
طوس عزلت گزید. در خانهٔ خود را به روی آشنا و بیگانه
فروبست و با اینکه سلطان سنجر او را به تدریس خواند، غزالی از
رفتن سرباز زد و عذر خواست و همچنان در خانهٔ خود منزوی ماند، تا اینکه
بعد از دو سال بدرود حیات گفت.
حجة الاسلام امام ابی حامد محمد
الغزالی در روز دو شنبه ۳ دی ۴۹۰ شمسی،
۱۴ جمادی الاخر سال ۵۰۵ هجرة قمری، و در سن ۵۵
سالگی در شهر توس (طوس) بدرود زندگی گفت و در طابران طوس بخاک سپرده
شد. محل قبر ایشان این است که در داخل زمین های کشاورزی
اطراف مقبره فردوسی کبیر قرار گرفته است.
در برخی موارد بنای هارونیه
را به اشتباه آرامگاه امام محمد غزالی ذکر کرده اند و حتی سازمان
حفاظت از آثار باستانی سنگ مقبره ای برای یادبود جلوی
این بنا نصب کرده اند، ولی با توجه به منابع تاریخی و
سفرنامه ها و نوع معماری احتمال آنکه این بنا مقبره باشد زیاد
است ولی احتمال آنکه مقبره غزالی باشد بعید می باشد. ضمن
آنکه احتمال خانقاه بودن این بنا نیز وجود دارد.
عبدالحمید مولوى با استناد به برخى
منابع تاریخى، هارونیه را خانقاه خواجه عثمان بن هارون استاد معین
الدین چشتى قطب صوفیه چشتى در هند مى داند، که به یادبود پدرش
در قرن ششم خانقاهى در طابران طوس ساخته است. وى این نظریه را که بنا
خانقاه و مقبره امام محمد غزالى بوده رد مىکند چرا که مورخان و جهانگردانى که از
قرن ششم و هفتم به بعد به طوس سفر کردهاند، مدفن غزالى را خارج از باروى شهر (در
قبرستان عمومى شهر) ذکر کردهاند حال آن که برطبق برخى منابع مکتوب، هارونیه
داخل حصار طوس قرار داشته است.
غزالی از جمله افرادی بود که به
دوری مسلمین از تعقل و خردگرایی و نفی فلسفه تاثیر
زیادی گذاشت. وی علی رغم اینکه ماهیت فلسفه
را دچار مشکل نمیدانست، اما پرداخت به آن را مایهٔ ضعف ایمان
مسلمانان دانست.
کتاب مشهور تهافت الفلاسفه که شاید
مهمترین نقد و رد آرای ارسطویی مشربان در تاریخ
فلسفه باشد را غزالی به شیوهای فلسفی و نقادانه نگاشت.
اسلوب و شیوه منطقی ای که غزالی در نگارش آن کتاب بکار
برد امروز فلسفه نقادی نامیده میشود. ایرادهایی
که غزالی بر مشائیان وارد نموده است ذاتاً فلسفی هستند و بعدها
در فلسفه مغرب زمین همگی از سوی فیلسوفان بزرگی چون
دکارت، هیوم و کانت به شرح و تفصیل بسیار طرح شدهاند. نفی
علیت، اعتباری بودن اخلاق، حمله به استقراء، عدم اعتماد به یافتههای
حسی، حجیت عقل و… که غزالی در این کتاب آنها را به شیوهای
منطقی و عقلی طرح نموده، همگی مسائلی فلسفی محسوب میشوند
که در قرون جدید خود مایه و انگیزه پدید آمدن مکتبهای
جدید فلسفی شدهاند.
در میان متفکران اسلامی، هیچ
یک به اندازه ابی حامد محمد الغزالی تألیف و تصنیف
نکردهاست. گویند تألیفهایش را شمار کردند و بر روزهای
عمرش تقسیم نمودند، هر روز چهار جزوه شد و تردیدی در آن نیست
که بسیاری از این آثار که اسامی بیشتر آنها در تاریخ
نهضتهای فکری اسلامی از رودکی تا سهروردی آمدهاست،
منسوب به اوست. میگویند تعداد کتابهایی که در طول زمان
به وی نسبت دادهاند شش برابر رقمی است که خود وی دو سال پیش
از مرگش در نامهای به سنجر یاد آور شدهاست: «بدان که این داعی
در علوم دینی هفتاد کتاب کرد…» و همین موضوع کار پژوهش را بر
اهل تحقیق تا حدی دشوار نمودهاست. از جمله خاورشناسان و دانشمندانی
که در مورد تالیفات غزالی تحقیق کردهاند میتوان گشه، مک
دونالد، گلدزیهر، لویی ماسینیون، اسین پلاسیسوس،
مونتگمری وات، موریس بوژیر، میشل آلار، و عبدالرحمن بدوی
را نام برد.
خصوصاً دکتر عبدالرحمن بدوی دانشمند
مصری، با یاری گرفتن از مجموعه تالیفات خاورشناسان قبل از
خود، کتاب نفیس مؤلفات الغزالی را به نگارش در آورده که در سال ۱۹۶۰ چاپ شدهاست. در این کتاب از ۴۵۷ کتاب
اصلی و منسوب یاد شده به مؤلف، ۷۲ تای
آنها را بی تردید متعلق به غزالی دانسته و در صحت بقیه
تردید نمودهاست. این ۷۲ کتاب یا رساله را بدوی به
ترتیب تاریخی در پنج مرحله تنظیم نموده که به شرح زیر
میباشد:
الف- آثار سالهای دانش اندوزی
غزالی، از سال ۴۶۵ تا ۴۸۷ هجری:
التعلیقه فی فروع المذهب
المنخول فی الاصول
ب-آثار نخستین دوران درس و بحث
البسیط فی الفروع
الوسیط
الوجیز
خلاصةالمختصر و نقاوةالمعتصر
المنتحل فی علم الجدل
مآخذ الخلاف
لباب النظر
تحصیل المآخذ فی علم الخلاف
المبادی و الغایات
شفاء الغلیل فی القیاس و
التعلیل
فتاوی الغزالی
فتوی (فی شأن یزید)
غایةالغور فی درایةالدور
مقاصد الفلاسفه در (فلسفه)
تهافت الفلاسفه در (کلام)
معیار العلم فی فن المنطق در
(منطق)
معیار العقول
محک النظر فی المنطق در (منطق)
میزان العمل در (منطق)
المستظهری فی الرد علی
الباطنیه در (کلام)
حجةالحق در (کلام)
قواصد الباطنیه
الاقتصاد فی الاعتقاد در (کلام)
قوائد العقائد در (کلام)
الرسالةالقدسیة فی قواعد العقلیة
در (کلام)
المعارف العقلیة و لباب الحکمةالاهیة
ج- آثار دوران خلوت نشینی و
مردم گریزی غزالی از سال ۴۸۸ تا ۴۹۹ هجری
احیاء علوم الدین در (تصوف)
کتاب فی مسأله کل مجتهد مصیب
جواب الغزالی عن دعوة مؤید المک
له
جواب مفصل الخلاف
جواب المسائل الربع التی سألها الباطنیه
بهمدان من ابی حامد الغزالی
المقصد الأسنی فی شرح
الأسماءالحسنی
رسالة فی رجوع اسماءالله الی
ذات واحدة علی رأی المعتزله و الفلاسفه
بدایةالهدایة در (اخلاق)
کتاب الوجیز فی الفقه
جواهر القرآن
کتاب الاربعین فی اصول الدین
در (اخلاق).
کتاب المضنون به علی غیر اهله
المضنون به علی اهله
کتاب الدرج المرقوم بالجداول
القسطاس المستقیم
فیصل التفرقة بین الاسلام و
الزندقة
القانون الکلی فی التأویل
کیمیای سعادت در (تصوف)
به فارسی.
ایها الولد
اسرار معاملات الدین
زاد آخرت به فارسی
رسالة الی ابی الفتح احمدبن
سلامة
الرسالةاللدینیه
رسالة الی بعض اهل عصره
مشکاةالانوار در (تصوف).
تفسیر یاقوت التأویل
الکشف و التبیین
تلبیس ابلیس
د- بازگشت به سوی مردم و دومین
دوران درس و بحث از سال ۴۹۹ تا ۵۰۳ هجری
المنقذ من الضلال
کتاب فی السحر.الخواص الکیمیاء
غور الدور فی المسألة السریجیة
تهذیب الاصول
کتاب حقیقة القولین
کتاب اساس القیاس
کتاب حقیقة القرآن
المستصفی من علم الاصول در (فقه)
الاملاء علی مشکل الاحیاء
ه- آخرین سالهای زندگی ۵۰۳ تا ۵۰۵ هجری
الاستدراج
الدرةالفاخره فی کشف العلوم الآخرة
سر العالمین و کشف ما فی الدارین
نصیحت الملوک در (تصوف) به
فارسی
جواب مسائل سئل عنها فی نصوص اشکلت علی
المسائل
رسالة الاقطاب
منهاج العابدین در (تصوف)
الجام العوام من علم الکلام در (تصوف)
سایر کتابها، که یا در صحت
انتساب آن تردید وجود دارد و یا با نامهایی متفاوت از کتب
فوق خوانده شدهاست.
معراج السالکین در (تصوف).
الادب فی الدین
القواعد العشره
الرسالةالوعظیه
رسالةالطیر
روضةالطالبین در (تصوف)
عجائب المخلوقات و اسرارالکائنات. این
کتاب به «الحکمة فی مخلوقات الله» نیز معروف است.
زندگي امام محمد
غزالي
ghazzali-15-9حجة الإسلام زین الدین ابوحامد امام
محمد غَزّالی طوسی، یکی از بزرگترین متصوفین
و علمای اسلام در قرن پنجم و ششم هجری می باشد. بزرگمردی
که در انواع رشته های علوم اسلامی سرآمد دانشوران روزگار خود گشت و
نامش تا به امروز در جهان اسلام زنده و باقیست. وی آثار متعددی
در فقه، کلام، فلسفه، اخلاق، تصوف و عرفان نوشت.
حجة الاسلام زین
الدین ابوحامد محمد بن محمد بن محمد بن احمد طوسی غزالی در سال
450هجری قمری، مطابق با 1058 میلادی، از خانواده ای
ایرانی در روستای طابران ("طابران" و "توقان"
دو شهر مهم طوس بودند) در اواخر عهد طغرل سلجوقی دیده به جهان گشود.
پدرش محمدبن محمد
مردی درویش و صالح و عبادت گذار بود، که در شهر طوس حرفه غزالی یا
نخ پشم فروشی داشت، وی به حضور در مجالس وعظ و خدمت علما و فقها و
عابدان میل زایدالوصفی داشت.
پدر امام غزالی،
در سال 465هجری قمری جان به جان آفرین تسلیم کرد و یکی
از دوستان خود را وصیت نمود تا پس از وی سرپرستی دو فرزندش (
محمد و احمد) را بر عهده گرفته و از آنها مواظبت نماید. وی نیز
که خودش مردی فقیر و گوشه نشین بود، به پاس دوستیای
که با پدر امام غزالی داشت در پرورش و تربیت و نگهداری این
فرزند، از هیچ کوششی دریغ نورزید؛ تا زمانی که سرمایه
به جای مانده از پدر امام غزالی موجود بود، همه را در تربیت و
رشد امام غزالی هزینه نمود.
پس از اینکه
امام غزالی به سن کودکی رسید، رادکانی، او را به مکتب درس
فرستاد تا به تحصیل علوم شرعی مشغول شود.
ابوحامد محمد
غزالی برای ادامه تحصیل علوم دینی به یکی
از مدارس در شهر نیشابور رفت و به تحصیل ادامه داد. وی کودکی
بسیار باهوش و تند ذهن بود. علوم دینی و ادبی را نزد
"احمد الرادکانی" فراگرفت، وی در این مدت از جمله
شاگردان برجسته رادکانی به شمار می رفت. اما غزالی از محضر این
استاد، بیش از دیگر علوم، در زمینه فقه مهارت حاصل نمود و پس از
اینکه پنج سال از عمر خویش را در نیشابور به فراگیری
علوم دینی صرف نمود، رهسپار طوس شد و در یکی از مدارس این
شهر به تحصیل پرداخت.
امام غزالی
سپس به گرگان مسافرت نمود و از محضر دومین استادش، "ابوالقاسم اسماعیل
جرجانی" علوم شرعی را کسب کرد. اما بعد از مدتی دوباره به
زادگاه خود، طوس، برگشت و مدت سه سال در طوس به مطالعه و تکرار دروس پرداخت.
سفر مجدد به نیشابور
امام غزالی
پس از مدتی در سن 23 سالگی دوباره از طوس به عزم تحصیل مسافرت
کرد و به نیشابور، که مرکز علمای خراسان بود، رفت و نزد معروفترین
عالم آن شهر یعنی "امام الحرمین ابوالمعالی جوینی"
با عشق سرشار و کوشش فراوان به تحصیل پرداخت و فنون جدل و خلاف و کلام و
مقدمات فلسفه را به خوبی فراگرفت. غزالی در محضر این استاد نامدار
چنان کوشید و درخشید که پس از یکی دوسال در شمار بهترین
شاگردان وی جای گرفت، و امام الحرمین چنان شیفته این
شاگرد درس خوان و هوشیار گردید که در هر محفلی به داشتن شاگردی
چون او بر خود می بالید.
این دوره
از دانش اندوزی غزالی که سبب شد در جمع فقیهان نیشابور
مشهور و انگشت نما شود، بیش از پنج سال به طول نینجامید، زیرا
چراغ زندگی امام الحرمین در سال 478 هجری خاموش شد، در این
دوران علومی و فنونی که امام غزالی از محضر علامه جوینی
حاصل نموده بود، وی را به حدی از دانش دینی روزگار رسانیده
بود که دیگر نیازی به استاد نداشت.
هنوز 28سال از سن
غزالی نگذشته بود که در علوم و فنون متداوله زمان خویش، ادبیات،
فقه، اصول، حدیث، درایت، کلام، جدل (مناظره)، و غیره مهارت بالایی
حاصل نموده بود. وی در نیشابور دست به کار تالیف و تصنیف
زد.
امام غزالی
پس از وفات علامه جوینی، به محضر "خواجه نظام الملک طوسی"،
که محضرش پیوسته به وجود علما و فضلای عهد آراسته بود، شرفیاب
شد. اما نظام الملک که آوازه فضل و دانش غزالی را شنیده بود، مقدم او
را گرامی داشت و منصب تدریس نظامیه بغداد که بالاترین
منصب علمی آن دوره بود را به وی محول کرد.
طولی نکشید
که امام غزالی در بغداد زبانزد خاص و عام گردید، سخن از نبوغ سرشار و
دانش بسیارامام غزالی زینت دهنده محافل علمی بود، و قافله
هایی که از بغداد رهسپار شرق و غرب می شدند، نبوغ و هوشیاری
وی را برای مردم شهرهای بین راه حکایتها می
کردند. حشمت و شوکت اما غزالی به حدی رسید که حتی بر
امراء و پادشاهان معاصر وی نیز اثر گذاشت، به طوری که در سال
478 هجری، امام غزالی یکی از بزرگانی بود که با
عنوان "حجةالاسلام" و استاد برگزیده نظامیه بغداد، شناخته می
شد.
تحول روحانی
غزالی
امام غزالی
در دورانی که در بغداد به اوج شوکت و شهرت رسیده بود و در میان
خاص و عام مقامی برتر از همه پیدا کرده بود، اما به یکباره در
زندگی وی تحولی بسیار شگرف و عجیب پیش آمد؛
او به این نتیجه رسیده بود که از این راه نمی توان
به آسایش و آرامش روحی دست یافت. لذا یک مرتبه از هر چیز
و هر کسی صرف نظر نمود و به علم و جاه و اعتبارات دنیوی پشت پا
زد.
این تحول
اساسی زمانی در زندگانی امام غزالی اتفاق افتاد که وی
در سن 39 سالگی قرار داشت. در همین زمان بود که چنان تحولی در
روح او به وجود آمد که همه چیز را عوض کرد و از او یک غزالی
نوظهور و تازه به وجود آورد.
حال دیگر
تمام آن هیاهوی جدال و قیل و قال غزالی به سکوت و حال، و
همه آن کشمکشها با هفتاد دو ملت به آرامش و سازگاری و توجه به تربیت
اهل جهان مبدل گردید.
چه بود و چه شد!
غزالی یک عالم متکلم فقیه بود و یک تن صوفی وارسته
دل آگاه از کار درآمد، آنچه از حقایق عرفان و معنویات نصیب غزالی
بود در این دوره از زندگانی عاید او گشت.
از جاه و مال و
علاقه زن و فرزند گذشتن مقداری قابل تصور است، اما از قید علوم و
دانشهای صوری که با یک عمر رنج و زحمت به دست آمده اند، کار بسیار
مشکلی به نظر می آید. اینجاست که غزالی خود آنجا که
تجارب شهوات را شرح می دهد این مرحله را بسیار مشکل تر از همه
باز می نماید و می گوید: «در قدم اول از جاه و مال گذشتم،
اما قیود علم و تدریس که ظاهر بسیار فریبنده داشت مرا سخت
به زحمت انداخت.»
پس از این
تحول روحی و دگرگونی کامل، امام غزالی به بهانه زیارت
خانه خدا از بغداد خارج شد، وی مدت مدیدی را به گمنامی و
در خفا به مسافرت و جهانگردی سپری نمود، و سالها در حجاز و شام و فلسطین
با خویشتنِ خویش به خلوت نشست تا داروی درد درونی خود را
پیدا کند. امام غزالی در پاسخ به نامه "نظام الدین
احمد" به تاریخ این گوشه نشینی اینگونه اشاره
کرده است: «چون بر سر تربت خلیل -علیه السلام- رسیدم، در سنه
(سال) تسع و ثمانین و اربعمائه (489 هـ.ق)، و امروز قریب پانزده سال
است، سه نذر کردم: یکی آنکه از هیچ سلطانی هیچ مالی
قبول نکنم، دیگر آنکه به سلام هیچ سلطانی نروم، سوم آنکه مناظره
نکنم. اگر دراین نذر نقض آورم، دل و وقت شوریده گردد...»
چرایی
دگرگونی فکری امام غزالی و گریز وی از بغداد
زندگانی
فکری و روحی امام غزالی را، به استثنای سالهای پیش
از نظامیه بغداد که غزالی همچون بسیاری از دانشجویان
جوان معاصر خویش به دنبال جاه طلبیهای متعارف شخصی بود،
می توان به دو دوره تقسیم کرد؛ دوره تدریس در نظامیه
بغداد و دوره پس از نظامیه. هنگامی که غزالی در بغداد به تدریس
اشتغال داشت تلاشهای وی در عرصه سیاست بیشتر متوجه رد اندیشه
باطنینگری اسماعیلیان و تثبیت جایگاه خلافت
در برابر تبلیغات آنان بود. البته این شیوه برخورد وی
منحصر به باطنی ها نبود، بلکه امام غزالی در مدت اقامت چهارساله خود
در بغداد (۴۸4- ۴۸8) به رد و انتقادهای سخت بر فیلسوفان
و متکلمان نیز پرداخت، چنان که کتابهای «الاقتصاد فی الاعتقاد»
و «تهافت الفلاسفه» را به ترتیب در نقد کلامیان و فلیسوفان
نگاشت که هر کدام در اندیشه مسلمانان تاثیر ژرفی برجای
نهادند. لیکن پس از مدتی گویی متوجه ناپسندگی این
شیوه انکارآمیز خود شد و سرانجام پس از چند ماه سرگشتگی و بحران
روحی که در پایان دوره اقامت در بغداد بدان دچار شد به فکر رها کردن
رویه پیشین و ترک محیط نفاق آمیز و منفعت پرستانه
بغداد افتاد و روانه شام و فلسطین شد.
به هرحال امام
غزالی تقریباً ناگهان تصمیم به ترک بغداد گرفت و این تصمیم
نتیجه طغیان درونی بر ضد و تنفر وی از فساد و پوسیدگی
جامعه ای بود که سلامت دینی و اخلاقی خود را از دست داده
بود و امرا و حاکمان که عهده دار رهبری و مسوول نظام کلی جامعه بودند
خود جلوتر از دیگران به فساد، ظلم و عدم اطاعت از قانون و شرع گرایش یافته
بودند.
البته گریز
امام غزالی از محیط بغداد، که پر بود از فساد و تباهی و هیاهوهای
جاه طلبانه، از روی ناامیدی یا برای دستیابی
به آرامش و آسودگی شخصی نبود؛ بلکه وی در واقع تلاش برای
اصلاح نجات جامعه را مدنظر خویش قرار داده بود، اما می خواست پیش
از اقدام به این کار سترگ خود را اصلاح کند.
به این ترتیب
امام غزالی که پیشتر به دنبال آشکار کردن خطاها و لغزش های فیلسوفان
و باطنیان و کلامیان بود، اینک دریافته بود آنچه واقعاً
مسلمانان را در معرض این کژرویها قرار می داد، نبود یک
دستگاه فراگیر دینی و فکری و عملی مورد قبول همگان
بود که راه را برای رواج یافتن اندیشه های افراطی و
دورافتاده از گوهر دین هموار می کرد. کوشش فکری غزالی در
دوره گوشه نشینی ۱۲ساله اش در شام و فلسطین که در
گمنامی و تحمل رنج های بسیار گذشت به پدید آوردن کتاب
بزرگ «احیاء علوم الدین» انجامید که در واقع آینه تمام
نمای تلاش وی برای پیش آوردن همین حقیقت فراگیر
بود. این تغییر رویه امام غزالی، اندیشه سیاسی
وی را هم تحت تاثیر قرار داد و دیدگاه های او درباره سلطنت
و خلافت را نیز دگرگون ساخت.
اکنون امام غزالی
در دوره دوم زندگی خود و پس از تحولاتی که در اندیشه اش به وجود
آمد، الزاماً رهبری سیاسی و خلافت را در یک جا جمع نمی
بیند، بلکه با چرخشی آشکار نسبت به دوره تدریس و اقامت در
بغداد، به این حقیقت اعتراف می کند که در حال حاضر قدرت واقعی
در دست امیران و سلاطینی است که بر همه امور چیرگی
دارند و البته خلافت را نیز به رسمیت شناخته اند. بنابراین وی
که همواره نگران برهم خوردن آرامش و امنیت جامعه مسلمانان است چیزی
که در عصر او کمتر نشانی از آن می توان یافت به جای دل
بستن و تکیه کردن بر آرمانهای ذهنی و بیگانه با واقعیت،
شناختن نیروهای سیاسی موجود و ایجاد تعادل میان
آنها را منظور خود قرار می دهد تا بتواند برای برکنار داشتن توده
مسلمانان از آسیب ستم و تباهکاری حکام و امرا گامی بردارد.
بازگشت به میان
مردم
امام غزالی
پس از اینکه مدت 12 سال از عمر خویش را در انزوا و گوشه نشینی
سپری نمود و در این مدت به تزکیه و اصلاح درون پرداخت و به دور
از قیل و قال و مجادلات و مناظرات جامعه معاصر، فرصتی پیدا کرد
تا در مورد اوضاع فردی و وضعیت جامعه خویش و راههای برون
رفت از معضلات موجود در جامعه، چاره اندیشی نماید، بالاخره به میان
مردم برگشت و عازم بغداد شد.
این دوران
از زندگی امام غزالی را خودش اینگونه بیان می کند:
«اتفاق افتاد که در شهور (ماههای) سنه (سال) تسع و تسعین و اربعمائه
(499 هجری) نویسنده این حرفها، غزالی، را تکلیف
کردند- پس از آنکه دوازده سال عزلت گرفته بود، و زاویه ای را ملازمت
کرده- که به نیشاپور باید شد، و به افاضت علم و نشر شریعت مشغول
باید گشت که فترت و وهن به کار علم راه یافته است. پس دلهای عزیزان
از ارباب قلوب و اهل بصیرت به مساعدت این حرکت برخاست و در خواب و یقظت
(بیداری) تنبیهات رفت که این حرکت مبدأ خیرات است و
سبب احیای علم و شریعت. پس چون اجابت کرده، آمد و کار تدریس
را رونق پدید شد و طلبه علم از اطراف جهان حرکت کردن گرفتند.»
بریدن از
فلسفه و گرایش به تصوف
امام غزالی
در اواخر عمر خود، تعليمات تصوف را در مقايسه با تعليمات فلسفه يا كلام بهتر ديد،
رفتن از مدرسه به خرابات يا از مدرسه به خانقاه كه از اصطلاح عرفاست، مبين اين است
كه يك عالِم دينی متمايل به عرفان شده است.
امام غزالی
پس از آن كه درمی يابد كه علم برای كمال آدمی كافی نيست و
عقل فلسفی به تنهايی نمی تواند معمای هستی را حل
كند به تصوف روی می آورد و خلاصه اين طريقه و مذهب عبارت است از : قطع
علاقه های شهوانی، تزكيه نفس و تخليه آن از صفات پست، گرايش به تقوی
و فضيلت، بريدن از غير خدا و سرانجام فنا فی الله.
امام عزالی
در مورد گرایشش به تصوف می گويد: «همت بر كشف طريقه تصوف گماشتم و
چنان يافتم كه در پيمودن اين راه دو چيز دربايست است؛ يكی علم و ديگر عمل.
علم تصوف را چنان كه لازم بود، فرا گرفتم . سپس دانستم كه تصوف از نظر علمی
با ساير علوم شرعی و عقلی تفاوت ندارد و اگر چيزی باشد تنها در
عمل است. از نام شراب، مستی نمی زايد و از علمِ به كيفيت سيری،
شكمِ گرسنه سير نمی گردد. تازه فهميدم آنچه تا كنون داشتم، قيل و قال بود.»
در نظر امام غزالی
تصوف صرفاً راهی فردی برای وصول به كمال نيست، بلكه يك برداشت
كلی از حيات از جمله اخلاق، شيوه زندگی، رفتار و اعتقاد، جهان شناسی
و ما بعدالطبيعه است. عقل و عرفان در انديشه غزالی هرگز از هم جدا نيستند.
غزالی تصوف را از هر اعتقادی كه با اسلام مخالف بود، آزاد كرد. او
اسقاط تكليف را برای صوفی جايز نمی دانست. از مهم ترين ساحتهای
فلسفی انديشه غزالی، مسئله شناخت و معرفت است.
سبک و آثار امام
غزالی در تألیفات فارسی
امام غزالی
در نگارش تألیفات فارسی خود نثری بسیار شیوا، پخته،
ساده، گیرا، و پر نغز دارد. روانی كلامش بی نهایت است و
افكارش در مواردی كه دست به استدلالات عقلی می زند، در كمال
آسانی بیان می شود. با این حال، رعایت ایجاز
می كند و این امر ارزش كلام او را صد چندان می نماید. از
آوردن آیات و اخبار و استدلال به آنها، به خصوص در نامه، خودداری نمی
كند، اما این امر با وجود اطلاع بسیار زیاد او از ادبِ عرب و
علوم شرعی باعث نشده است كه وی به نوشتن كلمات دشوارعربی یا
امثال و اشعار عرب مبادرت كند، مگر در مواردی كه لازم و ضروری است.
سادگی سخن او همه جا با قدرت فكر، دقت تعبیر، قوت استدلال و تمثیلات
و تشبیهات لطیف همراه و همیشه جذاب است.
ره آوردی
که امام غزالی از «سفر رهایی و گریز» خویش آورد و
تمام دگرگونی های اندیشه او در آن انعکاس داشت، کتاب شگرف
"احیاء علوم الدین" بود که حتی در آن روزهای گریز
از درس و کتاب نیز، بر دوستان روحانی و بر کسانی که ورای
قیل و قال مدرسه، معرفتی ایمانی را جستجو می کردند،
فرو می خواند. قبل از تالیف این کتاب، آثار امام غزالی
رنگ کلام فقیهان و متکلمان داشت و با این کتاب بود که در وجود غزالی
شخصیت تازهای طلوع کرد.
غزالی که کیمیای
سعادت را بر تربیت و اخلاق می جست، البته مثل تمام مسلمین عصر
خویش می اندیشید که سعادت در دنیا و آخرت بستگی
دارد به علم و عمل، اما کدام علم و کدام عمل؟ در رسالهای به نام
"معیار العلم" کوشید نشان دهد که علم کدام است و بعد
"میزان العلم" را نوشت تا نشان دهد عمل صالح که در آخرت به درد میخورد
کدام عمل خواهد بود.
تأليفات امام
غزالی
امام غزالی
رحمه الله که تمام زندگی خود را صرف تحصیل علوم دینی و
شرعی و نیز تزکیه و اصلاح خویش و دیگران نمود، در
زمینه های مختلف علمی، کلامی، فقهی، اخلاقی
و... تالیفات و تصنیفات بسیار زیادی به جامعه بشری
تقدیم نمود که هر کدام از آنها در نوع خود بی نظیر بوده و چراغ
راه اهل علم و تزکیه و اصلاح قرار گرفته اند. شماری از تالیفات
این اندیشمند بزرگ جهان اسلام عبارتند از:
- مقاصد الفلاسفه
(487 ق.)، در بيان انديشه های فلاسفه و فلسفه؛
- تهافت الفلاسفه
(488 ق.)، در كلام و نقد اقوال فلاسفه؛
- محك النظر،
معيار العلم، ميزان العمل (488 ق.)، در منطق؛
- البسيط،
الوسيط، الوجيز (478 تا 487 ق.) در فقه؛
- المستظهری،
حجة الحق (488 ق.) در كلام؛
- الاقتضاد في
الاعتقاد، قواعد العقائد، الرسالة القدسية (489 ق.) در كلام؛
- جواهر القرآن،
كتاب الاربعين (495 تا 498 ق.) در اخلاق؛
- بداية الهداية
(495 ق.) در اخلاق؛
- المقصد الأسنی
في شرح أسماء الله الحسنی (495 ق.)؛
- الدرة الفاخر
(495 تا 498 ق.)، در باب مرگ و احوال بعد از مرگ؛
- فيصل التفرقة
بين الاسلام و الزندوقه (495– 49 ق) در كلام؛
- أيها الولد
(500 ق.)، در تصوف؛
- المنقذ من
الضلال (500 ق.)، در شرح زندگی؛
- المستصفي من
أصول الفقه (503 ق.)، در فقه؛
- إلجام العوام
من العلم الكلام، معراج السالكين (404 تا 405 ق.) در تصوف؛
- القسطاس
المستقيم (497 ق.)، در منطق؛
- مشكاه الانوار
(503 – 505 ق.)، در تفسير سوره نور؛
- كيميای
سعادت ( 495 تا 498 ق.)، در تصوف؛
- نصيحة الملوك (
503 ق.)، به فارسی، در حكمت عملی كه برای سلطان سنجر نوشته است؛
- حُسن يوسف،
تفسير سوره يوسف (علیه السلام) و به زبان عربی است.
- فضائل الأنام
من رسائل حجة الاسلام، مجموعه مكاتيب فارسی غزالی.
- إحياء علوم
الدين (490- 495ق.) در تصوف.
کتاب "إحیاء
علوم الدین" از بارزترین و گرانسنگترین تألیفات
امام غزالی به شمار می رود که تاثیر عمیق و شگرفی
را در جهان اسلام، به ویژه در موضوع اخلاقیات، از خود بر جای
گذاشته و همواره مورد اسقبال جویندگان علوم اخلاق و وجدان قرار گرفته است، این
کتاب دارای چهار ربع (چهار بخش) است؛ ربع اول در باب عبادات است كه در آن به
ظواهر عبادات از ديدگاه فقه نپرداخته، بلكه به معانی عبادت پرداخته است. ربع
دوم در خصوص عادات و ربع سوم مهلكات و ربع چهارم در مُنجيات است. دو ربع اخير در
مورد حيات نفس انسان میاشد. (إحياء علوم الدين، به زبان عربی نگاشته
شده است.)
امام غزالی
علاوه بر آنچه ذكر شد، صاحب تأليفات بسيار دیگری نیز می
باشد كه بیان همه آنها در اين مقاله نمیگنجد.
برخی از اساتید
و مشایخ امام غزالی
1- ابوحامد احمد
بن محمد رادکانی طوسی، اولین استادی بود که امام غزالی
در نزد او علوم فقه و ادب فراگرفت (البته "سبکی" نام وی را
در جمله علمای شافعیه که میان 400-500 هجری فوت شده اند،
به جای رادکانی، "راذکانی" آورده است.
2- ابونصر اسماعیل
جرجانی، دومین استاد معروف امام غزالی است که علوم فقه و فن
خلاف را امام غزالی از محضر ایشان حاصل نمود. امام غزالی از طوس
برای تحصیل نزد او به جرجان (گرگان) رفت.
3- امام الحرمین
ابوالمعالی جوینی (419-478) که در عصر خود بزرگترین علمای
شافعیه اشعری مذهب خراسان شمرده می شد و بسیاری از
علما و فضلای قرن پنجم شاگردان وی بودند.
4- حافظ ابو الفتیان:
از اساتید حدیث و مشایخ روایت غزالی است.
5- ابوسهل حوضی
مروزی، استاد و شیخ روایت خواجه نظام الملک بود، امام غزالی
در جوانی از وی سماع حدیث کرد. وفاتش در سال 466 بود.
وفات امام
غزالی
حجة الاسلام
ابوحامد محمد غزالی در روز دوشنبه ۱۴ جمادی الثانی
سال ۵۰۵ هجری، پس از ادای نماز صبح، در سن ۵۵
سالگی در شهر توس (طوس) دار فانی را وداع گفت و به دیار باقی
شتافت و در "طابران" طوس به خاک سپرده شد.
http://r-n.blogfa.com/page/zemamghazali.aspx
امام محمد غزالي
زاد و زندگي
2-1- يكي از بزرگترين فيلسوفان ايران
كه در ضديت با فلسفه مشاء قلم زد و نگرشهاي تازهاي را مطرح ساخت، غزالي
است. زندگي و آراي او را به روايت دكتر علياصغر حلبي مرور ميكنيم.
غزالي در سال 450 هجري در طوس از مادر
زاده و در جمادي الاخري سال 505 هجري در همان شهر وفات يافته است. اين
دوران به طوري كه ميدانيد همزمان با حكومت سلجوقيان در ايران است.
روزگار سلجوقيان - كه از 429 هجري تا 552 هجري در ايران فرمانروايي كردهاند
- يكي از درخشانترين و تابناكترين دورههاي تاريخ كشور ايران است و
بسياري از علمان و دانشمندان و شاعران بزرگ ما در اين دوره به ظهور
رسيدند.
با به روي كار آمدن سلجوقيان بود كه
ايرانيان به نحو بارزي توانستند خود را از زير بار تسلط تازيان به دور
بدارند و ديگر فرمانهاي خليفه را گردن نگذارند. توضيح اين مطلب آن است كه
تا ظهور سلجوقيان با اينكه پادشاهان مقتدري از قبيل سلاطين ساماني و آلبويه
و حتي سلطان محمود در ايران حكومت مستقل ميكردند و اقتداري به تمام
داشتند و از حوزه خلافت مجزا شدند وليكن كشور ما به چند قسمت منقسم شد و در
حقيقت يك نوع حكومت ملوك الطوايفي بر آن حاكم بود و مثلاً سلطان محمود با
آن همه شوكت و جلال پادشاهي به سبب لشكركشي به هندوستان و نزاع با
تركان ماوراءالنهر و خوارزميان مجال آنرا نيافت كه فتوحات خود را در تمام
ايران بسط دهد و حكومت واحدي تشكيل دهد.
سلجوقيان در اندك زماني تمام ملوكالطوايف
را از ميان برداشته بنيادشان را برانداختند و در تمام ايران رايت سلطنت
برفراشتند و حتي ممالك مجاور آسيايي را تسخير كردند و از آن همه يك كشور
پهناور، به وجود آوردند كه مركز آن ايران بود، به طوري كه در تواريخ مسطور
است اين روش در زمان حكومت آلپ ارسلان و به ويژه پسرش ملكشاه سلجوقي
(حكومت 485-465 ه.) - كه بيشك بزرگترين و مقتدرترين پادشاهان سلجوقي است
- به منتهي درجه خود رسيد، چه از حد چين تا مديترانه و از شمال درياچه
خوارزم و دشت قبچاق تا ماوراء يمن به نام او خطبه ميخواندند و امپراطور
روم شرقي و امراي علوي گرجستان و ابخاز به او خراج و جزيه ميدادند و
اصفهان در عهد او و خواجه نظامالملك، از مهمترين بلاد دنيا و يكي از
آبادترين آنها بود و اين پادشاه و وزير و عاملان و بزرگان ديگر سلجوقي در آن
شهر ابنيه بزرگي ساخته بودند كه هنوز هم آثار يك عده آنها برجاست. رونق
عمده سلطنت ملكشاه هم مرهون كفايت و لياقت وزير دانشمند و كاردان او
خواجهنظامالملك طوسي است. چه اگر كفايت خواجه نظامالملك و قدرت قلم او
با شجاعت و صلابت شمشير آن دو سلطان سلجوقي يار و قرين نميگرديد و مملكتداري
خواجه ضامن و پشتيبان كشور گشايي ايشان نميشد دوام و بقاي چنان دولت
وسيعي محال مينمود.
غزالي معاصر همين دولت بود و با بيشتر
پادشاهان اين دودمان هم عصر بود. سلطنت اين دودمان كه با همت ركنالدين
ابوطالب معروف به طغرل در سال 429 تأسيس شده بود و با كشور گشاييهاي الپارسلان
و ملكشاه و درايت خواجه بنيادي استوار يافته بود، پس از روزگار خواجه و
قتل او در روز دهم ماه رمضان 485 روز به ضعف نهاد و اگر چه فرزندان ملكشاه
تا زماني در اين مرز و بوم حكومت كردند به ويژه سلطان سنجر - با اين همه
ديگر آفتاب دولت سلجوقي در ايران به مغرب ميخراميد.
سنجر آخرين پادشاه سلجوقي است كه در
خراسان مقر داشت و پس از او خراسان به دست آتسز خوارزمشاهي افتاد، بدين
معني كه در سال 548 فتنه عظيم تركان غز مصادف با دوره حكومت استقلالي
سنجر شد و او به دست غزان مدتي گرفتار و اسير شد و با اينكه دوباره استخلاص
يافت ولي طولي نكشيد كه وفات كرد و با مرگ او دولت سلاجقه كبير در ايران
به پايان رسيد.
غزالي با بيشتر سلاجقه معاصر بود، چه
ولادتش در اواخر عهد «طغرل» واقع شد و وفاتش در زمان سلطان محمد و همين
سلطان است كه غزالي كتاب «نصيحة الملوك» را براي او تأليف كرده است.
غزالي نزد تمام سلاطين و بزرگان اين دودمان محترم و معزز بود. آنها امام
را بزرگترين دانشمند زمان خود ميدانستند، غير از اينها غزالي نسبت به بعضي
از آنها حق تربيت و خدمت داشت و نسبت به برخي از آنها عتابهاي شديد اعمال
ميداشت و همانند پدري آنها را پند ميكرد و اين كار جز از وي از كس ديگري
امكان نتوانستي داشت.
امتيازات دوران غزالي
2-2- حيات غزالي كه از نيمه دوم سده
پنجم تا اوايل سده ششم هجري طول كشيد روزگار درخشاني بوده كه امتيازات
مخصوص دارد:
نخست، كثرت عالمان و دانشمندان و وفور
تأليف و تصنيف كتب، به خصوص كتابهاي مذهبي و معارف اسلامي مانند فقه و
كلام و حديث و اين بدان سبب بود كه مدارس اسلامي در اين روزگار در بيشتر
شهرها داير بود و ارباب ذوق و استعداد در هر فني از فنون دانش - به ويژه
علومي كه در بالا ذكر شد - تأليف و تصنيف ميكردند و از اينرو، كمتر دورهيي
در تمدن اسلامي ميتوان سراغ داد كه اين چنين تابان و درخشان باشد.
دوم، رواج بحث و جدل ميان ارباب
مقالات، به خصوص دانشمندان اهل تسنن، كه كارشان سخت در رونق بود و سبب
آن اين بود كه هم سلاطين سلجوقي و هم خواجه بزرگ نظامالملك طوسي سني بودند
و اعيان و رجال دولت نيز به هر صورت تابع ايشان بودند و از اينرو، با تمام
نيرو و ايمان خود نگاهبان اصول و عقايد اهل تسنن بودند.
سوم، مرسوم شدن تبليغات مذهبي و
مجادلات فرقهيي و غلبه و شدت يافتن احساسات ديني در تمام مظاهر زندگي
مردم، كه عالمان دين هر آن شعله آنرا تيزتر ميكردند و هر فرقه خود را
«ناجي» و ديگري را «ضال» ميپنداشتند چنانكه خود غزالي بدان اشاره كرده و
گفته است كه: «اختلاف مردم در اديان و ملل و اختلاف پيشوايان مذاهب با
آن همه فرقهها و تباين راهها، درياي ژرفي شده است كه بسياري در آن غرق
شدهاند و جز اندكي رهايي نميتوانند يافت! و هر فرقهيي گمان ميكند كه او
ناجي است و ديگران گمراه و هر گروهي بر آنچه دارند شادند! و اين همان نكته
است كه سرور جهان از آن خبر داد كه: به زودي امت من هفتاد و سه فرقه
شوند؛ كه ناجي آنها يكي بيش نيست و آنچه او وعده كرده بود اينك به ظهور
آمده».
ميان فقيهان و عالمان مذاهب و ارباب
مقالات در اين دوره مناقشات و مجادلات مذهبي شدت يافته بود و هر زمان كه
جماعتي از آنها بهم ميرسيدند و يا در مجلسي حاضر ميآمدند مسائل علمي و
مذهبي را مطرح مذاكره قرار ميدادند و برخي اوقات كار از مباحثه و مجادله
به مشاجره ميكشيد و در اين ميان مردم عامه به طرفداري از اهواء و هوسهاي
رياست طلبانه فلان يا بهمان برميخاستند و گاه اين بحثها بزد و خورد و كشتار
نيز ميانجاميد! نمونههاي پوچ و بلند بالاي اين مباحثات و مجادلات را در
طبقات الشافعيه سبكي ميتوان ديد.
فن خطابه و جدل و خلاف كه سه حربه
برنده عالمان آن دوره بود، در اين دوره رونقي به سزا گرفت و در اين باب
كتابها و رسالهها پرداختند و چه بسيار از دانشمندان كه كوشيدند: تمام مطالب
آنها را حفظ و بازگويي كنند و همانند ابواسحق شيرازي مسائل خلاف را چنان از
برداشته باشند كه يكي از مسلمانان سوره فاتحه را.
باطنيه يا اسماعيليه كه به «امام معصوم»
دعوت ميكردند مبلغان و داعيان دانشمند داشتند و آنها را به بلاد و ممالك
اسلامي، خاصه ايران، ميفرستادند. اين جماعت كه اغلب فداييان زبردست و
دانشمند بودند داراي تشكيلات و سازمانهاي مرموز شگفتآوري بودند و بيشتر به
ايمان و اخلاص پيروان و هواداران خود متكي بودند و چون خلفاي عباسي با اين
گروه به شدت دشمني داشتند از سلاطين ايراني مدد ميگرفتند و سلاطين ايران
هم يا بنا بر مصلحت يا از روي ايمان، با اسماعيليان و داعيان آنها به سختي
مخالفت ميكردند و آنان را قرمطي و خارجي و ملحد ميگفتند و چون يكي از آنها
را مييافتند، به انواع زجر و حبس و قتل ميكشتند! و از همه بيشتر در اين
راه سلطان محمود غزنوي بود كه به تعبير بيهقي «انگشت، گرد جهان كرده،
قرمطي ميجست!».
بازار گرم مكتوبات فلسفي
2-3- صاحبنظران و فيلسوفان دست در كار
تأليف و تصنيف رسالات علمي و كتب فلسفي بودند و از مدتها پيش يعني از
روزگار مأمون نيرو گرفته بودند و سخنان و مقالات خود را به گوش هوشمندان
اقطار اسلامي رسانيده بودند و بدينجهت فقيهان و دانشمندان و مذهبي با آنكه
خودشان در چندين جبهه مخالف ميجنگيدند ميبايست به اين جماعت هم كه بيش
از همه فرق بهافزار عقل و برهان مسلح بودند، جواب بگويند و اين بيش از
همه كار را مشكل كرده بود و در نتيجه عوامل و علل خانمانسوز تأسفآوري از
قبيل جنگهاي صليبي كه از سال 490 تا 690 به دشت يا ضعف دوام داشت و نيز
اختلاف سني و شيعه، يك خلجان و شورش و اغتشاش دروني در ميان اسلاميان
برپا شده بود كه شايد در هيچيك از اعصار اسلامي نظير نداشته باشد.
دوره اول زندگاني غزالي
2-4- نابغه بزرگ و حجت الاسلام، امام
زينالدين ابوحامد محمدبن محمدبن محمد غزالي (1) طوسي، در سال 450 هجري از
پدري كارگر كه پشم ميرشت و ميفروخت به شهر طوس به وجود آمد، پدر امام
در اوقات فراغ به حلقههاي درس دانشمندان و به مجالس وعظ واعظان و محافل
درس فقيهان ميرفت؛ سخن آنان را ميشنيد و بر دانشهاي آنان آگاهي مييافت
و آنچه بيشتر از روزي او بود، در راه آنان خرج ميكرد و همين آمد و شد و
استماع مجالس وعظ و درس، او را بر آن داشت كه از خدا بخواهد فرزندي به او
عطا كند تا از اينگونه مجالس درس و وعظ بنياد گذارد و مردم را به امور
دينشان دانا گرداند و به خير دنيا و آخرتشان بينا كند.
خدا هم
باطنيان ميگويند وجود معلم معصوم ضرورت دارد و اوست كه داعيان را به
شهرها ميفرستد و از علم بدانها بهرهاي ميدهد تا آنرا در ميان مردم منتشر
نمايند و اگر امري برايشان مشكل شد، يا در چيزي اختلاف كردند، به او ملتجي
ميشوند تا آنان را بدانچه حق است ارشاد نمايد.
اين خواهش او را پذيرفت و دو پسر به او
داد: نخستين ابو حامد غزالي كه ما از او سخن داريم و دو ديگر برادرش احمد كه
مشغول به وعظ شد و در آن به مقامي بزرگ رسيد. چون وفات پدر نزديك شد،
ابو حامد و برادرش را به دوستي صديق سپرد نام او ابو حامد احمدبن محمد
رادكاني و بدو گفت: از اينكه خود درس نخوانده بودم پيوسته غمگين بودم،
دلم ميخواست كه با تعليم اين دو پسرم آنرا جبران كنم، دريغا كه نشد! تو
اين مهم را انجام داده و آندو را تعليم كن و اگر در اين راه تمام آنچه
را كه من باقي گذاشتهام صرف و خرج كني، باك مدار.
به زودي مرده ريك پدر ته كشيد و آن
دوست مجبور شد آندو را به مدرسهيي كه در آن غذا و لباس دانشجويان را
تأمين ميكردند بسپارد. اين كار در روح آندو سخت تأثير كرد و آنان را به
تحصيل تشويق نمود، چه گاهي فقر جوهر انسان را بروز ميدهد تا به امور كوچك
سرفرود نياورد و از اين جا بود كه غزالي همواره از آن ياد ميكرد و ميگفت:
«ما علم را به غير خدا خواستيم وليكن خدا نخواست كه جز براي او باشد!»
توبرهاي دارم!
2-5- غزالي محمد كه بياندازه با هوش و
تند ذهن بود، علوم ديني و ادبي را نزد همين احمد راذكاني فرا گرفت، پس از
آن به جرجان نزد امام ابونصر اسماعيلي رفت و از گفتار او و در خدمت او
تعليقه نوشت، دوباره به ميهن خود برگشت. از او روايت ميكنند كه گفت: «در
راه، راهزنان، راه بر من ببريدند و هر چه داشتم ببردند، در پي دزدان
افتادم و به التماس گفتم: «هرچه دارم ببريد وليكن توبرهاي دارم كه هيچ
به كار شما نميآيد آنرا به من باز دهيد». چون بسيار الحاح كردم، سردسته
دزدان را بر حال من دل بسوخت و گفت: در توبره چيست كه اين قدر ناله ميكني
و اين مايه بدان دلدادهاي!؟ گفتم تعليقههايي است كه يك چند براي
شنيدن و نوشتن آن از وطن دور شدهام و رنج فراوان بردهام! گفت: چگونه
ادعاي علم ميكني در حالي كه چون ما اين پاره كاغذها را از تو بگيريم بيدانش
ميماني؟!»
امام ميگويد: اين سخن گويي الهامي بود
از جانب خدا كه مرا به خود آورد، كه چون به طوس بازگشتم، سه سال مشغول
آن شدم تا آنها را از بر كردم و چنان شدم كه اگر دزدان راه بر من ببرند،
از دانش خويش بيگانه نگردم!
غزالي، دوباره از طوس به عزم تحصيل
بيرون رفت و به نيشابور آمد در آن زمان نيشابور مركز دانشمندان خراسان بود،
غزالي در اين شهر پيش امام الحرمين ابوالمعاني جويني (در گذشته 478 ه.ق) به تحصيل خلاف و
كلام و فنون جدل و مقامات حكمت پرداخت، بدانسان كه در ميان تمام شاگردان
امام الحرمين انگشت نما شد و امام بداشتن چنين شاگرد هوشمندي به خود مينازيد
و به قول برخي در باطن بر او رشك ميبرد!،
غزالي بر مسند نظاميه
2-6- هنوز غزالي به سي سالگي نرسيده
بود كه تمام علوم رسمي و فنون متعارف زمان خود را از ادب فقه و اصول و
خلاف و كلام و مبادي فلسفه رسمي فرا گرفته بود و استاد كامل گشته، با وجود
اين باز در خدمت استاد خود به سر ميبرد و در نيشابور كمكم به كار تصنيف و
تأليف شروع كرده بود تا اينكه به سال 478 امام الحرمين درگذشت. غزالي پس
از اين واقعه در مُعَسْكَرِ نيشابور به خدمت وزير نامدار سلجوقيان خواجهنظامالملك
رسيد، خواجه كه نام و آوازه فضل او را از پيش شنيده بود مقدم او را گرامي
داشت، در خدمت غزالي با عالمان و فقيهان مناظره كرد و بر آنها غالب آمد
چنانكه همگي يكدل و يكزبان و از بن دندان به فضيلت او معترف شدند.
روزبهروز بر مقام و تقرب غزالي در نزد
خواجه و ملكشاه افزوده ميگشت تا اينكه منصب تدريس در نظاميه بغداد را به
او مفوض كردند. خواجه به سال 484 بر كرسي تدريس نظاميه بنشست. مدت چهار
سال در بغداد به تدريس و وعظ و تذكير و خطابه و مناظره و تأليف و تصنيف
مشغول بود و صدها نفر شاگرد در حلقه درس او حاضر ميشدند و پيوسته مقام ظاهري
و عزت و حشمت او در افزايش بود. نوشتهاند مدت سه سال از چهار سالي را كه
در بغداد بود مشغول كتابهاي فلسفه بود تا از دقايق و نكتههاي اين علم هم
آگاه گردد.
دوره اول زندگاني غزالي كه ميتوان آنرا
«دوران صوري حيات غزالي» نام گذاشت بدينسان كه اجمالاً گفتيم در سي و نه
سالگي او پايان ميپذيرد كه موافق با سال 488 هجري ميشود.
دوره دوم زندگاني غزالي
2-7- چون مدت عمر غزالي از 39 روبه نشيب
آورد، حالي پيدا كرد كه به كلي با احوال سابقش فرق داشت، ديگر آن غزالي
كه در سخن دلير ميآمد و راه كلام بر همگنان ميبست از جوشش افتاده بود
مثل اين بود كه تمام دانشهاي رسمي در وجود او مرده بودند و جملگي فراموش
شده بودند. همه شاگردان و دوستداران و هواداران از اين واقعه ناراحت بودند
وليكن از درد پنهاني او آگاه نبودند، گروهي بر او تأسف ميخوردند و جماعتي
ديوانهاش ميخواندند.
دگرگوني روحي غزالي
2-8- آري، غزالي از سر همه تعلقات بگذشت
و آنچه يك عمر در باطن داشت و به ظاهر نميتوانست آورد، سرانجام آشكار گشت.
آن امر چه بود؟ عطش باطني به درك حقيقت!
غزالي علوم رسمي را خوانده بود اما در
باطن ميديد كه دردش با اين جملات و اين كلمات درمان نمييابد. او در پي
كيفيت و حال بود تا مگر راه به مقصود ببرد.
«.. دوستي و علاقه به تحقيق در طبيعيت
من سرشته بود، از آغاز جواني تشنه درك حقايق بودم، از مدتها پيش ميخواستم
حقيقت را دريابم، چه كنم اين عطش دروني در من اختياري نبود توگويي غريزي
و فطري من بود، من از عنفوان جواني روح تقليد و تعبد را شكسته بودم، چون
ميديدم كودكان يهود و نصاري و مسلمانان جملگي در مهد تربيت پدر و مادر
پرورش مييابند و به عقايد پدر و مادر و تلقينات نزديكان برميآيند و ميبالند
و حديث معروف را كه ميگويد: ] هر مولودي نخست به فطرت اوليه از پدر و
مادر متولد ميشود. پس از آن پدر و مادر او را يهودي و ترسا و مجوسي ميكنند [
، شنيده بودم از اين رو ميخواستم آن فطرت اوليه را بجويم و بيابم تا مگر
عقايد عارضي را كه به تقليد از پدر و مادر و استادان در ذهن انسان پديدار ميآيد
پاك سازم. پيش خود گفتم: مطلوب من علم به حقايق امور است، پس بايد نخست
بدانم كه حقيقت علم چيست؟ و از اينجا بر من آشكار شد كه علم آنگاه يقيني
تواند بود كه معلوم بر طالب چنان منكشف گردد كه شكي با آن باقي نماند و
امكان غلط و پندار به هيچوجه با آن مقارن نباشد و دل نيز به امكان آن
گوايه ندهد.
علم يقيني و امام از خطا، شايسته است
كه مقارن با يقين باشد بدان حد كه اگر كسي بر بطلان آن تحدي نمايد و
مثلاً بگويد: كه سنگ را به زر و چوبدستي را به اژدها مبدل ميكند، در آن
علم هيچگونه شكي و انكاري حادث نگردد.
چه مثلاً وقتي من دانستم كه ده بيشتر
از سه است، اگر كسي بگويد: نه، سه بيشتر از ده است به دليل آنكه من عصا
را به اژدها ميگردانم و من نيز اين كار را از او ببينم، در معرفت من شكي
پديدار نگردد؛ شايد از كار او تعجب بكنم وليكن شك در معلوم خودم نتوانم
بكنم. پس فهميدم كه هر علمي كه آن را من چنين ندانم و دوباره آن بدين
پايه از قطع و يقين نرسيده باشم علمي است كه بر آن هيچ اعتبار نيست!
پس در پي آن شدم كه چنين علمي بيابم.
از اينرو، گرم در كار آمدم و براي آنكهبدين مطلوب برسم، شروع كردم تا
دانشهاي خود را بررسي كنم، پس دريافتم كه من علم ندارم كه بدين صفت
موصوف باشد، مگر حسيات و ضروريات. چون از تمام دانشها اميدم بريده آمد بر
آن شدم كه بدانم: آيا وثوق من به محسوسات و ضروريات از نوع آرامش و
وثوقي است كه به تقليديات حاصل ميگردد يا نه؟
چون باريك شدم، ديدم كه بدبختانه در
محسوسات هم آن امان و آرامش نيست زيرا شكم قوت گرفت و به من گفت:
اطمينان تو به محسوسات از كجاست؟ چه قويترين حاسه تو، بينايي است، چون
به سايه مينگرد حكم ميكند كه ايستاده است و تحرك ندارد و بدينسان حركت
را نفي ميكند! چون ساعتي ميگذرد ميبيني كه سايه متحرك بود منتهي يك
مرتبه حركت نكرده است، بلكه تدريجاً و كمكم.
ستارگان آسماني را ميبيني كه بانداره،
از يك دينار كوچكترند، وليكن دلايل هندسي ميگويد: كه آنها از زمين بزرگتر
هستند! اين مثالها و نظاير اينها اطمينان مرا از محسوسات هم ببريد، پيش خود
گفتم: حال كه حاكم عقل احكام حس را تكذيب كرد، شايد جز به عقلياتي كه
«اولياتشان» ميگويند بر هيچ امري اطمينان نشايد داشت مثل اينكه ميگوييم:
«ده بزرگتر از سه است.» و «نفي و اثبات جمع نميشوند.» اما محسوسات هم به
من گفتند: از كجا كه اطمينانت به عقليات همانند وثوق تو به محسوسات نباشد،
چه تو پيش از اين بدان واثق بودي، چون حاكم عقلي بيامد مرا تكذيب كرد و
اگر حاكم عقلي نبود، تو همچنان مرا تصديق ميكردي و از كجا كه در فراسوي
حاكم عقلي حاكم ديگري نباشد، از جواب درماندم پيش خود گفتم حاكم عقلي
آمد خطاهاي حسي را آشكار ساخت، آيا امكان ندارد كه حاكمي برتر از عقل باشد
تا اشتباههاي عقل را ظاهر نمايد!؟ چون بيشتر تأمل كردم به صحت اين شك
دليلي يافتم و آن اين بود كه گفتم: در عالم خواب چيزها ميبيني و احوالي
به نظرت ميآيد و گمان ميكني كه جملگي آنها ثبات و قرار دارد چون بيدار
ميشوي ميفهمي كه آن همه اصل و ريشهيي ندارد و واقعي نيست پس از كجا
كه اين امور كه در بيداري به حس يا عقل بدانها اعتماد پيدا كردهاي به
نسبت با اين حالتي كه در آن هستي، حق باشد و ممكن است براي تو حالتي
دست دهد كه نسبت آن با بيداري تو همانند نسبت بيداريت با خوابت باشد و بيداريت
نسبت با آن همچون خواب! آري اگر به اين حالت بررسي يقين كني كه تمام
آنچه به عقل خود دريافتهاند خيالاتي است كه هيچ سودي ندارد! و باشد كه
اين حالت همان باشد كه صوفيان آنرا ادعا ميكنند چه آنان گمان ميكنند كه
وقتي در اين حالت هستند در خويش فرو ميروند و از حوادث خود غايب ميشوند و
احوالي را مشاهده ميكنند كه موافق اين معقولات
به نظر غزالي طريقه تصوف و راه و رسم درويشي به علم و عمل تمام ميگردد،
وليكن علم آسانتر از عمل است؛ جز اينكه علم تنها سالك را به دريافت و
درك حقيقت تصوف نميرساند. چه مثلاً فرقي ميان كسي كه حقيقت زهد و شروط
و اسباب آنرا ميشناسد و ميان كسي كه حالت زاهدان دارد، همچون فرق ميان
دو كسي است كه يكي اسباب سكرو مستي را ميشناسد و ديگري مست است و حالت
سكر دارد.
نيست و شايد اين حالت همان مرگي باشد
كه پيامبر گفت: «مردمان خفتگانند كه چون بميرند بيدار شوند!» (2) شايد زندگي
دنيا هم به نسبت با آخرت خواب باشد كه چون انسان بميرد اشياء براي او
خلاف آنچه اكنون ميبيند ظاهر ميشود و در اين حال است كه او را بگويند
«پوشش چشم ترا برداشتيم و امروز به ديدگان تو تيزبين شده است» (3) .
«چون اين خواطر و خيالات بر ذهن من
خطور كرد و بر نفس من راه يافت، در پي چارهاي گشتم، اما ممكن نشد، چه جز
با دليل نميشد آنها را دفع كنم و چون نصب دليل جز با تركيب علوم اوليه
امكان نداشت و در آنها هم از پيش شك كرده بودم ترتيب دادن دليل ممكن
نشد، اين درد سختتر شد و نزديك به دو ماه طول كشيد و من در آن مدت وارد
حالت سوفسطاييان شدم وليكن گفتن و به زبان آوردن نتوانستم تا آنكه خداي
بزرگ مرا از اين مرض شفا داد و نفس به صراحت و اعتدال برگشت و چنان شد كه
ضروريات عقلي دگرباره مقبول و مؤثوق افتاد! ليكن اين كار با نظم دليل و
ترتيب مقدمات درست نشد، بلكه به نوري بود كه خدا در سينه من افگند و اين
نور است كه كليد بيشتر دانشها و معارف است و آنان كه گمان كردهاند كشف
حقيقت موقوف بر تحرير ادله و برهان است از وسعت رحمت الهي بيخبرند! از
اين نور نمونههاي بسيار وجود دارد، چنانكه وقتي رسول را از شرح و معَناي
آن در آيه: فمن يرداللّه ان يهديه يشرح صدره للاسلام (س 6/آيه 125)
پرسيدند، گفت: آن نوري است كه خدا در دل ميافگند. پرسيدند: علامت آن كدام
است. فرمود: دوري از سراي فريب و روي آوردن به سراي جاويدان (4) و از اين
راه بايد كه طلب كشف حقيقت كنند...» (5)
مهاجرت غزالي
2-9- آري اين انقلاب بزرگ در روح غزالي
به وجود آمد، زمام طاقت از دست او ببرد لذا بر مهاجرت از بغداد تصميم كرد.
در باطن آهنگ رياضت و اقامت در شام داشت كه مركز بزرگ زاهدان و صوفيان
بود، ولي از ترس خليفه و سلطان وقت و مردم آشنا. بيگانه سفر حجم را بهانه
كرد و در ماه ذيالقعده 488 به ترك همه چيز گفت و با ابوالقاسم حاكمي (در
گذشته 529 ه.ق)
كه از آشنايان قديم او بود، به قصد سفر حج از بغداد بيرون رفت.
اين سفر غزالي ده سال طول كشيد و در
اين مدت در بلاد شام و بيتالمقدس و حجاز گردش كرد. اما به صورت و سيرت
درويشان، يعني به لباس درويشان ژندهپوش و ناشناس همه جا ميگشت. بنابر
قول معروف از بغداد به دمشق رفت و حدود دو سال در شام اقامت نمود و پيوسته
مواظب زهد و فكر و عبادت و خلوت و تصنيف و تأليف بود و در جامع «دمشق»
معتكف شده بود.
غزالي براي شكستن نفي و پرهيز از
خودپرستي در خانقاه «سميساطيه» اين شهر به رفتگري پرداخت. قضا را روزي در
صحن «جامع اموي» نشسته بود و گروهي از فتوي نويسان و فقيهان در صحن راه
ميرفتند.دهقاني سررسيد و در باب مسئلهاي از ايشان فتوي خواست و غزالي در
آنها مينگريست. هيچيك از فقيهان پاسخ به سزايي نتوانست بدهند. اين كار
بر غزالي گران بود كه مسلماني بدون هدايت باز گردد. او را پيش خواند و
پاسخي به سزا داد. دهقان او را ريشخند كرد و گفت: فقيهان بزرگ از جواب من
درماندند، اين فقير عامي چگونه مرا جواب خواهد داد؟ چون از گفتار خويش با وي
بپرداخت، فقيهان آن دهقان را بخواندند و از وي پرسيدند: اين مرد عامي با تو
چه گفت؟ او شرح واقعه بگفت. مفتيان به خدمت او رسيدند و از احوال او
بپرسيدند و گراميش داشتند و از وي به آرزو خواستند تا براي آنها حلقه درس
تشكيل دهد. غزالي آنان را به فردا وعده داد و شبانه از آنجا فرار كرد!
همچنين گفتهاند كه وي روزي به مدرسه
«امينيه» دمشق برگذشت. مدرس را ديد كه مكرر ميگفت: قال الغزالي (غزالي
چنين گفت)، غزالي از عجب و غرور بترسيد و دمشق را ترك گفت.
در همين سفر شام «ابوبكر بن وليد قريشي»
(وفات 520) خواست با غزالي مناظره كند، غزالي گفت: «تركناه لصيبة في
العراق!» يعني: مناظره و جدل را به كودكان عراق بازگشتيم و در گذشتيم. از
اينجا بود كه غزالي در احياءالعلوم هم يك فصل بزرگ در مذهب علماي مجادل
نوشت و عالمان و فقيهاني را كه منظورشان تحميق مردم و مباهان و مفاخره با
اصطلاحات علمي و جذل است سخت نكوهيد.
خداحافظي با تعصبات
2-10- غزالي ديگر تعصب و سختگيري را ترك
گفته بود، چنانكه در مكتوبي فارسي هم كه در پنجاه و سه سالگي براي عذر
نرفتن خويش به دربار سلطان سنجر سلجوقي (وفات 552 ه.ق) نوشته چنين ميگويد:
«بدان كه اين داعي پنجاه و سه سال
عمر بگذاشت، چهل سال در درياي علوم دين غواصي كرد تا به جايي رسيد كه
سخن وي از اندازه فهم بيشتر اهل روزگار درگذشت، بيست سال در ايام سلطان
شهيد روزگار گذاشت و از وي به اصفهان و بغداد اقبالها ديد و چند بار ميان
سلطان و اميرالمؤمنين رسول بود در كارهاي بزرگ و در علوم ديني نزديك هفتاد
كتاب كرد پس دنيا را چنانكه بود، بديد و به جملگي بينداخت و مدتي در بيت
المقدس و مكه مقام كرد و بر سر مشهد ابراهيم خليل عهد كرد كه پيش هيچ
سلطان نرود و مال سلطان نگيرد و مناظره و تعصب نكند.»
پس از شام، غزالي به بيتالمقدس رفت و
مدتي هم آنجا به رياضت و خلوت و زيارت مشاهده شريفه مشغول بود، تا از بيتالمقدس
به زيارت تربت خليل رفت. گويند: در آغاز اين احوال، به ابوعلي فضل بن
محمدبن فارمدي طوسي (در گذشته 479 ه.ق) سر سپرده و كيفيت سلوك راه عرفان
و راه دريافت معرفت صوفيانه را از وي فرا گرفت.
بعد از مسافرت به شام و بيتالمقدس قصد
عزيمت حجاز كرد و در سال 498 پس از آداي مناسك حج و زيارت مكه و مدينه و
مشاهده مشرفه عزم مراجعت به وطن خويش نمود و در همين سال به طوس برگشت.
ارمغان سفر غزالي
2-11- ره آورد بزرگ غزالي از اين سفر ده
ساله يا به تعبير بهتر از اين سير روحاني كتاب بزرگ احياء علومالدين بود
كه در ميان كتابهاي اخلاقي كمتر نظير دارد و هر كس پس از وي خواسته در
اخلاق كتاب بنويسيد، اين اثر بزرگ را زير نظر داشته است.
غزالي از اين مسافرت الزاماً يكسره به
نيشابور رفت و پس از اصرار و تأكيد زياد سلطان سنجر تدريس مدرسه نظاميه
نيشابور را پذيرفت. اين وضع ديري نپاييد و شايد بيش از يك سال نكشيد و شوق
زيارت و ديدار فرزند و عيال و يا امري ديگر او را به طوس كشانيد، در اين مدت
يك ساله كه در نيشابور بود كتاب بسيار نفيس و عزيز المنقذ من الضلاح را، كه
برخي از محققان آنرا اعتراف نامه غزالي ناميدهاند، نوشت و چنانكه در
مقدمه المنقذ من الضلال به وضوح ميگويد: «در اين وقت عمر او از پنجاه در
گذشته بوده است.»
غزالي از نيشابور به طوس وطن اولين خود
باز آمد و در آن «خانقاهي» براي صوفيه بساخت و در جوار آن براي مشتغلان به
دانش مدرسهاي درست كرد و اوقات خود را براي انجام وظايف خير از قبيل ختم
قرآن و مجالست با اهل قلوب و تدريس تقسيم كرد.
اما تمام احوال روحي و طرز تدريس و
تعليم او در آن زمان با دوره سابقش - كه در بغداد بود - فرق كرده بود. يكتا
عالم متكبر و يگانه متكلم جدلي، پس از اين مسافرت سراپا حال شده بود و
جهاني از آرامش و سكون و تواضح بود.
به زبان عرفاني بايد گفت: كه سفر غزالي
از بغداد سفر من الخلق الي الحق و آمدنش از بغداد به نيشابور و طوس تا آخر
عمر نموداري از سفر من الحق الي الخلق بود.
آثار غزالي
2-12- غزالي از آن عده محققان و مؤلفان
است كه آثارشان به كثرت معروف است چنانكه پيش گفتيم در يك جا مينويسد:
«چهل سال در درياي علوم غواصي كرد و در علوم دين نزديك به هفتاد كتاب
تصنيف كرده پس دنيا را چنانكه بود بديد و جملگي را بينداخت...»
شايد غير از موضوعات ديني درباره موضوعات
ديگر هم كتاب نوشته باشد كه نام نبرده يا ما نميدانيم. در هر صورت غير از
خود او ديگران هم بيشتر از هفتاد كتاب و رساله از او نقل كردهاند. خوشبختانه
بيشتر اين آثار بر جاي مانده است كه برخي از آنها را به ترتيب اهميت ذكر
ميكنيم:
1- احياء علوم الدين ، كه مهمترين كتاب
عربي غزالي است در مواعظ و حكم و اخلاق و مسائل ديني، كه آنرا در سفر
شام و بيتالمقدس پرداخته است. در اهميت اين كتاب همين بس كه گفتهاند:
«لوذهبت كتب الاسلام و بقيالاحياء لاغني عماذهب = اگر تمام كتابهاي اسلامي
از ميان برود و تنها احياء باقي بماند، مسلمانان از آنچه از ميان رفته بينياز
ميباشند.» اين كتاب بر چهار قسم تقسيم ميشود يكي در عبادات، دو ديگر در
عادات، سه ديگر در مهلكات، چهارم در منجيات. هر كدام از اين چهار قسم شامل
ده كتاب است كه مجموعاً چهل كتاب يا چهل بخش ميشود. اين كتاب پيوسته
مورد نظر اهل معرفت بوده و موافقان و مخالفان زيادي داشته است و درباره
آن رسالهها نوشته و تلخيص و شرح كردهاند.
نخست خود امام اين كتاب را خلاصه كرد و
آنرا: «المرشدالامين الي موعظةالمتقين» نام نهاد و نيز تلخيص برادرش را به
نام «لباب الاحياء بايد نام برد. شايد مهمترين شرحي كه بر «احياء» نوشته
شده است همان است كه مؤلف تاج العروس سيد محمد حسيني معروف به مرتضي
زبيدي (تولد 1145 / وفات 1205) نوشته و آنرا اتحاف السادة المتقين ناميده
است.اين شرح در سال 1302 هجري در 13 مجلد در فاس چاپ شده و باز در سال
1311 در مصر در ده مجلد چاپ گرديد.
زبيدي از طرفداران جدي امام بود و هماره
از او دفاع ميكرد. از طرفداران ديگر امام زينالعابدين ابوالفضل عبدالرحيم
بن حسين عراقي است كه احاديث اين كتاب را بيرون آورد و در سال 751 كتابي
در چند مجلد بپرداخت در صحت احاديث و سند آنها. پس از آن هم در سال 760
كتابي مختصرتر به نام المغني عن حمل الاسفار بپرداخت.
از مخالفان غزالي يكي: ابوالفرج بن
الجوزي است (در گذشته 597 ه.ق) كه منهاج القاصدين را در شرح احياء علوم
الدين غزالي نوشت و سپس به نظر خود كتابي پرداخت در اغلاط احياءالعلوم،
كه آنرا اعلام الاحياء بأغلاط الاحياء = آگاهانيدن زندگان به غلطهاي احيا
ناميد. پسر ابن الجوزي يعني ] ابوالمظفر ابن الجوزي [ هم غزالي را انتقاد
كرد كه كتابش را بر مذهب صوفيان وضع كرده است. اما غزالي از پيش در جواب
بعضي از اين گونه اعتراضات كتاب الاملاء علي مشكل الاحياء را نوشته بود.
2- المنقذ من الضلال ، پيش درباره اين
كتاب صحبت كرديم. بايد گفت كه: اين كتاب از بهترين آثار غزالي است، زيرا
در نوع خود كم نظير است.
3- مقاصدالفلاسفه ،
راجع به آنچه غزالي درباره نفس و قواي آن گفته، زياد سخن نميگوييم چه
اغلب و بلكه تمام آنها را از فيلسوفان پيشين گرفته است: نفس نباتي، نفس
حيواني، نفس ناطقه و حواس پنجگانه و حس مشترك و حافظه و مفكره و ذاكره و
حس ششم كه عقل است و نفس فلكي و ديگر مطالب را همچنان كه آنان بحث
كردهاند غزالي هم مورد بحث قرار داده است و چندان فرقي ندارد
اين كتاب شايد يكي از بهترين و آسانترين
كتب حكمت مشاء است كه غزالي براي تفهيم مفاصد فيلسوفان نوشت تا پس از آن
كتاب تهافت - الفلاسفه را براساس آن - در رد فيلسوفان - تأليف كند و نشان
دهد كه بدون فهم و كوركورانه عقايد فيلسوفان را رد نكرده است. خود ميگويد:
«فينبغي أن نحقق مذهبهم اولا للتفهيم،
ثم نشتغل بالاعتراض، فان الاعتراض علي المذهب قبل تمام التفهيم رمي في
عماية = شايسته است كه نخست روش آنان را بررسي كنيم، آنگاه به اعتراض
بپردازيم. زيرا اعتراض بر مذهبي پيش از آنكه آنرا به خوبي دريابند، سنگ
انداختن در تاريكي است!» اين كتاب به سال 1888 با شروح در ليدن چاپ شد و
در سال (1506) به لاتين ترجمه شده بوده است.
4- تهافت الفلاسفه ، غزالي در اين كتاب
با سلاح خود فيلسوفان، يعني برهان و استدلال و قواعد فلسفه، به ابطال
عقايد آنها پرداخته، در بيست مسئله از مسائل مختلف تناقض آراء و لغزشهاي
آنها را بيان كرده: در سه مسئله حكم به كفر فيلسوفان داده است و در هفده
مسئله به بدعتشان منسوب داشته است. آن سه مسئله كه در آن فيلسوفان با
تمام مسلمانان مخالفت كردهاند عبارت است از:
1- ميگويند: ابدان و اجساد محشور نميشوند
و آنچه پاداش ميبيند و عقاب مييابد ارواح مجردهاند و ثوابها و عقابها
جسماني نيست بلكه روحاني است؛
2- ميگويند: خداي تعالي كليات را ميداند
و به جزئيات عالم نيست و اين كفر صريح است و حق آن است كه: به اندازه
ذرهاي در آسمانها و زمين از دانش او بر كنار نيست؛
3- ميگويند: عالم قديم و ازلي است و
اين خلاف حدوث عالم است كه در شريعت آمده است.
و آن هفده مسئله كه در باب آنها
فيلسوفان را به بدعت و انحراف و كجروي متهم و منسوب ميدارد عبارت است
از: 1- عجز فيلسوفان از اثبات صانع؛ 2- عجز فيلسوفان از اقامه دليل بر محال
بودن دو خدا؛ 3- ابطال مذهب فيلسوفان در نفي صفات؛ 4- ابطال عقيده
فيلسوفان به اينكه ميگويند: ذات باري به جنس و فصل منقسم نميشود؛ 5-
ابطال قول فيلسوفان كه ميگويند مبدأ اول موجود بسيط بدون ماهيت است؛ 6-
عجز فيلسوفان از اثبات اينكه: خدا جسم نيست؛ 7- در بيان اينكه قول به دهر
و نفي صانع بر فيلسوفان لازم ميآيد؛ 8- عجز فيلسوفان از اثبات اينكه مبدأ
اول عالم به غير است؛ 9- در ابطال قول فيلسوفان كه گويند: خدا جزئيات را
نميداند؛ 10- ابطال قول فيلسوفان كه گويند: آسمان حيواني متحرك بالاراده
است؛ 11- ابطال قول فيلسوفان راجع به غرض محرك آسمان؛ 12- در ابطال قول
ايشان كه گويند: نفوس آسماني تمام جزئيات را ميدانند؛ 13- در ابطال قول
ايشان راجع به محال بودن خرق عادات؛ 14- درباره قول ايشان كه: نفس
انسان جوهري است قائم به نفس و جسم و عرض نيست؛ 15- قول ايشان درباره
محال بودن فناي نفوس بشري؛ 16- در ابطال انكار فيلسوفان به رستاخيز و حشر
اجساد؛ 17- در ابطال مذهب ايشان در ابديت عالم. پس از بحث مستوفي درباره
هر يك از اين مسائل و بيان عجز و تهافت حكيمان و تقرير ادله ايشان، غزالي
در آخر اين كتاب چنين ميگويد: اگر كسي بپرسد حال كه مذاهب اين جماعت را
بيان كردي، آيا به طور قطع حكم به كفرشان ميكني؟! گويم: آري بيهيچ
ترديد تكفير آنها در سه مسئله حتمي است. نخست: مسئله قدم عالم و اينكه
تمام جواهر قديماند؛ دوم قول ايشان كه خداي تعالي به جزئياتي كه از
اشخاص حادث ميگردد عالم نيست؛ سوم انكارشان به بعث اجساد و حشر آنها كه
اين سه با اسلام سازگار نيست و معتقد آن تكذيب كننده انبياء است وليكن
باقي مسائل چيزهايي است كه مذهبشان به معتزله نزديك است.
صاحب تاريخ الحكماء ميگويد: كه غزالي
بسياري از مطالب اين كتاب را از تأليفات يحيي نحوي انتحال كرده است،
وليكن چون آن تأليفات به دست ما نيست، اين قول را از او باور نتوانيم
داشت.
قاضي ابوالوليد محمدبن احمدبن رشدالمالكي
(در گذشته 595 ه.ق) نيز به دفاع از فيلسوفان برخاست و كتاب تهافت التهافت
را در رد تهافت الفلاسفه نوشت و گفت: هر چه غزالي در اين كتاب نوشته،
خالي از برهان و عاري از يقين است، در آخر كتاب مينويسد: «شكي نيست كه
غزالي شريعت و دين هر دو را خراب كرد و راه خطا رفت» و سپس ميگويد: «اگر
ضرورت طلب حق در ميان نبود اصلاً در اينباره سخن نميگفتم».
5 و 6 و 7- بسيط و وسيط و وجيز ، در فقه،
كه اين كتابها را بسياري از دانشمندان شرح و تلخيص كردهاند.
8- جواهر القرآن ، كه مشتمل بر زبده
قرآن است، كتاب منقسم به علوم و اعمال است و اعمال هم به دو قسم:
ظاهري و باطني تقسيم ميگردد، اعمال باطني نيز منتهي به تزكيه و تحليله
ميشود.
9- المضنون به علي غيراهله ، كه در سال
1309 در ضمن مجموعهاي خطي در مصر چاپ شد، اما در انتساب اين كتاب به
غزالي تأمل است. غزالي در كتاب جواهر القرآن نوشته كه: برخي كتابها نوشتهام
كه به غير اهلش مضمون است. سبكي ميگويد: يقين دارم كه اين كتاب از آن
غزالي نيست وليكن يافعي آنرا از غزالي ميداند.
10- فضايح الباطنيه ، كه شامل تعاليم
قرامطه و اسماعيليان و غير ايشان از طوايف باطنيه است. كتاب مذكور در موضوع
خود سخت سودمند است. اين كتاب به سال 1968 م به كوشش عبدالرحمن بدوي
چاپ شده است.
11- غرايب الاول في عجايب الدول ، كه
در آن سلطان محمد پسر ملكشاه سلجوقي را مورد خطاب قرار ميدهد.
12- سرالعالمين و كشف ما فيالدارين ، كه
از نظام حكومتها و دولتها بحث ميكند.
13- تنزيه القرآن عن المطاعن ، كه به
سال 1329 در مصر چاپ شده است.
14- المنخول، در علم اصول است ، اين
كتاب را غزالي در دوران نوجواني نوشت و همين كتاب بود كه دستاويز جماعتي
غوغا قرار گرفت و از روي آن گفتند: غزالي در امام ابوحنيفه طعن كرده است.
15- المستصفي، در اصول فقه و آن كتاب
كلاني است در دو مجلد. در مقدمه اين كتاب ميگويد: «من لم يعرف المنطق
فلاثقه له في العلوم اصلا = هر كس منطق نداند هيچ اعتمادي بدانستههاي او
نيست!»
16- بزرگترين و اصيلترين كتاب فارسي
غزالي كيمياي سعادت نام دارد، كه در اخلاق و مسائل ديني پرداخته و تلخيص
گونهاي فارسي است از احياء علومالدين غزالي و «نظير آن كتابي به فارسي
در اين موضوع نوشته نشده» و تاريخ تأليفش ميان سالهاي 500 - 490 است و
بعداً نمونههايي از آن خواهيم آورد. ديگر از نوشتههاي فارسي غزالي نصيحةالملوك
است كه آنرا براي سلطان محمد بن سنجر سلجوقي نوشته و اين كتاب در ميان
مردم دست به دست ميگشته و عموي شرفالدين مباركبن المستوفي الاربلي آنرا
به تازي برگردانده است.
در حدود بيست تا سي جلد هم از رسائل و
كتب غزالي چاپ شده و يا وجود آن در كتب خانههاي بزرگ عالم سراغ داده
شده كه ما از ترس اطاله كلام در آنها سخن نميگوييم و اكنون ميپردازيم
به اينكه مختصري از افكار او را بيان كنيم:
نگاه غزالي پس از طوفان فكرياش
2-13- پيش از اين مبلغي از انقلاب فكري
غزالي را از زبان وي شنيديم حال ببينيم كار او به كجا انجاميد؟ آن جوشش
باطني و اغتشاش دروني چه شد و از غزالي چه ساخت؟ باز از خود او بشنويد:
«چون خدا به فضل خويش مرا از بيماري شك
نجات داد، اصناف طالبان را در 4 فرقه يافتيم:
1- متكلمان، كه ادعا دارند اهل رأي و
نظر هستند؛
2- باطنيان، كه ادعا دارند اصحاب تعليم
هستند و حقايق علمي را از امام معصوم اقتباس مينمايند؛
3- فيلسوفان كه گمان دارند اهل منطق و
برهان هستند؛
4. صوفيان: كه ادعا دارند خاصان حضرتاند
و اهل مشاهده و مكاشفه.»
درباره متكلمان
2-14- غزالي معتقد است كه خداي تعالي
طائفه متكلمان را زماني به وجود آورد، كه فرقههاي مختلف ديني، با هم
گلاويز شده بودند و دينها تعدد يافته و بدعتها زياد شده بود و در نتيجه،
ايمانها در نفوس مردم تزلزل پذيرفته بود، در اين زمان بود كه متكلمان به
ياري دين و سنت قيام كردند و از آن محارست نمودند و از عقيدهاي دفاع
كردند كه تناقضات دشمنان را آشكار ميساخت و حجتهاي مبتدعان را سست قلمداد
مينمود و اين از باب آن است كه غزالي به فضل متكلمان اقرار مينمايد
وليكن بر متكلمان نكتهاي چند ميگيرد كه اهم آن از اين قرار است:
نخست اينكه: اين اهل رأي و نظر در
بحثهاي خود، در مسائل جواهر و اعراض خوض ميكنند و براي دفاع از سنت و
شريعت روشهاي دشمنان خود را ميگيرند و به مقدمات منطقي اعتماد ميكنند، در
حالي كه طبيعت اين روشها و مقدمات، با طبيعت دين متناقض است و از ادراك
حقيقت ايمان عاجز.
دو ديگر آنكه: گفتگوهاي اين گروه،
اختلاف موجود در ميان مؤمنان را برطرف نميسازد، از اين رو شايسته اين است
كه در محدوده خاصي منحصر بماند و نيز بايد عوام را از علم كلام باز دارند،
زيرا نياز جمهور مردم، به داشتن ايمان است نه به علم جدل. وانگهي اگر
علم كلام به مقصود كساني كه ميخواستند دينآوران را بكوبند و بدعتها را
براندازند، كافي بود، باري به مقصود غزالي كه در جستجوي علم يقين بود وافي
نبود.
درباره باطنيان
2-15- باطنيان اصحاب تعليم امام معصوم
هستند، بزرگان هر گروه را كه پيش آنان برود متهم مينمايند كه از تعاليم
آنان بيگانه است، از اين رو، همت كرد تا كتب آنان را بجويد و مقالاتشان را
گردآوري كند و آنچه در مذهب اين جماعت آمده جمله را مرتب نمايد و غرض او
از اين كار آن بود كه شبهات آنها را تقرير نمايد، سپس فساد آنها را آشكار
گرداند و چنانكه از كتاب «المتقذ» برميآيد اقوال اين جماعت را در كتابي
غير از «المتقذ» رد نموده و ميتوان گفت كه اغلب اين ردود در كتاب «القسطاس
المستقيم» آمده است؛ اما مهمترين كار وي در اين باب فضائح الباطنيه نام
دارد كه به كوشش عبدالرحمن بدوي چاپ شده است.
غزالي غائله اين تعليم را به سبب امر
مؤكدي كه از حضرت خليفه آمده بود و خواسته تا غزالي حقيقت اين اعتقاد را
كشف نمايد آشكار ساخت و تصادفاً اين امر با شوقي كه غزالي خود براي تحقيق
تعاليم اين جماعت پيدا كرده بود مقرون گشت، لذا مذهب آنان را تقرير، سپس
آن را ابطال نمود كه خلاصه آن از اين قرار است:
باطنيان ميگويند وجود معلم معصوم ضرورت
دارد و اوست كه داعيان را به شهرها
غزالي در برابر فيلسوفان و انديشههاي فلسفي آنان ايستاد تا آن را تباه كرد
و همه مشتغلان بدان را تكفير كرد و بعدها تعقيب و شكنجه بيشتر فيلسوفان و
دانشمندان براساس گفتههاي او قرار گرفت... تا اينكه فلسفه از مشرق به
مغرب يعني اندلس انتقال يافت و در اين باره بر غزالي خردهاي نميتوان
گرفت جز اينكه مردي ديندار و تنگنظر بوده است.
ميفرستد و از علم بدانها بهرهاي ميدهد
تا آنرا در ميان مردم منتشر نمايند و اگر امري برايشان مشكل شد، يا در چيزي
اختلاف كردند، به او ملتجي ميشوند تا آنان را بدانچه حق است ارشاد نمايد.
غزالي در رد آنها ميگويد:
الف- كه ايشان عوام و كمخردان را جسته
به مذهب خود ميخوانند و دليلشان اين است كه به وجود امام معصوم ضرورت
است، وليكن واقع اين است كه اين جماعت از اقامه برهان براي تعيين امام
عاجزند و اضافه ميكند كه معلم ما «محمد»(ص) بود، كه تعليم او كاملتر و
عميقتر بود و او داعيان را در بلاد ميفرستاد وليكن چون تعليم كامل شد، مرگ
معلم ياغيات او زياني ندارد.
ب - اهل اين مذهب در تمام امورشان،
خواه اساسي و خواه غير اساسي، به «امام» رجوع ميكنند، لذا اگر مثلاً: يكي
از ايشان در وقت نماز خواست قبله را پيدا كند، تا به معلم خود دسترسي پيدا
كند و از او استفاده نمايد وقت نماز ميگذارد! آري باطنيان اين چنين معلم
را طلب ميكنند و عمري را در سر اين كار ضايع ميسازند و در نتيجه چيزي
فرانميگيرند!
ج- از طرفي همه علمي كه يكي از آنها،
آنرا ادعا مينمايد مستند به مذهب فيثاغورس است و آن از ركيكترين مذاهب
فلسفي است و ارسطو آنرا رد كرده و گفته: «مذهب فيثاغورثي حشو فلسفه است!»
درباره فلسفه
2-16- چنانكه پيش از اين گذشت غزالي
فلسفه را بدون استعانت از استاد فرا گرفت و اين البته كار آساني نيست و
شايد براي بعضي از مردم مشكل جلوه نمايد كه چطور شخصي بدون استعانت از
استاد فلسفه بتواند ياد گرفت. ليكن فراموش نبايد كرد كه غزالي منطق را خوب
خوانده و نيك ورزيده بود و آنرا بحق، مقدمه تمام علوم ميدانست. وانگهي
چندين سال - شايد بيشتر از ده سال - در علم كلام كه مباحثش با مباحث
فلسفه درهم آميخته بود و محشور و با اصطلاحات آن علم آشنايي تمام داشت.
اين دو عامل همراه با عبقريت و تيزهوشي غزالي بود كه راه را براي غزالي
هموار ساخت تا بدون ياري گرفتن از استاد و مدرسي در مدت زماني كه در بغداد
تدريس ميكرد و شايد در مدت كمتر از 3 سال فلسفه را به نيكي فرا گيرد و چنين
بفهمد كه فيلسوفان با وجود طبقات مختلف و تفاوت مراتبشان يا كافر و ملحد
هستند و يا در گمراهياند، از اين رو بر آن شد نشان كفر و لغزش را بر پيشاني
ايشان بزند.
تقسيمبندي فيلسوفان از نظر غزالي
2-17- غزالي فيلسوفان را به سه گروه
تقسيم كرد:
دهريان، طبيعيان و الهيان ، سپس نظر خود
را درباره هر يك از آنها بيان داشت:
اما دهريان ، غزالي اين جماعت را در
عداد زنادقه ميشمارد زيرا كه خدا را انكار ميكنند و گمان دارند كه عالم به
نفس موجود است.
و اما طبيعيان ، به وجود خالق حكيم
اعتراف دارند، چون كه در طبيعت عجايب صنع او را ميبينند؛ جز اينكه آخرت
را انكار ميكنند و عقاب و ثواب را باور نميدارند، پس در شهوات دنياوي فروميروند؛
اينان هم به نظر غزالي با وجود ايمانشان به خدا در شمار زنديقانند.
و اما الهيان كه در ميان ايشان سقراط و
افلاطون و ارسطو هم هستند، خود بردهريان و طبيعيان رد نوشتهاند و از جمله
ارسطو بر تمام دهريان پيش از خود رد نوشت واز همه آنان بيزاري جست. «جز
اينكه از رذائل كفر آنها و بدعتهايشان بقاياتي فروگذاشت كه از آن رهايي
نيافت، پس تكفير ايشان و پيروان ايشان از متفلسان اسلامي همچون ابنسينا و
فارابي و ديگران واجب است (6) !»
غزالي ردود خويش را بر آراء فيلسوفان در
سه باب مرتب كرد:
1- قسمي كه انكار آن اصلاً واجب نيست.
2- قسمي كه واجب است در آنها آنان را
منسوب به بدعت كرد.
3- قسمي كه تكفيرشان در آن لازم است.
تقسيمبندي دانش فيلسوفان از نظر غزالي
2-18- غزالي دانش فيلسوفان را با نسبت
به غرضي كه كسب ميشود به شش تقسيم كرد: رياضي، منطق، طبيعي، سياسي،
اخلافي، الهي.
غزالي و رياضي
2-19- اما رياضي ، متعلق به حساب و
هندسه و هيئت عالم است و مبتني بر براهين استواري است كه برانكار آنها
راهي نيست. جز اينكه عليرغم عدم تعلقاش به امور ديني دو آفت بزرگ از
آن ايجاد ميگردد: يكي از آن دو آفت اين است كه هر كس اين علوم را
مطالعه ميكند از دقت براهين و دليلهاي منطقي آن شگفت ميماند، از اين رو،
اعتقادش درباره فلسفه نيكو ميشود، گمان ميبرد كه همه دانشهاي فيلسوفان
در دقت و وضوح و استواري براهين، همانند اين علم است، از اين جهت هر چه
را در الهيات ميگويند مسلم ميدارد و كفر و تعطيل و تسامح آنها را درباره
شريعت ميپذيرد و غافل ميماند كه اين گروه آنچه درباره رياضيات گفتهاند
برهاني و آنچه در باب الهيات گفتهاند تخميني است!
و اين آفتي بس بزرگ است و لازم است
كه هر كس را كه بدين علوم مشغول شود و در آنها خوض نمايد، از «آنها باز
دارند... اگر چه كار او مربوط به امر ديانت هم نباشد.» آفت دوم، زياني است
كه از دوست نادان براي اسلام حاصل ميشود و آن وقتي است كه مدافع اسلام
گمان ميبرد كه دين به انكار هر علمي كه منسوب به فيلسوفان است حكم ميدهد،
از اينرو تمام دانشهاي ايشان را رد ميكند و همو ادعاي جاهلانه مينمايد و
چنين ميپندارد كه هر چه فيلسوفان ميگويند خلاف شرع است. وليكن بايد
دانست كه هر كس فكر ميكند كه با انكار اين علوم، اسلام را نصرت ميدهد و
ياري ميكند، بر دين جنايت ميكند: «زيرا در شرع به اين علوم نفياً و
اثباتاً تعرضي نيست و در اين علوم هم براي امور ديني تعرضي وجود ندارد.»
جز اينكه اگر مدافعي چنين كند مردم ميپندارند كه دين اين علوم و مدلولات
مسلمه رياضي و برهاني را انكار مينمايد و از اينرو زيان آن بر هوشمندان
پوشيده نيست.
غزالي و منطق
2-20- اما منطقيات هم، نفياً و اثباتاً با
ديانت كاري ندارد و كار او آن است كه در دلايل و قياسات و مقدمات براهين
و تركيبهاي آنها نظر نمايد و وضع حد كند و اين جمله از نوع مقدماتي است كه
متكلمان در ادله براي تعريفات و اختلافات در عبادات و برخي اصطلاحات ديگر
بدانها اعتماد دارند و از آنها استمداد ميكنند. جز اينكه نبايد فريب خورد كه
آنچه فيلسوفان گفتهاند جمله با چنين براهيني تأييد گشته است.
غزالي و طبيعيات
2-21- اما طبيعيات ، دين نبايد آنرا
انكار كند، چه آن در آسمانها و اختران آسمان و اجسام و استحالت و امتزاع
آنها بحث ميكند. غزالي فقط نكتهاي كه بر آنها ميگيرد اين است كه در
كتاب «تهافت الفلاسفه» ميگويد: طبيعيت مسخر خداي تعالي است و به نفس
خويش كار نميكند (7) .
غزالي و سياست
2-22- در مورد « سياسيات » غزالي ميگويد:
اين جمله مربوط به امور دنيوي و سلطان است و از كتابهاي آسماني و
پيامبران و حكم مأثوره گذشتگان گرفته شده است.
غزالي و صوفيان
2-23- در باره صوفيان ، سرانجام به طريق
صوفيان روي آورد و در آن طريقه آرام گرفت، تا اينكه حقيقت تصوف بر او كشف
گرديد به طريقي كه در زير ميآيد:
الف - به نظر غزالي طريقه تصوف و راه
و رسم درويشي به علم و عمل تمام ميگردد، وليكن علم آسانتر از عمل است؛
جز اينكه علم تنها سالك را به دريافت و درك حقيقت تصوف نميرساند. چه
مثلاً فرقي ميان كسي كه حقيقت زهد و شروط و اسباب آنرا ميشناسد و ميان
كسي كه حالت زاهدان دارد، همچون فرق ميان دو كسي است كه يكي اسباب
سكرو مستي را ميشناسد و ديگري مست است و حالت سكر دارد. شگفتترين ويژگي
متصوفان اين است كه به درك احوال آنها از راه تعلم و فراگيري نميتوان
رسيد بلكه اين مقصود تنها از راه ذوق و حال، ممكن است و تبدل صفات، چه
او در نظر ميگيرد كه: «صوفيان، ارباب احوال هستند نه خداوندان اقوال.»
ب - غزالي زماني به تصوف روي آورد «كه
در باطن به خداي تعالي ايمان يقيني يافته و به نبوت و روز رستاخيز
اعتقادي تمام داشت» و چون دقيق شد فهميد كه صوفيان سالكان راه خدا هستند
و سيرت آنها بهترين سيرتهاست و اخلاقشان پاكترين خلقها و هر آنچه در ظاهر
و باطن آنها موجود است، برگرفته است از «پرتو مشكوة نبوت و برتر از نور نبوت
نوري سراغ نداشت كه بتوان از آن كسب نور كرد.»
ج- صوفيان در احوال خود مكاشفات و
مشاهداتي دارند، كه بدانها، به مراتب بالا ارتقاء مييابند و آنجا در حالت
بيداري فرشتگان و ارواح پيامبران را مشاهده ميكنند و «از آنها صوتها ميشنوند
و فايدهها اقتباس ميكنند.» اين حالتي است كه به لفظ تعبير نميتوان كرد
و هر كس بدان حال رسيد جز اين نميتوان گفت:
- در آنجا عالمي بود كه من هرگز ياد آن
نخواهم كرد.
تو گمان نيكو ببر، وليكن از خبر آن مپرس!
و آن كس كه نعمت اين ذوق روحي را
نچشيده، از حقيقت نبوت جز اسمي نميتواند! و اين مكاشفات از جمله كرامات
اولياء است و كرامات «بدايات انبياء» است سپس غزالي اضافه ميكند كه تحقيق
درباره اين حال علم ناميده ميشود! و دارا شدن اين حال ذوق است و
پذيرفتن آن از راه متداول و با حسن ظن ايمان است و همانند اين ذوق بر
پيامبر بگذشت آنگاه كه به حراء رفت و از اينجا بود كه عرب گفتند: «محمد
عاشق پروردگار خويش شده است!»
ج - جز اينكه غزالي براي تصوف نكتههايي
ميگيرد و مثلاً ميگويد: برخي براي آن مبادي فلسفي ميتراشند و ميگويند:
صوفيان در زمان قرب و مشاهده و پيدا كردن اذواق به مرحله «حلول و اتحاد و
وصول» نائل ميگردند وليكن تمام اينها به نظر غزالي خطاست.
حاصل آنكه غزالي پس از اين درگيريها و
كشمكشهاي فكري و روحي، به تصوف ميرسد؛ وليكن به تصوف معتدل و آرام؛
تصوفي كه مايه آن تنها ايمان به خدا و اعتقاد به نبوت است، زيرا بارزترين
مبادي فلسفي مذهب تصوف را انكار و حلول و اتحاد و فناء و وصول را رد ميكند
و همچنين نظريه وحدت وجودي را كه بعدها امثال «ابن عربي» بدان رفتهاند
نفي ميكند.
غزالي و طبقات عالم
2-24- در نظر غزالي اين عالم سه طبقه
دارد:
الف - عالم ملكوت يا امر و آن همچون
عالم مثالي است نزد افلاطون؛ كه در آن فزوني و كاهش راه ندارد و هر چه
در عالم محسوس ما هست، براي غزالي صورت و انعكاس و يا سايهاي است از آن
عالم. همين عالم است كه مركز «لوح و قلم» است و هرگاه آن معرفت مدون
در «لوح»، در قلب آدمي انطباع يابد، يقين او تمام است؛ اما بايد بدانيم كه
حصول
غزالي معتقد است كه خداي تعالي طائفه متكلمان را زماني به وجود آورد، كه
فرقههاي مختلف ديني، با هم گلاويز شده بودند و دينها تعدد يافته و بدعتها
زياد شده بود و در نتيجه، ايمانها در نفوس مردم تزلزل پذيرفته بود، در اين
زمان بود كه متكلمان به ياري دين و سنت قيام كردند و از آن محارست
نمودند و از عقيدهاي دفاع كردند كه تناقضات دشمنان را آشكار ميساخت و
حجتهاي مبتدعان را سست قلمداد مينمود و اين از باب آن است كه غزالي به
فضل متكلمان اقرار مينمايد وليكن بر متكلمان نكتهاي چند ميگيرد
اين يقين جز به معرفت صوفيانه ممكن
نيست.
در اين عالم ملكوت گوهرهاي تابناكي
وجود دارند و آنها فرشتگانند و اين فرشتگان در نورانيت و مرتبت متفاوتند: و
وظايفشان جداگانه است و در هر امري كه مربوط به انسان باشد ايشان را
تأثيري بس بزرگ هست.
ب - عالم جبروت و آن شبيه به كشتي
است كه ميان خشكي و درياست و يا همچون برزخي است ميان ملكوت و عالم ملك،
كه اگر انسان از عالم ملك محسوس ما ارتقاء بايد از اين عالم به عالم
ملكوت انتقال مييابد و بنابراين، اين عالم مرحلهاي بينابين است نسبت به
عالم زميني و عالم آسماني.
ج - عالم ملك يا محسوسات كه آنرا عالم
«شهادت» هم مينامند، كه همين عالم است كه ما در آن هستيم.
اين مثلث در تقسيم خود مقابل سه ناحيه
از جسد انساني است: ملكوت، مقابل عقل است و جبروت مقابل نفس است و عالم
ملك يا شهادت مقابل جسد.
و هر چه در عالم هست از پريان و فرشتگان
نابود ميشوند و عالم ملكوت و جبروت و عالم ملك همه فاني ميشوند و جز روي
كريمش چيزي نميماند كه «همه چيز هلاك شود جز ذات او.»
غزالي و نفس انسان
2-25- راجع به آنچه غزالي درباره نفس
و قواي آن گفته، زياد سخن نميگوييم چه اغلب و بلكه تمام آنها را از
فيلسوفان پيشين گرفته است: نفس نباتي، نفس حيواني، نفس ناطقه و حواس
پنجگانه و حس مشترك و حافظه و مفكره و ذاكره و حس ششم كه عقل است و نفس
فلكي و ديگر مطالب را همچنان كه آنان بحث كردهاند غزالي هم مورد بحث
قرار داده است و چندان فرقي ندارد و ما فقط در مورد نفس ناطقه مختصر توقفي
ميكنيم و چند جمله مينويسيم:
نفس ناطقه در تصوف غزالي وايمان او
اهميت شايان دارد، زيرا غزالي نفس ناطقه را مبدأ معرفت و شناسايي و اخلاق
و خلاص از بندهاي جهان مادي ميداند. غزالي بيشتر از فيلسوفان ميان نفس و
روح تميز قائل ميشود.
بنا بر رأي غزالي نفس مركز شهواتي است
كه موجب هلاك آدمي است و باز همو مبدأ ترفع و تعالي است كه سبب سعادت
ابدي است؛ به منزله آيينهاي است زنگار گرفته كه بايد صيقلي بيابد، چون
صيقلي گرفت صورت عالم بالا در آن منعكس ميشود.
نفس حجاب است ميان انسان و خدا و اگر
ارتقاء يابد به اخگري از پرتو ذات حق خود بگيرد و بدان همه عالم را ضميمه
خود كند و در تمام آنها انعكاس يابد.
ليكن با اين وضع جايگاه «عقل» كجاست؟
غزالي، عقل را «بصيرت» و «نور الهي» و «ضياءالايمان» و «محط يقين» نام ميدهد
و ميگويد كه: عقل در نزاع خويش با «نفس اماره»، نصير پادشاهي است كه
دشمن پادشاهي است كه دشمن ميخواهد به جايگاه او دستبرد زند!
غزالي درباره دل آدمي، اشارتهاي لطيف
و كنايتهاي زيبا و نغز آورده و كتابي جداگانه در آن پرداخته چنانكه يك جا
ميگويد: «اگر كسي زيادت شرحي بخواهد، در كتاب عجايبالقلب گفتهايم: و بدن
هم آدمي، خويشتن شناس تمام نگردد، كه اين همه شرح بعضي از صفهات دل
است.»
درباره سرانجام انسان
2-26- به نظر غزالي «حقيقت آخرت هيچكس
نشناسد؟» وليكن اين سؤال پيش ميآيد كه آيا پس از اين زندگي ما را زندگي
ديگري هست؟ يا باز نميآييم و چون رفتيم، ديگر برنميگرديم؟ ميدانيد كه
برخي از حكيمان و صاحبنظران منكر «اعاده معدوم» شدند و جماعتي آنرا بدون
قيد و شرط ممكن شمردند و جماعتي هم بدو معاد جسماني و روحاني معتقد شدند،
اكثر حكيمان اسلام گفتند: معاد جسماني از راه عقل قابل اثبات نيست و از
اين رو فهم آنرا موكول به شريعت دانستند؛ مانند ابنسينا و جماعتي هم به
راههايي ديگر رفتند كه اينجا مجال بحث و در آنها نيست.
غزالي در اين راه، فكري ديگر دارد، او
ميگويد: چون وجود آدمي به تن يا جسد بسته نيست، از اين رو، با متلاشي شدن
آن، روح را هيچ آسيب نميرسد و معدوم هم نميشود: «و معني مرگ نه آن است
كه جان آدمي هم نيست شود، بلكه معني آن، انقطاع تصرف ويست از قالب و
معني حشر و نشر و بعث و اعاده، نه آن است كه وي را پس از نيستي به وجود
آورند، بلكه آن است كه وي را قالب دهند، بدان معني كه قالبي را مهياي
قبول تصرف وي كنند...»
«و شرط اعادت، آن نيست كه هم، آن
قالب كه داشته است با وي دهند، كه قالب مركب است و اگر چه اسب بدل
افتد، سوار همان باشد...»
وانگهي «مرگ» جفت «خواب» است، زيرا در
هر دوي آنها حجابها به كنار ميروند، پس مرگ بيداري است! از اين رو همچون
«زايش دوباره» يا «ولادت ثانيه» است كه غزالي آنرا «حشر اصغر» نيز ميگويد،
كه با آن مؤمن به مرحلهاي از كمال روحي ميرسد كه هيچ وقت در عالم
اجسام بدان نرسيده بود و از همين جاست كه گور در چشم مؤمن «حديقه» يا
بستاني است از باغهاي بهشت كه در آن با محبوب ازلي به هم ميرسند. از
سخن گويي بيشتر تن ميزنيم و چون مولانا ميگوييم:
باقي اين گفته آيد بي زبان در دل آن
كس كه دارد نورجان
تعصبهاي غزالي
2-27- غزالي در برابر فيلسوفان و انديشههاي
فلسفي آنان ايستاد تا آن را تباه كرد و همه مشتغلان بدان را تكفير كرد و
بعدها تعقيب و شكنجه بيشتر فيلسوفان و دانشمندان براساس گفتههاي او قرار
گرفت... تا اينكه فلسفه از مشرق به مغرب يعني اندلس انتقال يافت و در
اين باره بر غزالي خردهاي نميتوان گرفت جز اينكه مردي ديندار و تنگنظر
بوده است.
براي نمونه چند مورد از تنگ نظريهاي او
را نقل ميكنيم: «طبيعيان قومي هستند كه درباره عالم طبيعت و شگفتيهاي
جانوران و گياهان بحثهاي بسيار ميكنند و در علم تشريح حيوان فروميروند و
در آنها شگفتيهاي آفرينش خدا و بدايع دانش او را ميبينند. از اين رو ناچار
به وجود آفريدگاري حكيم كه بر همهي غايات كارها آگاه است، اعتراف ميكنند
و هيچ پژوهشگري در علم تشريح و منافع اندامها مطالعه نميكند جز اينكه وي
را اين علم ضروري دست ميدهد كه مدبر بنياد جانوران كمال تدبير را به كار
برده است، به ويژه در آفرينش انسان. اما بر اثر كثرت مطالعه و پژوهش از
طبيعت، اين گروه، اندكاندك براي اعتدال مزاج تأثير بزرگي در قواي حيواني،
معتقد ميشوند و گمان ميبرند كه نيروي انديشه (قوه عاقله) تابع مزاج است
و با تباه شدن مزاج آن نيز تباه ميشود و نابود ميگردد. آنگاه وقتي مزاج
تباه گشت بازگشت چيزي كه نابود گشته، نابخردانه است و پذيرفتني نيست (8)
، چنانكه همين گروه نيز چنين گمان دارند و بدين عقيده رفتهاند كه جان
انسان ميميرد و برنميگردد. پس از اين رستاخيز را ناباور ميشوند و انكار ميكنند
و اين نيز زنديقان هستند زيرا مبناء ايمان عبارت از گرويدن به خدا و پيامبر
و روز آخرت است.» (9)
و از همين قطعه خوانند ميتواند دريافت
كه غزالي آنچه را ميگويد به نيكي درمييابد و با استواري، مخالفان رأي
ديني خود را به زندقه نسبت ميدهد و در حكم خويش پا برجاست و فاصله ميان
حكم به زنديقي و حكم به قتل، سخت نزديك است.
تكفيرهاي غزالي
2-28- غزالي حدود هزار و چهارصد سال پس
از ارسطو ميزيسته و با اين همه از تكفير وي و پيروان او از فيلسوفان اسلامي
دريغ نورزيده است و كافي است كه اين قطعه را خواند كه ميگويد «آنگاه
ارسطو بر افلاطون و سقراط و ديگر فيلسوفان الهي پيش از خود رد نوشت و از همه
آنان و عقايدشان دوري جست، جز اينكه از بقاياي كفر آنها چيزهايي در ذهن او
بازمانده واز اين رو، نتوانست كاملاً از آن افكار باطل ذهن خود را بپيرايد...
پس تكفير او و تكفير همه پيروانش از فيلسوفان اسلامي چون ابنسينا و فارابي
و امثال آنها واجب است.»
ضديت با زيباييشناسي
2-29- از اين مختصر، آشكار ميگردد كه
اخلاص غزالي و هوشياري وي نتواسنتهاند او را از تنگ نظري رها سازند و اگر زمام
حكم مردمان در دست او بود احتمالاً از كشتار كساني كه زنديقشان ميناميد.
باكي نميداشت. اكنون نظر ديني او درباره آنچه ما «زيباييشناسي» ميناميم
در نظر ميآوريم. ميگويد:
«و بايد مسلمان از صناعت نقاشي و صورتگري
و رنگآميزي و گچبري و همه كارهايي كه دنيا بدان زينت يابد، بپرهيزد، زيرا
همه اينها را اهل دين مكروه شمردهاند!» و همچنين «صورتهايي كه بر در
گرمابهها يا در اندرون آنهاست، پاك كردن آنها بر هر كسي كه به حمام درميآيد
واجب است اگر بتواند و اگر آن صورتها در جاي بلندي باشد كه دست وي بدآنجا
نرسد، دخول در آنجا جز در مقام يا زمان ضرورت جايز نيست! و بايد كه برگردد و
به گرمابهاي ديگر رود زيرا ديدار صورت بد نارواست و اگر تواند بايد صورت
آنها را زايل سازد و نشانههاي آنها را از ميان ببرد!»
اكنون در مييابيم كه علت عقب ماندن
مسلمانان در هنرهاي زيبا و موسيقي و غيره چه بوده است و زماني كه غزالي
با اين همه فهم و اخلاص خود اين قول را درباره هنرهاي زيبا و فلسفه
بگويد، قياس توان كرد كه ديگر ارباب ديانت كه هيچوقت به درجه وي در علم
و فرهنگ و تيزهوشي نرسيده بودند: چهها ميگفتند؟! زيرا غزالي شخصاً خود را
مردي بيتعصب ميپنداشت و در جواب يكي از مخالفان كه او را سست ايمان
خوانده بود، نوشت «من در عقليات، مذهب برهان دارم و در شرعيات، مذهب قرآن
؛ نه ابوحنيفه بر من خطي دارد و نه شافعي براتي.» (10)
پانوشتها
1. غزالي را گروهي به تشديدزاء و گروهي
به تخفيف آن درست ميدانند، ولي امروزه بيشتر پژوهشگران قول «ابن اثير»
را كه غزالي را با تشديد درست ميدانسته، معتبر ميشمارند و نيز قول سمعاني
را كه ميگويد: از اهل طوس درباره قريهي بنام غزاله پرسيدم و آنها وجود
آن را انكار كردند (رجوع كنيد به ابن خلكان: وفيات ترجمه 5، شرح حال احمد
غزالي؛ و ابن اثير: البداية و النهاريه، 12/4-173، مصر، 1358 ه.ق).
2. حديث منسوب به حضرت رسول است كه
گفته: «الناس نيام و اذا ماتوا انتبهوا». (سيوطي: الجامع الصغير، 2، 281، چاپ
مصر، 1925).
3. فكشفاناعنك غطاوك، قبصرك اليوم
حديداً» (قرآن، سوره 50، قاف / آيه 22).
4. التجافي عن دارا الغرور و الانابة الي
دارالخلود. (نجاري، مستملي، شرح تصرف كلا با ذي 1/63، چاپ هند، 1328 ه.ق).
5. غزالي، محمد: المنقذ من الضلان، 4 تا
12، چاپ محمد - محمد جابر.
6. غزالي، تهافت الفلاسفة، 14 دكتر
سليمان دنيا، چاپ مصر؛ والمنقذ من الضلال، 86.
7. غزالي، تهافت الفلاسفة، 8-196. در اين
بحث غزالي در واقع مبدأ سبيت را انكار مينمايد و تمام مظاهر طبيعي را به
مشيت الهي بازميبندد.
8. حاجي ملاهادي سبزواري در منظومه حكمت
اشاره به اين مطلب كرده، گويد: اعادة المعدوم مما امتنعا و بعضهم فيه
الضرورة الدي.
9. طالبان براي اطلاع بيشتر، المنتقذ من
الضلال، 21-19.
10. حلبي، دكتر علياصغر، تاريخ فلاسفه
ايراني، تهران، زوار، 1376.
http://www.iptra.ir/vdcit13waa5.html
بوحامد محمد غزالي طوسي
ابوحامد محمد بن احمد غزالي طوسي معروف به
حجتالاسلام شكاك و منتقد بزرگ ايراني به سال 450 هجري در عصر شدت منازعات سياسي و
فكري در طوس خراسان متولد شد. پدرش مردي از صالحان زمان خود بود كه از رشتن پشم
گذران ميكرد. آنچه ميرشت در دكاني در بازار پشمفروشان ميفروخت و بدين سبب او را
غزالي ميگفتند، برخي ميگويند غزالي منسوب است به غزاله بدون تشديد (ز) قريهاي
از قراء طوس. و امروز غزالي (با تخفيف) از غزالي(با تشديد) رايجتر است.
پدر غزالي اهل ورع و تقوا بود و
غالباٌ در مجالس فقيهان حضور مييافت. دو پسر داشت: محمد و احمد، و اين دو هنوز
خردسال بودند كه او از جهان رخت بربست. طبق وصيت وي پسرانش را به يكي از دوستانش
كه ابوحامد احمدبن محمد راذكاني نام داشت و صوفي بود سپردند. آن مرد نيز به وصيت
عمل كرد تا آنگاه كه ميراث پدر به پايان رسيد. روزي به آنها گفت: ( هر چه از پدر
براي شما مانده در وجه شما بهكار بردم. من مردي فقير هستم و از دارايي بينصيب ؛
اكنون بايد براي تحصيل فقه به مدرسهاي برويد تا با آنچه به عنوان ماهيانه ميگيريد
ناني بدست آوريد كه مرا سخت كيسه تهي است) محمد و برادرش احمد ناگزير به يكي از
مدارس طلاب در نيشابور رفتند و به تحصيل ادامه دادند. ابوحامد محمد غزالي بياندازه
باهوش و تند ذهن بود. علوم ديني و ادبي را نزد احمد راذكاني فراگرفت و سپس مدتي در
يكي از مدارس طوس به تحصيل پرداخت آنگاه به جرجان نزد امام ابونصر اسماعيلي رفت و
خدمت او تعليقه نوشت. دوباره به زادگاه خود طوس برگشت و مدت سه سال در طوس به
مطالعه و تكرار دروس پرداخت. اما اسعد ميهني از وي روايت كند كه:(چون از جرجان به
طوس برميگشتم در راه مرا قعطي افتاد و هرچه داشتم دزدان ببردند به التماس و
سوگندان در پي دزدان افتادم كه هر چه برديد بحل كردم، تو برهاي دارم مشتي كاغذ در
آن است به كار شما نيايد، آن را به من باز دهيد. چون بسيار لابه كردم بزرگ دزدان
را دل بر حال من بسوخت، گفت: در تو بره چيست كه اي مايه بدو دل بستهاي ؟ گفتم
تعليقههاست كه يك چند از خانمان دور شده و به نوشتن و آموختن آنها رنج فراوان
ديدهام. گفت: چه گويي كه درس آموخته و دانش آموختهام و حال آنكه چون ما كاغذپارهها
از تو بگرفتيم بيدانش ماندي، اين چه دانش بود كه دزدان از تو توانستند گرفتن ؟ !
پس بفرمود تا تو بره بدو باز دادند. غزالي گويد: اين سخن از پيشواي دزدان گويي
هدايت خداوندي بود كه از زبان وي بر من كارگر شد. از آن پس جهد كردم تا هر چيز را
چنان آموزم كه از من نتوانند ربود. به طوس برگشتم، سه سال رنج بردم، تا آنچه
تعليقه نوشته بودم از بر كردم.)
ابوحامد غزالي در سال 470 هجري به
نيشابور رفت و در آنجا به ابوالمعالي عبدالملك جويني معروف به امامالحرمين پيوست
و تا پايان عمر او يعني 478هجري همواره ملازمش بود.
تحصيلات غزالي تنها فقه نبود، او در علم
اختلاف مذاهب و جدل و منطق و فلسفه هم دانش اندوخت تا آنجا كه بر همهي اقران تفوق
يافت. در ميان چند تن شاگردان ابوالمعالي جويني كه همگي از علماء و فضلاي آن دوره
بودند بر همه تقدم يافت و امامالحرمين به داشتن چنين شاگردي به خود ميباليد و به
نوشتهي بعضي در باطل بر او رشك ميبرد. چون استادش جويني وفات كرد، ابوحامد به
قصد ديدار نظامالملك طوسي در لشگرگاهش از نيشابور بيرون آمد، نظامالملك را از
غزالي كه همشهريش نيز بود خوش آمد، اكرامش كرد و بر ديگرانش مقدم داشت و غزالي
مدت شش ماه در كنف حمايت او زيست. سپس او را به تدريس در نظاميه بغداد و توجه به
امور آن مأمور كرد. غزالي در سال 483 هجري وارد بغداد شد و با موفقيت زياد به كار
پرداخت و سخت مورد توجه و اقبال دانشپژوهان گرديد. حلقهي درس او هر روز گسترش
بيشتر يافت و فتواهاي شرعي او مشهورتر شد، تا آنجا كه صيت اشتهارش دور و نزديك را
بگرفت. غزالي در بغداد در ضمن تدريس به تفكر و تأليف در فقه و كلام و رد بر فرقههاي
گوناگون چون باطنيه و اسماعيليه و فلاسفه نيز مشغول بود.
در اين مرحله از نخستين مرحلههاي حياتش بود
كه در معتقدات ديني به همهي معارف حسي و عقلي خود به شك افتاد. ولي اين شك بيش از
دو ماه بهطول نينجاميد و پس از آن به تحقيق در فرقههاي گوناگون پرداخت و در علم
كلام استادي يافت و در آن علم صاحب تأليف و تصنيف شد. آنگاه به تحصيل فلسفه همت
گماشت، ولي بدون آنكه از استادي استعانت جويد، خود به مطالعهي كتابهاي فلسفي
پرداخت. غزالي وقتهاي فراغت از تصنيف و تدريس علوم شرعي را به مطالعهي كتابهاي
فلسفي اختصاص داده بود و اين كار سه سال مدت گرفت. چون از فلسفه فراغت يافت به
مطالعهي كتابهاي تعليميه و اطلاع از دقايق مذهب ايشان اشتغال جست. در اين مرحله
از عمر بود كه به تأليف (مقاصد الفلاسفه ) و (تهافت الفلاسفه) و(المستهظرين) كه
همان كتاب (فضايحالباطنيه و فضائلالمستظهريه) باشد و برخي كتابهاي فقهي و كلامي
ديگر توفيق يافت. اكنون بنگريم كه سرگذشت خود را از اين پس چگونه بيان ميكند:
« چون از اين علم فراغت يافتم، روي به طريقهي
صوفيه نهادم و دانستم معرفت طريقهي ايشان دو چيز است: علم و عمل... براي من علم
آسانتر از عمل بود، پس به تحصيل علوم آنها از كتابهاشان پرداختم مانند، كتاب (قوتالقلوب)
ابوطالب مكي و كتابهاي حارث محاسبي و آنچه به طور پراكنده از جنيد و شبلي و بايزيد
بسطامي و غير ايشان از مشايخ نقل شده، تا به كنه مقاصد علمي ايشان پي بردم. . . پس
بر من آشكار شد كه به عمق حقيقت ايشان به تعليم نتوانرسيد بلكه بايد، به ذوق و
حال و تبدل صفات باشد. . . و به يقين دانستم كه صوفيه ارباب حالند نه اصحاب اقوال.
آنچه به علم راست آيد آموختهام و آنچه باقي مانده، ديگر به علم حاصل نشود، بلكه
حصول آن به ذوق و سلوك است و بس.»
از اين پس از تدريس كناره گرفت و سالك طريقهي
تصوف شد. اما شهوتها از يك سو او را به مقامها و منصبهاي دنيوي ميكشانيد، و از
ديگر سو منادي ايمان ندايش ميداد كه( الرحيل،الرحيل) و شش ماه همچنان سرگردان و
در ترديد بود، كه از ماه رجب سال 488 هجري آغاز شد. غزالي خود گويد:(در اين ماه
كار از حد اختيار من به اضطرار كشيد. چه خداي تعالي بر زبان من قفل زد، چنانكه از
تدريس باز ماندم. زبانم را توان آن نبود كه حتي يك كلمه بگويد. . .تا كمكم اين
بند كه بر زبانم افتاده بود در دلم بدل به حزن شد، و به هضم غذاي خويش قدرت نمييافتم،
و از خوردني و نوشيدني لذت نميبردم، همين امر موجب شد كه در قواي من فتو ري رخ
داد، چنانچه طبيبان از علاج من باز ماندند و گفتند كه: اين آفتي است كه بر دل فرود
آمده و از دل به مزاج سرايت كرده و راهي به علاج نيست، مگر آنكه آن اندوه سنگين از
دل رخت بندد. سپس عجز خود را احساس كردم و به كلي اختيار من از دست بشد، به خداي
تعالي پناه بردم، چون درماندگان بيچاره، خداوند دعوت من اجابت كرد... و اعراض از
جان و مال و اولاد و اصحاب را بر من آسان كرد و به ظاهر گفتم كه به حج ميروم، و
در باطن آمادهي سفر شام شدم.» غزالي در سال 488 هجري از خراسان راهي شام شد و در
آنجا نزديك به دو سال بماند كه هيچ كار جز عزلت و خلوت و رياضت و مجاهدت نداشت.
مدتي در مسجد دمشق اعتكاف كرد. همهي روز بالاي منارهي مسجد ميرفت و در به روي
خود ميبست. آنگاه از شام به بيتالمقدس رفت و هر روز به الصخره ميشد و خويشتن را
در آنجا محبوس ميداشت ميداشت. تا داعيهي حج در او پديد آمد و به حجاز رفت. سپس
شوق ديدار و درخواستهاي كودكان به وطنكشيدش و با آنكه نميخواست بدانجا باز گردد
عزم طوس كرد. ولي در طوس نيز خلوت گزيد و تا دل را تصفيه كند به ذكر پرداخت. حادثههاي
زمان و مهمهاي عيال و ضررهاي معاش از مقصد بازش ميداشت و آرامش خاطر او را بر هم
ميزد.
اين حال ده سال بهطول انجاميد، و غزالي در
اين مدت مشهورترين كتابهاي خود و به ويژه( احياء علومالدين ) را تأليف كرد. در
سال 499 هجري، از عزلت بيرون آمد و قصد نيشابور كرد و در نظاميهي اين شهر به
تدريس مشغول شد. علت بازگشت او به نيشابور و تدريس در نظاميه، با آنكه در بغداد از
تدريس اعراض كرده بود و از اين ماجرا ده سال ميگذشت، فرمان پادشاه بود... زيرا
اين اصرار به قدري شديد شده بود كه اگر استنكاف ميورزيد، بيم جان بود. اما
پادشاهي كه غزالي از او نام ميبرد، محمد برادر بركيارق است كه در سال 498 هجري به
پادشاهي رسيده بود و شايد از عوامل بازگشت به نظاميهي نيشابور، فخرالملك وزير،
پسر نظامالملك طوسي بود كه در بغداد غزالي را به تدريس واداشته بود.
توقف غزالي در نيشابور بيش از دو سال
به طول نيانجاميد. كه بار ديگر تدريس ترك گفت و در طوس عزلت گزيد، و در خانهي خود
را به روي آشنا و بيگانه فرو بست و با اينكه سلطان سنجر او را به تدريس خواند،
غزالي از رفتن سر باز زد و عذر خواست و همچنان در خانهي خود منزوي بود، تا دو سال
بعد به سال550 هجري در حالي كه فقط پنجاه و پنج سال از عمر وي نگذشته بود در شهر
فردوسي بزرگترين حماسهسراي ملي ايران چشم از جهان فرو بست و در طابران طوس به خاك
سپرده شد.
تأليفهاي غزالي
در ميان متفكران اسلامي هيچ يك به اندازهي
غزالي تأليف و تصنيف نكرده است. گويند تأليفهايش را شمار كردند و بر روزهاي عمرش
تقسيم نمودند. هر روز چهار جزوه شد و ترديدي در آن نيست كه بسياري از اين آثار كه
اسامي بيشتر آنها در تاريخ نهضتهاي فكري ايرانيان (از رودكي تا سهروردي)(صفحه153
تا 156) آمده است، منصوب به اوست. اكنون شمارهي تأليفهاي وي به ترتيب زمان به
شرح زير نوشته ميشود:
در ميان سالهاي 478 تا 487 در كنف
نظامالملك طوسي و در نظاميهي بغداد:
البسيط، الوسيط، الوجيز (در فقه)
مقاصد الفلاسفه (در سال 487هجري در فلسفه)
تهافت الفلاسفه (در سال 488هجري در كلام )
محكالنظر (در سال 488هجري در منطق)
معيارالعلم(در سال 488هجري در منطق)
ميزانالعمل (در سال 488هجري در منطق)
المستظهري،(در سال 488هجري،در كلام )
حجت الحق(در سال 488هجري،در كلام )
الاقتصاد في الاعتقاد،(در سال 489هجري در
دمشق، در كلام )
قوائدالعقائد (در سال 489هجري در دمشق، در
كلام )
الرسالهالقدسيه (در سال 489هجري در دمشق،
در كلام )
احياء علوم الدين (ميان سالهاي 490 و 495در
شام و قدس و حجاز و طوس در تصوف )
بدايهالهدايه ( سال 495 هجري، در اخلاق )
المقصدالاسني (سال 495 هجري)
ميان سالي 495 و 498 هجري:
جواهر القرآن، كتاب الاربعين (در اخلاق).
كيمياي سعادت (در تصوف) الدره الفاخره.
القسطاس المستقيم (در سال 497 هجري ). فيصلالتفرقه
بينالاسلام و الزندقه ( در سال 497 هجري در كلام )
در سال 500 هجري كه در نيشابور تدريس ميكرده
است:
ايهاالولد (در تصوف) المنقذ من الضلال در
شرح زندگي.
المستصفي من اصول الفقه ( در سال 503 هجري در
فقه ).
مشكاهالانوار (در سالهاي 503 تا 505 هجري
يعني بعد از بازگشت اخير به طوس، در تصوف )
الجامالعوام من علم الكلام (در سالهاي 504
تا 505 هجري، در تصوف ) معراجالسالكين در سالهاي 504 تا 505 هجري، در تصوف.
امام محمد غزالي را تأليفهاي بسيار ديگر است
كه تاريخ تأليف آنها در دست نيست، ولي همه به سالهاي بعد از 489 هجري مربوط ميشود.
از آن جمله: الادب فيالدين، القواعدالعشره، الرسالهالوعظيه، رسالهالطير،
الرسالهاللدينيه، منهاجالعارفين ( در تصوف )، روضه الطالبين ( در تصوف )، الدرهالفاخره،
عجائبالمخلوقات و اسرارالكائنات، معروف به: الحكمه فيمخلوقات الله.
حيات فكري و روحي غزالي
نخستين چيزي كه در زندگي غزالي نظر ما را به
خود جلب ميكند عطش مفرد اوست به همهي انواع معرفت و كوششي است كه او براي وصول
به يقين در هر امري و در وقوف بر حقيقت اشياء مبذول ميدارد. غزالي در كتاب
"المنقذ من الضلال" كه در اواخر عمر تأليف كرده است نوشته:(من از اوايل
جواني و اوايل بلوغ يعني پيش از آنكه به بيست سالگي برسم، تاكنون كه سال عمرم از
پنجاه گذشته است در لجه اين بحر عميق فرو رفتم . . . و در هر ابهامي توغل كردم، و
بر سر هر مشكلي تاختم و در هر ورطهاي افتادم و از عقيدهي هر فرقهاي تفحص كردم و
خواستم كه از اسرار هر مذهب و هر گروهي آگاه شوم، تا محقق و مبطل، متفنن و مبتدع
را بشناسم، هيچ باطنيي را ترك نميكردم تا از باطن او مطلع شوم، و نه هيچ ظاهريي
را مگر آنكه از حاصل مگر آنكه از حاصل مذهبش آگاه گردم. و نه هيچ فلسفي را جز آنكه
ميخواستم بر كنه فلسفهاش وقوف يابم، و نه هيچ متكلمي را تا بر غايت كلام و جدل
او خبردار شوم، و نه هيچ صوفيي را تا بر سر تصوفش پي برم، و نه هيچ عابدي را تا از
حاصل عبادتش خبر يابم، و نه هيچ زنديق و معطلي را تا از علل گستاخي او بر اظهار
تعطيل و زندقه جويا شوم).
مردي چنين خصلتي دارد، بايد كه به هر چيز به
چشم نقد و نظر بنگرد، زيرا عطش كنجكاوي براي او گويي غريزي و فطري شده است. غزالي
در نظر اول دانست كه بسياري از معتقدات انسان از طريق تقليد حاصل ميشود زيرا
(كودكان نصاري نصراني شوند و كودكان يهود، يهودي، و كودكان مسلمان، مسلمان) تقليد
عبارت است از آنچه آدمي از پدر و مادر و استادان خود فرا ميگيرد و بدونآنكه آن
را به محك نظر و عقل بيازمايد، ميپذيرد و اين كار عوام و تودههاي مردم است. اما
خواص و طالبان علم بايد كه به نظر و استدلال و بحث آزاد پردازند و داراي استقلال
فكري باشند. . .
امام محمد غزالي داراي اشعار و قصيدههاي
لطيف به عربي و فارسي است كه بيشتر در سير و سلوك سروده از جمله رباعي زير است:
كـس را پـس پردهي قضـا راه نـشد
وز سر قدر هيچ كس آگاه نشد
از روي قياس هر كسي چيزي گفت
معلوم نگشت و قصد كوتاه نشد
تاريخ عرفان – رفيع
http://www.lifeofthought.com/e30.htm
حجة الإسلام زين الدين ابو حامد امام محمد
غَزّالی طوسی (450 الی 505 ه.ق / 1058 – 1111ع ) يکی از بزرگترين متصوفين و علمای
اسلام در قرن پنجم و ششم هجری ميباشد. بزرگمردی که در انواع رشته های
علوم اسلامی سرآمد دانشوران روزگار خود گشت و نامش تا به امروز در جهان
اسلام زنده و باقيست. وی آثار متعددی در فقه، کلام، فلسفه، اخلاق،
تصوف و عرفان نوشت.
تارگاه غزالی
(کتابخانه مجازی اينترنتی) آثار مکمل امام غزالی را که تا هنوز
به چاپ رسيده و ترجمه های کتب وی را جمع آوری نموده و به دسترس
علامقمندان و پژوهشگران قرار ميدهد. بر علاوه، منابع پژوهشی اوليه به شمول
هزاران کتاب و مقاله تحقيقی به شکل رايگان فراهم است.
زندگينامه
آثار
·
آثار فارسی - ترجمهء
فارسی از قصیدهء عربی امام محمد غزالی
توضيح کتب
·
از نظر موضوع
پروژه ها
·
ابزار پژوهش : عمومی – نسخه های خطی – كاغد
·
داوطلبی برای تصحيح و
پيراستن کتاب های غزالی
·
تارگاه به زبانهای
مختلف : روسي - برتغالي
مطالب گوناگون
·
تاريخچه و وقايع زندگی امام
غزالی
·
نقشه ها
http://www.ghazali.org/site-fa/index.html
گلبرگ :: تیر و مرداد 1387، شماره 100
پند پیران/پای درس امام محمد
غزالی
پدید آورنده : سهیلا بهشتی
، صفحه 52
اشاره
پند پیران را باید به گوش شنید
و به جان نیوشید. بهترین میراثی که از پیشینیان
بر جای مانده است، تجربه های معنوی گرانی است که ارزان به
نسل جوان رسیده است. یکی از این میراث های
ناب و درّهای کم یاب، رساله ایها الولد از امام محمد غزالی
است که در این شماره، نکته هایی از آن را عرضه می داریم.
مقدمه
امام محمد غزالی، رساله ایها
الولد را در پاسخ به پرسش های یکی از شاگردانش، که غزالی
او را در این رساله «فرزند» خطاب می کند، نگاشته است. شاگرد از استادش
می خواهد که مسیر الی الله را به او نشان دهد، به گونه ای
که آخرت او آباد گردد. از این رو، از غزالی می خواهد متنی
برای او بنویسد که آن را همیشه همراه داشته باشد و بتواند به آن
عمل کند. استاد نیز سخاوتمندانه، درس ها و پندهای اخلاقی و
عرفانی مشحون با کلام وحی را به او ارزانی می دارد.
ای فرزند! از اعمال صالح و احوال معنوی
تهی مباش و یقین بدان که علمِ تنها، تو را دستگیری
نکند. اگر کسی شمشیرها و سلاح های نیکو فراهم کند و خود نیز
شجاع و مرد میدان باشد، آن گاه شیر درنده ای به او حمله کند، تو
فکر می کنی چه خواهد شد؟ آیا سلاح های او بدون اینکه
از آنها استفاده کند، می تواند به خودی خود شرّ آن شیر را از سر
این مرد کوتاه کند؟ مسلّم است که بدون اینکه آن مرد آنها را به کار
ببندد، آن سلاح ها اثری نخواهد داشت. این گونه است وضع مردی که
هزاران مسئله علمی را به خوبی یاد بگیرد، ولی تا
هنگامی که به آنها عمل نکرده، آن علوم هیچ فایده ای
نخواهد داشت. اگر صد سال درس بخوانی و هزار کتاب جمع آوری کنی،
سزاوار رحمت خدا نمی گردی، مگر با عمل به آموخته هایت.
ای فرزند! تا کاری انجام ندهی،
مزد نیابی. آورده اند که مردی از بنی اسرائیل هفتاد
سال خدا را عبادت کرد. پس خداوند خواست که مرتبه خلوص او را بر فرشتگان جلوه گر
سازد. فرشته ای به سوی او فرستاد تا به او بگوید که این
عبادات، او را شایسته ورود به بهشت نمی گرداند. زمانی که آن
فرشته، پیغام را به آن مرد عابد رسانید، عابد گفت: ما برای
عبادت و بندگی خدا آفریده شده ایم و بر ما سزاوار است که او را
عبادت کنیم. وقتی فرشته بازگشت، به حضرت حق عرض کرد: خداوندا! تو به
آنچه او گفت داناتری. خداوند متعالی فرمود: وقتی او از بندگی
و عبادت ما ـ با علم به اینکه وارد بهشت نمی شود ـ روی گردان نمی
شود، بر ما با وجود فضل و کرم، زیبنده نیست که از او روی
برگردانیم. ای فرشتگان من! گواه باشید که او را آمرزیدم.
ای فرزند! چه بسیار شب ها را که
به خاطر تکرار علم و مطالعه کتب مختلف زنده داشته ای و خواب نوشین را
بر خویش حرام کردی، نمی دانم که علت این بیدار بودن
چه بوده است؟ اگر غرض از این کار، رسیدن به اهداف مادی و کسب
مال و منال دنیا و به دست آوردن مقام و منصب و مباهات بر همگنان و هم ردیفان
باشد، پس وای بر تو که سخت در خسرانی؛ و اما اگر منظورت از این
کار، احیای شریعت نبوی و تهذیب خلق وخو و سرشت خویشتن
و شکستن نفس اماره باشد که انسان را به بدی ها سوق می دهد، پس مبارک و
گوارا باد بر تو که خوش بختی قرین توست.
ای فرزند! آن گونه که می پسندی
زندگی کن، ولی بدان که عاقبت مرگ در انتظار توست.
هر آنچه را خواهی دوست داشته باش، ولی
بدان که از آن جدا خواهی شد.
ای فرزند! علم بی عمل، دیوانگی
است و عمل بی علم، شدنی نیست. علمی که تو را از معاصی
باز ندارد و به اطاعت معبود وادار نکند، فردای قیامت تو را از آتش
دوزخ باز نخواهد داشت. اگر امروز به دانشت عمل نکنی و درصدد جبران روزهای
گذشته برنیایی، روز قیامت از آنانی خواهی بود
که می گویند: خداوندا! ما را به دنیا بازگردان تا کار شایسته
انجام دهیم، و آن گاه به تو می گویند: احمق! تو خود از آنجا
آمده ای.
ای فرزند! همت در جان می باید
داد و هزیمت در نفس و تن بر مرگ می باید نهاد؛ چرا که منزل،
گورستان است و اهل قبور منتظرند تا ببینند چه موقع به آنان می پیوندی.
پس مبادا که بی زاد و توشه بروی.
بزرگی گفته است: بدن ها یا قفس
پرندگان است یا طویله چهارپایان. اکنون در خویشتن بنگر و
اندیشه کن که از کدام یک هستی؟ اگر از مرغان آشیان باشی،
چون آواز کوس «اِرجِعی اِلی رَبِّک» را شنیدی، به سوی
والاترین مکان های عرش، پرواز می کنی؛ و اگر خدای
ناکرده از چهارپایان باشی، از زاویه خانه، به هاویه آتش
رخت خواهی کشید و خداوند فرموده است: «أُولَئِکَ کَالاَنْعَامِ بَلْ
هُمْ أَضَلُّ؛ ایشان همانند چهارپایانند بلکه گمراه تر از آنانند».
(اعراف: 179)
ای فرزند! خلاصه و چکیده علم این
است که بدانی ماهیت طاعت و عبادت چیست، و بدان آن دو، پیروی
کردن از شرع مقدس در اوامر و نواهی، با گفتار و کردار است؛ یعنی
آنچه را انجام می دهی یا نمی دهی و می گویی
و نمی گویی، باید همه به فرمان شرع مقدس باشد.
ای فرزند! شایسته است گفتار و
کردارت موافق شرع مبین باشد؛ چرا که وقتی علم و عمل از شریعت پیروی
نکنند، جز گمراهی چیزی در پی ندارند. آگاه باش که زبان
ِرها و آزاد و دلِ مملو از غفلت و شهوت، علامت بدبختی و شقاوت است و تا هوای
نفس به صدق مجاهدت کشته نشود، دل به انوار معرفت زنده نخواهد گشت.[1]
[1]. امام محمد غزالی، ایها
الولد، ترجمه: باقر غباری، تهران، جهاد دانشگاهی، چ 1، 1364.
http://www.hawzah.net/fa/magart.html?MagazineID=3282&MagazineNumberID=6363&MagazineArticleID=71326
آشنایی با آرای امام محمد
غزالی
اندیشه > حکمتو فلسفه -
فاطمه هاشمی:
ابوحامد محمدبن احمد غزالی در سال ۴۵۰ هـ .ق در شهر طوس خراسان متولد شد. عصر غزالی، عصر اوج منازعات
و تعارضات عقیدتی، اجتماعی و سیاسی در جهان اسلام
بوده است.
یعنی نیمه دوم قرن
پنجم هجری قمری که جهان اسلام شاهد لشکرکشیهای ترکان
سلجوقی و ضعف مفرط خلفای عباسی بغداد و نیز یک نوع
واکنش شدید و افراطی نسبت به عقلگرایی ابن سینا و
کلام معتزلی بوده است.
همچنین در این عصر، جنگهای
صلیبی با مسیحیان نیز آغاز میشود که این
وقایع به حدی تأثیرگذار بوده اند که شاید قرون بعدی
و تحولات آن به نوعی ریشه در همین نیم قرن سرنوشت ساز
داشته است.
در این عصر بود که نظام الملک- وزیر
مشهور سلجوقی- مدارس نظامیه بغداد را تأسیس نمود و ابوحامد محمد
غزالی به همراه یگانه برادرش، احمد غزالی و پس از مرگ استاد
نامدارشان- امام الحرمین جوینی- در سال ۴۷۸ هـ .ق به بغداد رفت و با موفقیت به کار فکری اشتغال ورزید
و سخت مورد توجه و اقبال دانش پژوهان واقع شد.
غزالی در سال ۴۸۴ هـ .ق در مدرسه نظامیه بغداد به درجه استادی نائل شد و در
بغداد محیط بسیار مناسبی برای شکوفایی خود یافت
و در آنجا دانش فلسفی و فقهی خود را به کمال رسانید و حلقه درس
او هر روز بیشتر گسترش یافت و فتاوی شرعی او مشهور شد.
از این دوره حیات غزالی
دو اثر مهم به جا مانده است: نخست کتاب «مقاصد الفلاسفه» است که غزالی با
استادی؛ آراء حکمای مشاء مانند ابونصر فارابی و ابن سینا
را در این کتاب تشریح کرده است اما هدف او از این کار این
بود که بعدها آراء آنها را مورد تردید و انکار جدی قرار دهد. کتاب
مقاصد الفلاسفه در سال ۱۱۴۵ میلادی در
شهر طلیطله توسط «گوندی سالینوس» به زبان لاتین نیز
ترجمه شد.
غزالی در مدت اقامت در بغداد ناگهان
در تمام معتقدات دینی و همه معارف حسی و عقلی خود به شک
افتاد ولی این شک تنها دو ماه طول کشید و پس از آن بود که غزالی
به تحقیقی گسترده در فقه و کلام و فلسفه پرداخت و در این علوم یگانه
زمان خود شد.
اما آنچه سبب شهرت غزالی در طول تاریخ
گشته است، عقاید فلسفی و کتاب «مقاصد الفلاسفه» او نیست. او عقاید
فیلسوفان را مایه بدعت در دین و گمراهی انسان و انحراف او
از صراط مستقیم می دانست و پس از سه سال مطالعه شبانه روزی
فلسفه و آگاهی از عقاید فیلسوفان- به ویژه مشائیان-
دست به نوشتن کتابی زد که بی تردید یکی از مؤثرترین
آثار در روند جریان فکری و عقیدتی عالم اسلام به شمار می
آید: «تهافت الفلاسفه» یا «تناقض گویی های فیلسوفان».
غزالی در این کتاب، آشکارا به
خصومت و عناد با عقل محض فلسفی پرداخته است و نوک پیکان حملات خود را
بیشتر متوجه فیلسوفان بزرگ عالم اسلام- ابن سینا- کرده است.
البته قابل ذکر است که مخالفت و مقابله با فلسفه قبل از غزالی نیز
سابقه داشته و شماری از متکلمان- به ویژه اشاعره- و فقها و اصحاب شریعت
نیز مخالفت خود را با عقل فلسفی ابراز نموده اند.
«یحیی نحوی
اسکندرانی»- که در ابتدا یک اسقف مسیحی بود و سپس به خاطر
تفکر در عقیده تثلیث از مسیحیت برگشت و به دین مبین
اسلام مشرف شد- همان کسی است که در دشمنی با فلاسفه بیشترین
تأثیر را در اندیشه غزالی داشته است. اما کتاب تهافت الفلاسفه
غزالی در تاریخ فکری اسلام بیشترین تأثیر را
در تحدید و مبارزه با فلسفه داشته است.
در تکوین روحیه ضدفلسفی
غزالی می توان به اعتقادات جزمی و تعصب آمیز خواجه نظام
الملک- بانی نظامیه بغداد- نیز اشاره کرد. خواجه نظام، فقیهی
شافعی و متکلمی اشعری بود و اساساً هدف او از تأسیس مدارس
نظامیه، تحکیم مذهب فقهی شافعی و ترویج کلام اشعری
بوده است که در رسیدن به این اهداف نیز کاملاً موفق بود و ثمره
فوری این اقدامات را می توان در کتاب «تهافت الفلاسفه» غزالی
شاهد بود.
تأثیر این کتاب در جهان
اسلام- به ویژه اهل سنت- بسیار بسیار چشمگیر بوده است.
غزالی در این کتاب بیست مسأله مهم را طرح کرده و نظرات فلاسفه
را در آن موارد مردود دانسته است.
در مورد هفده مساله از آن بیست مساله
موضعی نسبتاً ملایم در پیش گرفته و اعتقاد فیلسوفان را در
این موارد بیشتر شبیه به عقاید معتزله و یا سایر
فرق دانسته است، اما او در سه مسأله موضع بسیار شدید و سخت اتخاذ
نموده و فیلسوفان را به علت اعتقاداتشان در این سه مورد تکفیر
نموده است.
این سه مسأله عبارتند از:
۱- اعتقاد به قدم زمانی عالم ۲- انکار علم خداوند
به جزئیات ۳-
انکار معاد جسمانی.
غزالی مصرانه معتقد است که نظر فیلسوفان
در این سه مساله بر خلاف شرع و آئین مقدس اسلام است و قائل به آن،
محکوم به کفر است.
باید ذکر کرد که غزالی پیش
از هر چیز یک فقیه و یک متکلم اشعری است و شاید
مخالفت او با عقل فلسفی از این امر نیز ناشی شده باشد.
پس از این تألیفات، ناگهان غزالی
دچار یک تحول روحی بسیار شدید شد و در سال ۴۸۸ هـ .ق، مدرسه و بغداد و زن و فرزند را رها کرد و سالک طریقت
تصوف شد. او در جست وجوی یک یقین کامل- برای رهایی
از شک- به عنوان ضامن حقیقت بود. غزالی به مدت ده سال به دمشق و بیت
المقدس، اسکندریه، قاهره، مکه و مدینه رفت و تمام اوقات خود را صرف
تأمل و مراقبه و ریاضت های صوفیانه کرد.
او در این ده سال دست به تألیف
مشهورترین کتاب های خود زد که می توان از آنها به کتاب «احیاء
علوم دین»، «المنقذمن الضلال» و «کیمیای سعادت» اشاره
نمود. غزالی در بین اندیشمندان اسلامی بیش از همه
تألیف و تصنیف داشته است که در رشته های منطق، فلسفه، مواعظ،
تصوف، تفسیر اخلاق، ادب و کلام و فقه، صاحب آثاری چند است.
آنچه در وهله اول در حیات غزالی
نظر ما را به خود جلب می نماید شیفتگی و کوشش او برای
وصول به یقین است. معرفت در نظر او تنها در حسّیات و بدیهیات
و ضروریات است اما او همین بدیهیات و حسیات و ضروریات
را نیز به محک نقد می زند تا ببیند که آیا آنها نیز
می توانند مورد شک و تردید واقع شوند یا نه.
او در کتاب «المنقذمن الضلال» از این شک
بسیار سخن گفته است تا جایی که بعضی این کتاب را با
«تأملات» دکارت مقایسه می کنند. او در این کتاب می نویسد:
«عطش ادراک حقایق امور عادت من بود و از آغاز جوانی چنان که گویی
غریزه و فطرت من است و به اختیار من نیست در وجود من نهاده شده
بود، تا رشته تقلید گسست و عقاید موروث از همان سن کودکی درهم
شکست.» (المنقذمن الضلال، ص۹)
البته باید توجه داشت که شک غزالی
مثل شک دکارت نیست؛ زیرا غزالی در همه چیز شک کرده اما
دکارت در همه چیز «فرض شک» کرده است. دکارت در شک خود به حقیقتی
رسید که دیگر در آن نمی توان شک کرد و آن وجود خودش بود، زیرا
او «فکر می کرد» و فکر کردن از کسی که موجود نباشد ساخته نیست.
دکارت معارف خود را بر این بنیان
تردیدناپذیر بنا می کند ولی نجات غزالی از شک شدید
خود به واسطه اقامه دلیل و برهان نیست، بلکه به خاطر نوری است
که خدای تعالی در دل او افکنده است.
نوری که خداوند در دل او افکنده بود
موهبتی است خدایی که جز کسی که آینه قلبش صفا یافته
بدان دست نخواهد یافت. غزالی در کتاب «احیاءالعلوم الدین»
کسی را شایسته این تجلی می داند که به راه زیبای
تصوف گام نهاده باشد. او در «المنقذمن الضلال» مینویسد: «طی
راه تصوف فقط به علم و عمل میسر میشود.
حامل علم گذشتن از هواهای نفس و پاک
شدن آدمی از صفات ناپسند و اخلاق نکوهیده است تا به درجه تخلیه
قلب از غیر خدا نائل آید و به ذکر خدا متجلی گردد.» (المنقذمن
الضلال، ص ۱۲)
همچنین در «جواهرالقرآن» می گوید:
«خدا ما را از لغزش های نفس دور داشت و از ورطه های آن نجات بخشید.»
(جواهرالقرآن، ص ۴۴)
غزالی پس از این که از مرض شک
رهایی یافت- که این رهایی را از فضل خدا می
داند- به تفحص در مذاهب گوناگون پرداخت و جویندگان حقیقت را در چهار
قسم منحصر کرد: متکلمان، باطنیه، فلاسفه، صوفیه.
نتیجه علومی که تحصیل
کرده و راه هایی که در تحقیق علوم شرعی و عقلی پیموده
بود، یافتن ایمانی یقینی به ذات یگانه
باری تعالی و نبوت و روز رستاخیز بود. او در مدت ده سال تصوف و
سفرهای مختلف، مسایل بسیاری را کشف کرد و به رموز بی
شماری آگاه شد.
او در «المنقذمن الضلال» می نویسد:
«صوفیه اختصاصاً سالکان راه خدایند و سیرتشان بهترین سیرتهاست
و طریقت آنها درست ترین طریقت ها و اخلاقشان پاک ترین
اخلاق ها. اگر عقل عقلا و حکمت حکما و علم علمایی که بر اسرار شرع
واقفند گرد آید تا چیزی از سرّ و اخلاق ایشان را به صورت
دیگری درآورد که نیکوتر از آن باشد که آنها درآورده اند،
نتواند.
زیرا همه حرکات و سکنات و ظاهر و
باطنشان از پرتو مشکات نبوت مقتبس است و در همه روی زمین نوری
که بتوان از آن روشنی گرفت جز نور نبوت نیست.» (المنقذمن الضلال، ص ۳۸)
مسلم است که بحران روحی غزالی
در بغداد پایان یک مرحله از مراحل حیات و آغاز مرحله تازه ای
است و این مرحله را در تاریخ فکر اسلامی اثری عمیق
است؛ بدین معنی که تصوف و حیات روحی و باطنی را در
اسلام به محلی شامخ برد و در کنار فقه که متمسک به حرف و سخن و مستند به
احکام عقلی بود برای تصوف نیز جایی گشود، تا آنجا
که باید گفت به جای فقه و کلام دو علم دیگر آورد ارجمندتر از
آنها و نزدیک تر به حق و آن دو یکی علم معاملت بود و دیگری
مکاشفت.
غزالی مشاهده کرد که در عهد او دین
در جدال فقها و کشمکش های متکلمان غرقه گشته و خطری که آن را تهدید
می کند دو چیز است؛ یکی جدل کلامی و دیگری
تعریفات پیچیده فقهی و این دو از دشمنان سرسخت دیانت
قلبی و نفسی به شمارند. غزالی خواست که به دفاع از دین
برخیزد و از آن برای نفوس غذایی گوارا بسازد و این
کار جز به پرورش شعور دینی میسر نیست؛ بدین طریق
که به جای پرداختن به روش های جدلی و کلامی میان
آدمی و قلبش رابطه ای برقرار کند.
هرچند باید ذکر شود که غزالی با
پاره ای از صوفیه که اعمال و آداب دینی را نفی می
کردند مخالفت ورزیده است و معتقد است که آداب دینی را برای
رسیدن به کمال باید انجام داد و این آداب تنها به ظاهر نیست.
او در این باره در «احیاء علوم
دین» می گوید: «آداب دین به فهم دقایق معانی
حقه آنها در خشوع و اخلاص و نیت است» (احیاء علوم دین ص ۱۱۱).
او درباره طهارت نیز می نویسد:
«طهارت تنها نظافت بدن نیست بدین طریق که آب بر بدن ریزند
در حالی که اندرون آکنده از ناپاکی ها باشد، بلکه طهارت را چهار مرحله
است: تطهیر ظاهر از خبائث و کثافات، تطهیر جوارح از جرائم و آنام، تطهیر
قلب از اخلاق مذمومه و رذایل و تطهیر سرّ از ماسوی الله»
(همانجا، ص ۱۱۱)
او معتقد است که نماز آن نیست که زبان
چیزهایی بگوید و جسم به رکوع و سجود و قیام خم و
راست شود، بلکه نماز فهم معانی و صیقل یافتن دل و تجدید
ذکر خدا و رسوخ ایمان و حضور قلب است.
نظریه ای که غزالی درباره
عبادات ابراز داشته او را «زنده کننده علوم دین» گردانیده، تا آنجا که
گفته اند: «کاد الاحیاء ان یکون قرآناً»
منابع و مآخذ:
۱- الفاخوری، حنا/ الجر، خلیل، «تاریخ فلسفه در جهان
اسلامی» ترجمه: عبدالمحمد آیتی، تهران، علمی فرهنگی،
چ ۵ ، ۱۳۷۷.
۲- ابراهیمی دینانی، غلامحسین/ «ماجرای
فکر فلسفی در جهان اسلام» ۳ جلد تهران، طرح نو، چ ،۲ ۱۳۷۹
۳- کوربن، هانری «تاریخ فلسفه اسلامی»/ ترجمه: سیدجواد
طباطبایی. تهران، کویر، چ ۳ ، ۱۳۸۰
۴- ابوحامد غزالی، «الاقتصاد فی الاعتقاد»، آنکارا، ۱۹۸۵.
۵- عبدالرزاق، مصطفی، «تمهید لتاریخ الفلسفه الاسلامیه»
قاهره، چ ۲ ، ۱۴۱۲ هـ .ق/ ۱۴۱۲
۶- دبور، ت.ج، «تاریخ فلسفه در اسلام»، ترجمه عباس شوقی،
تهران، عطایی، ۱۳۶۲.
۷- غزالی، محمد، «مقاصد الفلاسفه» ترجمه محمد خزائلی، امیرکبیر
۱۳۶۲.
http://www.hamshahrionline.ir/news-5479.aspx
انتخاب دوست از دیدگاه امام محمد غزالی
(رح)
باید دانست هر کسی صلاحیت
و شایستگی آن را ندارد که به عنوان دوست و رفیق اختیار
شود، پیامبر اکرم (ص) فرموده است؛ ترجمه: شخص، تابع روش و عادت دوست و رفیق
خود می باشد، از این رو باید، هر یک از شما بنگرد و خوب
دقت کند، که با چه کسی دوست می شود.
بنابر این کسی که به عنوان دوست
اختیار میگردد، باید پنج خصلت زیر را دارا باشد:
1-عاقل باشد. 2- خوش خوی باشد. 3-
فاسق نباشد. 4- دارای عقاید منحرف نباشد. 5- بر دنیا و علایق
دنیوی زیاد حریص و علاقه مند نباشد.
پس توضیح هر یک از این
پنج خصلت به طور اجمال:
1- عاقل باشد به این
خاطر که عقل سرمایه ی انسان می باشد و اصل آن است، زیرا
که دوستی و همزیستی با شخص نادان هیچ خیر و نیکی
در بر ندارد.
سیدنا حضرت کرم الله وجهه گفته است:
با شخص نادان دوستی و برادری
مورز، زنهار! از او بپرهیز؛ چه بسا شخص نادان وقتی که با انسان بردبار
و آگاه دوستی و برادری نموده، او را نابود کرده است؛ زمانی که
شخصی همراه شخصی شد مسلماً با او مقایسه می شود؛ (چون طبیعی
است) برای بعضی از اشیاء نسبت به اشیاء دیگر قیاسها
و شباهتهایی است؛ دل به دل راه می یابد وقتی که او
را می بینید چگونه این طور نباشد، شخص نادان در حالی
که میخواهد به تو سودی برساند، چون نمی داند، لذا به تو زیان
می رساند.
شاعر میگوید، ترجمه:
بی گمان من از دشمن عاقل مطمئن هستم و
خود را در امان می بینم، اما از دوست دیوانه و نادان می
ترسم؛ زیرا که عقل یک فن است و راه آن را می دانم، پس مراقبش می
باشم، در حالیکه دیوانگی انواعی دارد.
به همین خاطر است که بزرگان گفته اند:
جدائی و دوری از نادان موجب قربت و نزدیکی به خداست.
2-
خوش خوی باشد. یکی از اولیای حق وقتی که مشرف
به موت بود، برای پسرش وصیتی نمود و خصوصیات خوش خویی
و آداب دوستی را چنین بیان نمود و گفت: "پسرم اگر نیازی
به مصاحبت و معاشرت با افرادی داشتی، پس با کسی دوستی و
معاشرت کن که اگر او را خدمت نمودی، تو را از خطا و کجروی مصئون بدارد
و اگر با او دوستی کردی، به تو زینت و رونقی ببخشد. و اگر
از نظر هزینه و مخارج زندگی برای تو کمبود و مشکلی پیش
آمد، آن را رفع و برطرف نماید؛ پسرم با کسی دوست و رفیق شو که
اگر برای انجام کار خیری دست به کاری شدی تو را ترغیب
و کمک کند و اگر تو تو نیکی و کار خیری دید، آن را
نادیده نگیرد و اگر از تو بدی مشاهده کرد در صدد اصلاح آن بر آید.
پسرم با کسی مصاحبت و معاشرت کن که اگر چیزی از او خواستی
دریغ نورزد و وقتی که سکوت نمودی، او صحبت خویش را شروع
کند و اگر حادثه و پیش آمدی برای تو رخ داد، فوری وظایف
دوستی و برادری را واجب بدارد و همچنین با کسی دوستی
و رفاقت بنما که اگر سخن گفتی و مطالبی را ایراد نمودی،
برای آن ارزش قایل شود و اگر مسالهء مفید و سودمندی پیش
آمد، آن را به تو واگذار نماید و اگر در میان تو و او جنگ و یا
مخالفتی روی داد، نسبت به تو ایثار و گذشت از خود نشان دهد.
حضرت علی کرم الله وجهه فرموده است:
برادر حقیقی تو کسی است که (در هر حالی) با تو باشد و
برادر واقعی تو کسی است که بخاطر اینکه به تو سودی
برساند، به خود زیان رساند و دوست و برادر حقیقی تو کسی
است که اگر ناملایمات روزگار تو را پریشان خاطر کند، به خاطر رفاء و
خاطر جمع شدن تو، او نیز از رفاء و خاطر جمعی خود بگذرد و آن را پریشان
و پراکنده گرداند.
در میان صالحین کسانی
بودند که اگر یکی از برادران دینی و دوستان و آشنایانشان
فوت میکرد، مدت 40 سال و یا مدت زیادتری نسبت به عیال
و اولاد او مهر و محبت می ورزیدند و نیازمندیهای ایشان
را برطرف می نمودند و هر روز به آنان سر می زدند و با وسایل مادی
و معنوی به ایشان کمک می کردند، به طوری که آنان چنان
احساس میکردند که پدرشان فقط از جلوی چشمان شان ناپدید شده است
و حتی ایشان آنچه را از کمکهای مادی و معنوی و سرور
و شادی از این فرد نیکوکار میدیدند که از پدر خود
در حال حیات نمی دیدند.
3- دوست فاسق
نباشد: کسیکه بر فسق و تباهی اصرار نماید، قطعاً دوستی و
رفاقت او هیچ گونه فایده ای در بر ندارد، زیرا کسی
که از خدا (ج) بترسد، بر گناه کبیره اصرار نمی نماید، ولی
کسی که از خدا (ج) نترسد، مسلماً انسان از شر او در امان نمی باشد و
نمیتوان بر دوستی و صداقت او اعتماد کرد. خداوند (ج) میفرماید،
ترجمه: مطیع و فرمانبردار کسی مباش که (بخاطر دنیا دوستی
و آرزوپرستی) دل او را از یاد خود غافل ساخته ایم و او به دنبال
آرزو خود روان گشته است و (پیوسته) کار و بارش افراط و تضییع
بوده است. کهف آیه 28
4- دوست نباید
دارای عقاید منحرفه باشد، به این دلیل که دوستی و
رفاقت با شخص منحرف این خطر را دارد که ممکن است گمراهی و انحراف او
به انسان سرایت کند و شومی و بدفرجامی و بد عقیده گی
آن به او نیز برسد، بنابر این شایسته است که دوستی با چنین
شخصی اجتناب بعمل آید.
5- دوست، فردی
حریص نباشد:
بی گمان دوستی و معاشرت با کسی
که نسبت به دنیا و علایق دنیوی بسیار حریص و
علاقه مند باشد، سم کشنده است، زیرا طبیعی است طبع و خوی
فرد در طبع و خوی دیگران اثر می گذارد، بدون اینکه خودش
بداند. بنابر این دوستی و مجالست با شخص حریص و آزمند، انسان را
نسبت به دنیا و علایق دنیوی راغب و طمع کار می سازد
و مجالست با زاهد و اهل ورع و تقوی او را نسبت به دنیا و مادیات،
بی علاقه می سازد و به همین خاطر است که گویند: دوستی
و هم نشینی با دنیا دوستان و مادی طلبان کراهت دارد و
دوستی و معاشرت با علاقه مندان به آخرت و صالحین مستحب می باشد.
لذا بهتر آن است انسان با فراد زاهد و اهل ورع و تقوی و در عین حال
عالم و آگاه دوستی و معاشرت داشته باشد برای اینکه هم از زهد و
ورع و هم از علم و دانش آنان بهره مند گردد. لقمان حکیم به پسرش گفت: ای
پسرم همنشین علماء و صالحین شو و هم زانو و هم صحبت ایشان باش،
چون دلها به وسیلهء حکمت و دانش ایشان زنده میشوند، همچنان که
زمین خشک و مرده، به واسطه باران مداوم احیاء و بارور میگردد.
گرد آورنده: غلام محبوب نعیمی
حجة الاسلام ابوحامد امام محمد غزالی (رح) تعداد
کتابهای خود را در نامه ای که به سلطان سنجر دو سال پيش از مرگ خود
نوشت، افزون بر هفتاد اثر بيان کرده است. وی عمدتاً کتابهای خود را به
تازی (عربی) نوشت و تنها پنج اثر نفيس و زيبا از وی به زبان
پارسی- دری بجا مانده، که از لحاظ لطافت و سلاست نثر و از لحاظ سبک
بيان نغز، ساده و روان از جمله پرارزشترين آثار فارسی به شمار ميروند.
برعلاوه اين پنج اثر (کيميای سعادت، نصيحة الملوک، زاد آخرت، پندنامه و
نصيحت نامه مشهور به ای فرزند)، مجموعه ای از مکاتب فارسی امام
غزالی است که توسط يکی از شاگردان ويا اولادگان وی تحت عنوان
«فضائل الانام من رسائل حجة الاسلام» جمع آوری و نوشته شده است.
حال به بيان و شرح هريک ازين کتب گرانبها و پرارزش می
پردازيم:
6. فضائل الانام
من رسائل حجة الاسلام
از جمله کتابهای پارسی امام غزالی کيميای
سعادت از ارزش بيشتری برخوردار است. اين کتاب لطيف و زيبا از جمله گرانبها
ترين آثار قرن پنجم هجری به شمار ميرود که از لحاظ فصاحت کلام، سلاست انشاء
و خالی بودن از تکلف و تصنع کمتر نظير خود را در زبان پارسی دارد.
کيميای سعادت چکيده ای است از کتاب بزرگ احياء
علوم الدين در تازی. در مورد احياء علوم الدين ستايشهای زيادی
صورت گرفته چنانکه بعضی گفته اند: «اگر علوم اسلامی نابود شود، همه را
می توان از کتاب احياء برون کشيد.» که اين گفته در مورد کيميای سعادت
نيز ميتواند صدق کند و دانشوران کيميای سعادت را «دايرة المعارف اسلامی
و عرفانی» خوانده اند.
مقدمه کتاب در چهار عنوان است: خود شناسی، خدا شناسی،
دنيا شناسی و آخرت شناسی. متن کيميا مانند احياء به چهار رکن تقسيم
شده: عبادات، معاملات، مهلکات و منجيات. و هريک ازين چهار رکن به ده اصل تقسيم
گرديده. در بيان اين چهار رکن امام غزالی می فرمايد:
«و اما ارکان اين معاملت مسلمانی چهار است: دو به
ظاهر تعلق دارد و دو به باطن. آن دو که به ظاهر تعلق دارد:
رکن اول گزاردن فرمان حق است، که آن را عبادات گويند.
رکن دوم نگاه داشتن ادب است اندر حرکات و سکنات و معيشت، که
آنرا معاملات گويند.
و اما آن دو که به باطن تعلق دارد:
يکی پاک کردن دل است از اخلاق ناپسنديده؛ چون خشم و
بخل و حسد و کبر و عُجب و ريا، که اين اخلاق را مهلکات گويند و عَقَباتِ راه دين
گويند.
و ديگر رکن آراستن دل است به اخلاق پسنديده، چون صبر و شکر
و محبت و رضا و رجا و توکل، که آنرا مُنجيات گويند.»
امام غزالی بنابر گفته خودش در ديباچه کيميای
سعادت، اين کتاب را برای کسانيکه به تازی فهم نداشتند تصنيف کرد. و
چنين گفته: « وما اندرين کتاب، جملهء اين چهار عنوان و چهل اصل شرح کنيم از بهر
پارسی گويان؛ و قلم نگاه داريم از عباراتِ بلند و منغلق و معانی باريک
و دشوار تا فهم توان کرد. و اگر کسی را رغبت به تحقيقی و تدقيقی
باشد ورایِ اين، بايد که آن از کتاب تازی طلب کند چون کتاب احياء علوم
الدين و کتاب جواهرالقرآن و تصانيف ديگر، که در اين معنی به تازی کرده
آمده است؛ که مقصودِ اين کتاب عوامِ خلق اند که اين معنی به پارسی
التماس کردند و سخن از حدِ فهمِ ايشان در نتوان گذاشت.»
کيميای سعادت چندين بار توسط مرحومان احمد آرام و
حسين خدِيوجَم با زحمات و کار جداگانه در تهران به چاپ رسيده است. مرحوم حسين
خديوجم، که ترجمهء پارسی احياء علوم الدين را نيز تأليف و به چاپ رسانده، با
زحمات بسيار و صدق بی انتها متن کامل کيميای سعادت را در سال 1361 در
دو جلد به چاپ رساند و تا حال بيش از ده بار به نشر رسيده است. کيميای سعادت
چندين بار به زبانهای انگليسی، عربی، ترکی، ايتالوی،
هندی و اردو، بنگالی و مالی (زبان کشورهای ماليزيا و
سنگاپور) ترجمه گرديده است.
نقل بَرخطِ کيميای سعادت در تارگاه غزالی موجود
است:
زاد آخرت کتاب مختصری است که امام غزالی آنرا
برای کسانی نوشته که توانايی درک و فهم کيميای سعادت را
نداشتند. بخش عظيم اين کتاب ترجه پارسی کتاب «بداية الهدايه» امام غزالی
است. با آن هم، اين کتاب از اهميت خاصی برخوردار است چه به گمان اغلب يکی
از آخرين کتابهائيست که حجة الاسلام در پايان عمر خود نوشته است.
در آغاز اين کتاب چنين آمده:
«پس زاد و بدرقهء آخرت علم و عمل است، يعنی ايمان و
تقوی. پس اين مختصر کتاب تصنيف کرديم و ويرا زاد آخرت نام نهاديم، بسبب گروهی
از اهلِ دين که درخواستند برای قومی از عوام که ايشان را قوت آن نبود
که بکتاب "کيميای سعادت" رسند. ليکن آنقدر که در "بدايت
هدايه" گفته ايم به تازی ايشانرا کفايت بود تا پارسی کتاب
"بدايه" شناسند و زاد تقوی بدان بدانند، و نخواستيم که اين
کتاب از فايده نو خالی بود؛ اعتقادی که ايمان بدان درست شود درين کتاب
بياوريم، تا جامع بود ميان علم و عمل که ايمان و تقویست، و تمامی زاد
آخرت بدان حاصل شود. اميد داريم که هرکه اين کتاب را برخواند نويسنده را از خدای
تعالی آمرزش خواهد، انه ولیّ الا جابة لدعاء المسلمين.»
يگانه نسخه خطی مکمل اين اثر در کتابخانه رياست
مطبوعات کابل موجود است و نسخه ناقصی نيز در دانشگاه ليدن کشور هالند است.
در ميان آثار فارسی امام غزالی، پس از کيميای
سعادت، نصيحة الملوک بزرگترين و مهمترين کتاب اوست. نصيحة الملوک کتابيست که به
شکل پند و اندرز برای سلاطين، وزرا و امرا نوشته شده است. اين کتاب تا حال
دوبار به کوشش و تصحيح مرحوم جلال همايي به نشر رسيده است. بار نخست در سالهای
17-1315 و بار دوم در سال 1351 به چاپ رسيد. متن نصيحة الملوک در حدود 287 صفحه
است که از دو بخش تشکيل شده؛ بخش اول آن 79 صفحه بوده که کمتر از يک سوم کل متن
است.
آقای همايی در مقدمه خود از بخش اول به عنوان
مقدمه کتاب ياد کرده است ولی نصرالله پورجوادی در کتاب خود تحت عنوان
«دو مجدد» می نويسد (ص 414): «ولی حقيقت اين است که چيزی که بخش
اول خوانده شده مقدمه نصيحة الملوک نيست بلکه اصل نصيحة الملوک است، چه آنچه بخش
دوم نصيحة الملوک خوانده شده است اثر غزالی نيست، بلکه نوشته شخص ديگری
است.» وی می افزايد «در مورد اصالت بخش اول می توان مطمئن بود،
در مورد بخش دوم، به عکس، می توان با اطمينان گفت که از غزالی نيست.»
از جمله دلايلی که بخش دوم از آنِ غزالی نيست
اينست که نويسنده دراين بخش اشعار فارسی فراوانی نقل کرده است در
حاليکه غزالی معمولاً در آثار خود اين کار را نمی کند. ذکر مطالب
مربوط به پادشاهان قديم ايران زمين مانند گشتاسب و شاپور و اردشير، و ستايش از قوم
ايرانی و پادشاهان قديم آريانا با روحيه غزالی به کلی مغايرت
دارد. عبدالحسين زرين کوب در کتاب «فرار از مدرسه» به دليل تفاوتی که در سبک
و نوع مطالب اين بخش با ساير آثار غزالی ديده ميشود ثابت کرده است که بخش
دوم نصيحة الملوک که شامل ابواب هفتگانه است از غزالی نيست. بعضی از
محققان غربی نيز چون پاتريشا کرون انتساب بخش دوم اين کتاب را به امام غزالی
مردود شمرده اند. پاتريشا کرون در کتاب منتشره سال 1987 خود اين نکته را واضح
ميسازد که چندين نسخه خطی عربی، همان گونه که نسخه های قديم متن
فارسی فقط بخش اول را دارند، تنها شامل بخش اول هستند.
کتاب نصيحة الملوک چندين قرن پيش به زبان عربی تحت
عنوان «التبر المسبوک فی نصيحة الملوک» ترجمه شده است. مترجم اين کتاب در
هيچ يک از نسخه های خطی نام خود را ذکر نکرده.
در مورد اينکه نصيحة الملوک به کدام پادشاه نوشته شده نيز
اختلاف نظر است. در ترجمه عربي نصيحة الملوک اين پادشاه سلطان محمد بن ملکشاه معرفی
شده ولی در منابع پارسی از جمله فضائل الانام اسم سلطان سنجر بن
ملکشاه آمده است. در ديباچهء بعضی از نسخه های خطی نصيحة الملوک
آمده است که روزی سلطان سنجر نزد حجة الاسلام رفت و « تا شب در صحبت او بود
و وقت را به طاعت و عبادت گذرانيدند. به وقت بازگشتن درخواست که مارا نصيحتی
بکن تا برآن رفته آيد. شيخ فرمود که چون رکاب ميمون به سرای رسد در عقب
فرستاده خواهد شد. آنگاه اين کتاب را ساخت و فرستاد، و پيوسته اين کتاب را سلطان
سنجر ملازم خود کردی و از خود دور نداشتی».
پندنامه رساله ای است که امام غزالی آنرا به
درخواست يکی از پادشاهان به شکل نصايح نوشت و بدو فرستاد. درباره هويت اين
پادشاه، همانطوريکه مخاطب اصلی نصيحة الملوک آشکار نيست، چيزی گفته
نشده است.
پندنامه چنين آغاز می يابد:
«دو کلمه يی که يکی از ملوک جهان به حضرت خواجه
انام و حجة الاسلام محمد غزالی نوشته و از او طلب نصيحت کرده اين است:
"ای يگانه عصر و ای فريد دهر، و ای
قطب سالک و ای حیّ مسالک، و ای نجم زاهر و ای شمع ظاهر، و
ای خواجهء انام و حجة الاسلام، اگرچه در باب نصيحت اين بنده کتاب احياء علوم
و جواهر القرآن و کيميای سعادت و غيرها سخن را به اقصای مراتب نصيحت
رسانيده ايد، اما مخلص را التماس آن است که چند اوراق در باب از کيميا و احيا به
اسهل عبارت انتخاب نموده روانه نما تا مخلص هر بامداد از مطالعه آن مشرف شوم، شايد
که از برکت انفاس سامی ايشان باطن مخلص متأثر گردد تا فی الجمله روی
ارادت از دنيای دنيهء غدّار به سرای جاويد دارالقرار آرد.
والسلام"
و چون اين نامه به حضرت حجة الاسلام رسيد فی الحال
حسب الالتماس پادشاه اين چند اوراق را نوشته بدو فرستاد و کتابتی عليحده به
او نوشته و در ميان اوراق درج کرد و رسول را فرمود که پيش از مطالعه اوراق، پادشاه
اين مکتوب را بخواند...»
دکتر پورجوادی در کتاب «دو مجدد» خود پندنامه را نيز
گنجانيده است.
نصيحت نامه ويا ای فرزند همان رسالهء پارسی
کوچکيست که در همان اوايل به عربی تحت عنوان « ايها الولد» ترجمه شده بود و
سپس به همان نام (يعنی ايها الولد) مشهور گشته است.
نسخه فارسی آن از مجموعه های کتابخانه ايا
صوفيه يا ايا سوفيای ترکيه بدست آمده و چندين بار تحت عناوين مختلف به چاپ
رسيده است. يک بار به اهتمام سيد برهان الدين با عنوان «خلاصة التصانيف فی
التصوف» در حيدرآباد هند، بار ديگر توسط آقای سعيد نفيسی با عنوان
«نصيحت نامهء غزالی طوسی» در مجلهء تعليم و تربيت (سال 22)، و بار
ديگر به شکل ضميمه در ختم کتاب فضائل الانام يا «مکاتيب فارسی غزالی»
به کوشش عباس اقبال (تهران 1333) به نشر رسيده است. عبدالرحمن بدوی اين کتاب
را با عنوان ايهاالولد به شماره 46 و به عنوان خلاصة التصانيف فی التصوف به
شماره 150 در کتاب «مؤلفات الغزالی» به درج رسانيده است.
ترجمه اين اثر به زبانهای انگليسی، فرانسوی
و آلمانی از روی نسخه ويا ترجمهء عربی آن صورت گرفته است.
نصيحت نامه را امام غزالی به جواب يکی از
شاگردان خود که از او طلب چند کلام و سخنی در باب نفع علم و اندوخته های
خود کرده بود نوشته است. غزالی نصايح خود را در 24 موارد با بيان آيات قرآن
شريف، احاديث، حکايات و اشعار پارسی و تازی به او می
نويسد.
6. فضائل الانام من رسائل
حجة الاسلام
بر علاوه آن پنج اثر پارسی که از حجة الاسلام امام
غزالی بجا مانده، مجموعه يی از مکاتبات، مراسله ها و فتواهای
امام غزالی است که بعد از وفاتش جمع آوری گرديده است. نام و نشان و
عصر و زمان مؤلف اين مجموعه بدست نيامده اما چون او خود را با حجة الاسلام غزالی
«بحبل قرابت و صلت رحم» متمسک می داند، بعيد نيست که از جمله شاگردان و
اولادگان وی بوده باشد. برعلاوه، طرز انشاء و سبک کلام مقدمهء اين مجموعه
ميرساند که چندان دير زمانی از عهد غزالی نمی گذرد.
اين مجموعه در پنج باب نوشته شده:
باب اول در نامه هايی که به ملوک و سلاطين نوشته
باب دوم در نامه هايی که بوزيران نوشته است
باب سوم در نامه هايی که به امرا و ارکان دولت نوشته
باب چهارم در نامه هايی که به فقها و ائمه دين نوشته
باب پنجم در فصول و مواعظ بهر وقت نوشته
از جملهء مهمترين نامه هايی که درين مجموعه درج است،
همان نامه هايی است که:
- امام غزالی برای دفاع از خود و رد کردن تهمت
اينکه گويا «در امام ابوحنيفه (رح) طعن کرده است» به سلطان سنجر نوشته،
- پاسخ امام غزالی به سؤالات معترضين درباره کتابهای
مشکوة الانوار و کيميای سعادت،
- نطق و بيانيه ای که امام غزالی در حضور سلطان
سنجر ايراد فرمود، وقتی که سلطان اورا به لشکرگاه نزد خود خواند. و بعد از
شنيدن آن سلطان آنقدر فريفتهء وی گرديد که گفت «...ما را چنان می
بايست که جملهء علمای عراق و خراسان حاضر بودندی تا سخن تو بشنيدندی
و اعتقاد تو بدانستندی. اکنون التماس آنست که اين فصل که رفت بخط خويش بنويسی
تا برما می خوانند و ما نسخهء آن باطراف بفرستيم که خبر آمدن تو در جهان
معروف و مشهور شد تا مردمان اعتقاد ما در حق علما بدانند.»
- و جواب امام غزالی به نامه نظام الدين بن اسحاق،
وقتی که او را بعد از وفات شمس الاسلام کياهراسی طبری بتدريس به
نظاميه بغداد خواند.
تقريباً تمام اين مکتوبات به پارسی بوده و تنها يکی
آن به زبان تازيست.
اين کتاب تحت عنوان «مکاتيب فارسی غزالی» به
اهتمام عباس اقبال در سال 1333 به چاب رسيد.
کتاب فوق (که در ضميمهء آن کتاب نصيحت نامه نيز است) در
تارگاه غزالی به شکل برخط موجود است:
کتاب ديگری که بعضی به امام محمد غزالی
نسبت داده اند، «تحفة الملوک» است ولی جمع بيشتری از محققين به اين
عقيده هستند که از آنِ غزالی نيست. دکتر پورجوادی در کتاب «دو مجدد» می
نويسد (ص 327): «اما در مورد انتساب اين اثر به ابوحامد نه فقط بايد ترديد کرد
بلکه حتی بايد گفت که اين انتساب مردود است و نويسنده تحفة الملوک شخصی
است غير از ابوحامد غزالی».
تحفة الملوک کتابيست شامل بعضی نصايح، حکايات و احکام
اسلامی. گمان به اين ميرود که شيح فريدالدين عطار اين کتاب را مأخد قرار
داده و داستان شيخ صنعان را در مثنوی منطق الطير ذکر نموده است. مرحوم بديع
الزمان فروزانفر اولين کسی است که محتوای تحفة الملوک را به بررسی
گرفته و در مورد انتساب آن به امام غزالی ترديد نموده است. موصوف در کتاب
«شرح احوال و نقد و تحليل آثار شيخ فريدالدين محمد عطار نيشاپوری» اين موضوع
را بيان نمود است. محققان معاصر نيز مانند بوئيژ و عبدالرحمن بَدَوی در
فهرستهای خود ازين اثر يادی نکرده اند.
برعلاوه اينکه نام غزالی در مقدمه کتاب مذکور نيست و
تنها اسم غزالی در صفحه عنوان قبل از متن کتاب نوشته شده است و اين ميتواند
ناشی از گمان کاتب باشد، دليل ديگری که ترديد را به دل راه می
دهد اينست که مؤلف تحفة الملوک احکام صيد و ديگر مسائل اسلامی (چون طهارت و
تيمم و غسل و زکات و حج) را مطابق مذهب امام ابوحنيفه (رح) بيان داشته، در حاليکه
امام غزالی فقيهی بود شافعی. همچنان ضعف جنبه های
صوفيانهء تحفة الملوک نيز دليل ديگريست برای مردود دانستن انتساب اين اثر به
ابو حامد غزالی (رح).
مؤاخذ و منابع:
- «کيميای سعادت» به اهتمام حسين خديوجم، شرکت
انتشارات علمی و فرهنگی، چاپ چهارم، تهران 1368
- «دو مجدد، پژوهشهايی درباره محمد غزالی و فخر
رازی»، نصرالله پورجوادی، مرکز نشر دانشگاهی، تهران 1381 - (pdf)
_ «مؤلفات الغزالی»، عبدالرحمان بدوی، وکالة
المطبوعات، کويت 1977 - (pdf)
- «مکاتيب فارسی غزالی» به اهتمام عباس اقبال،
کتابفروشی سينا، تهران 1333 - (pdf)
- «غزالی، آثار فارسی او» نوشته نصرالله
پورجوادی، دايرة المعارف ايرانيکا، نشرِ برخط
- « Essai de chronologie des œuvres de al-Ghazali »,
Maurice BOUYGES, Edité par Michel ALLARD, L’Institute de lettres orientales de
Beyrouth, 1959. (pdf)
نويسنده : محمد عمر جويا
http://www.ghazali.org/site-fa/fa-works.html
بحر الحقیقة به هفت دریا یا
بحرتقسیم شده که در هر کدام از این دریا ها گوهری نهفته است و در هر فصل از
کتاب درباره یکی از دریاها بحث شده است . این کتاب به زبان فارسی
ونثر شیوا تدوین شده است
http://tarikhema.ir/books/falsafe/ahmad_qazali/bahrolhaqiqat.pdf
مناجات الابرار شیخ الغزالی
کتاب نسخه اصلی مناجات الابرار امام
محمد غزالی + مناجات های غزالی به زبان عربی + اجابت دعا
http://tarikhema.ir/books/Erfan/qazali/ahzabwaawarad.pdf
تهافت الفلاسفه امام محمد غزالی
(دانلود+)
اجمالی از زندگی امام محمد غزالی
+ اختلاف میان فیلسوفان+ارسطو+ جوهر + هدف غزلی از نوشتن کتاب
http://tarikhema.ir/books/story/02/Tanagoz-guyi-haye-Falasafe-Gazali.pdf
دفاع ابو حامد غزّالی ( معروف به امام
محمّد غزالی ) از یزید بن معاویه/ترحّم بر یزید
جایز ، بلکه مستحب است و لعن وی جایز نیست
ابو حامد غزّالی ( معروف به امام
محمّد غزالی ) در کتاب «احیاء العلوم» مینویسد : لعن
مسلمانان جایز نیست و یزید مسلمان است و نسبت قتل یا
امر یا رضای او به قتل حسین علیه السلام سوء ظن به مسلمان
است و به حکم کتاب و سنّت حرام است. هر کس …
ابوحامد محمد بن محمد غزالی، از
بزرگان شناخته شدهی تصوف، در سال ۴۵۰ هجری
در طابران طوس به دنیا آمد. وی تحت تأثیر شدید عقاید
اشعری بوده و این عقاید را در مسائل عرفانی خویش نیز
وارد میسازد.
از غزالی آثار متعددی به جای
مانده است که از مهمترین آنها میتوان به کتاب « احیاء علوم الدین
» و کتاب « کیمیای سعادت » اشاره نمود.
لازم است قبل از ورود به بحث و طرح نظر غزالی
در خصوص یزید، به دو امر مهم یعنی تولّی و تبرّی
اشاره شود.
تولّی، همان محبت ورزی به
خداوند و رسول او و امامان معصوم علیهم السلام است. تبری نیز به
معنای بیزاری جستن از دشمنان خدا و دشمنان چهارده معصوم علیهم
السلام است.
تولی و تبری، از واجبات شرعی
و از فروع دین است و آیات و احادیث فراوانی [۱] بر این
امر دلالت دارد که به ذکر چند نمونه اکتفا میکنیم.
قال الله سبحانه و تعالی: ﴿ یا
أَیُّهَا الَّذینَ آمَنُوا لا تَتَّخِذُوا آباءَکُمْ وَ
إِخْوانَکََُُمْ أَوْلِیاءَ إنِ اسْتَحَبُّوا الْکُفْرَ عَلَی الإیمانِ
وَ مَنْ یَتَوَ لَّهُمْ مِنْکُمْ فَاِنَّهُ مِنْهُمْ ﴾[۲] « ای
کسانی که ایمان آورده
اید! اگر پدران و برادرانتان، کفر را
به جای ایمان برگزیرند، آنان را به دوستی نگیرید
و هر که از شما با ایشان دوستی کند، از ایشان شمرده میشود.
»
و قال الله تعالی: ﴿ لا
تَتَّخِذُوا عَدُوِِّی وُ عَدُوَّکُمْ أوْلِیاءَ ﴾[۳] « دشمنان
من و دشمنان خودتان را دوست نگیرید.»
و قال الله تعالی: ﴿لا تَجِدُ
قَوْماً یُوْمِنُونَ بِاللهِ وَ الْیَوْمِ الاخِرِ یُوادُّونَ
مَنْ حادَّ اللهَ وَ رَسُولَهُ وَ لَوْ کانُوا آباءَهُمْ أَوْ إِخْوانَهُمْ أَوْ
عَشیرَتَهُمْ اُولئِکَ کَتَبَ فی قُلُوبِهِمُ الاِیمانَ وَ أَیَّدَهُم
ْ بِرُوحٍ مِنْهُ وَ یُدْخِلُهُمْ جَنَّاتٍ تَجْری مِنْ تَحْتِهَا
الأنْهارُ خالِدینَ فیها رَضِیَ اللهُ عَنْهُمْ وَ ََرضُوا
عَنْهُ أولئِکَ حِزْبُ اللهِأَلا إِنَّ حِزْبَ اللهِ هُمُ المُفْلِحُونَ﴾[۴] « چنین
نخواهی یافت، مردمی که ایمان به خدا و روز قیامت
آورده اند، دوستی با دشمنان خدا و رسول کنند؛ هر چند آن افراد، پدران و
پسران و یا برادران و یا خویشاوندان آنها باشند. این مردم
پایدارند، خدا بر دلهایشان نور ایمان را نوشته و به روح قدس الهی
آنها را موید و منصور گردانیده و آنان را در قیامت به بهشتی
داخل کند که نهرها زیر درختانش جاری است و جاودان در آنجا از نعمت های
الهی بهره مند هستند و خدا از آنها خشنود و آنها هم از خدا خشنودند، اینان
به حقیقت حزب خدا هستند. ای اهل ایمان ! آگاه باشید که
تنها حزب خدا رستگارند.»
و از پیامبر اکرم صلی الله علیه
و آله و سلم حدیثی طولانی نقل شدهاست که آن حضرت در بارهی
حضرت امیر و اولادش فرمود: آگاه باشید و بدانید که دشمنان علی
علیه السلام اهل شقاق و جدایی از حق و تجاوزگران و برادران شیطانند؛
آگاه باشید و بدانید که دوستان علی و اولادش کسانی هستند
که خدا ایشان را در کتابش یاد کرده و فرموده:« لا تَجِدُ قَوْماً یُوْمِنُونَ
بِاللهِ وَ الْیَوْمِ یُوَادُّونَ مَنْ حادَّ اللهَ وَ رَسُولَهُ »[۵] « ای
پیامبر! نمی یابی قومی را که به خدا و روز
آخرت ایمان دارند ( دوستان علی و اولادش )، دوستی کنند با کسانی
که با خدا و رسول دشمنی کردند و در بارهی جانشینی آن
حضرت ستیزه نمودند و راه خود را پیش گرفتند.»
و پیامبر اکرم صلی الله علیه
و آله و سلم در روز غدیر خم بر وجوب تولّی نسبت به امامان علیهم
السلام و تبرّی از دشمنان ایشان تأکید کرده و ضمن مطالبی
دربارهی امیر المومنین علیه السلام فرمودند: «
اللَّهُمَّ وَالِ مَن والاهُ و عادَ مَنْ عاداه » «خدایا دوستی کن با
کسی که دوستی کند با علی و دشمنی کن با کسی که با
علی دشمنی کند. »
از این نکته نیز نباید
غفلت کرد که محبت خداوند و اولیاء او، با دوستی دشمنان خداوند و اهل بیت
علیهم السلام قابل جمع نبوده و اساساً تصور این امر غیر ممکن
است.
علامهی مجلسی (ره) از ابی
الجارود نقل میکند که امام باقر علیه السلام در تفسیر آیهی
﴿ ما جَعَلَ اللهُ لِرَجُلٍ مِن قَلْبَیْنِ فی جَوْفِهِ ﴾[۶] « خدای
تعالی در باطن هیچ فردی دو قلب قرار نداده است » فرمود: « دوست
ما، محبتش به ما را خالص میگرداند همچنان که طلا به واسطهی آتش،
خالص و پاک میشود به طوری که در آن طلا هیچ نا خالصی یافت
نشود. کسی که میخواهد بداند محبت ما را، پس قلب خویش را
امتحان کند، پس اگر در محبت ما، محبت دشمن ما را شریک قرار داده، او از ما نیست
و ما از او نیستیم و خدای تعالی دشمن اینگونه کسان
است و جبرئیل و میکاییل و خدا، دشمن کافراناند. »[۷]
رویهی خداوند در قران کریم
در تبری از دشمنان، لعن است. بنا بر این از مصادیق تبرّی
و بیزاری از دشمنان خداوند متعال و دشمنان امامان علیهم السلام،
« لعن» است.
« لعن » به معنای طرد و راندن و
اِِبعاد ( دور کردن) است وگفتن لعنة الله به طریق نیایش و
خواستن از خداست، و معنای آن این است که: خدا او را رانده و از رحمتش
دور فرماید. مراد از راندن و دوری در اینجا، فرو فرستادن عذاب و
محرومیت از رحمت است و بعید نیست که لعن به معنای غضب
باشد. بنابراین عبارت « لعنة الله علیه » یعنی « غضب خدا
بر او باد! »[۸]
مجوّزات لعن، با استناد به قرآن کریم
مشخص می شود. خداوند، اهل کفر، اهل فسق و کذب و ظالمین را لعن فرموده
است: ﴿ فَلَعنَةُ اللهِ عَلَی الکافِرینَ ﴾[۹] « پس لعنت
خداوند بر کافرین باد. » ، ﴿ وَ غَضِبَ اللهُ عَلَیه و
لَعَنَهَ ﴾[۱۰]
«خشم کرد خدا بر او (قاتل) و لعنت کرد او را. » ، ﴿
و الخامِسَةُ اَنَّ لَعْنةَ اللهِ عَلَیْهِ اِنْ کان مِن الکاذِبین ﴾[۱۱] « مرتبهی
پنجم این که لعنت خدا بر او اگر از دروغگویان باشد.» ﴿ اَلا
لَعْنَةُُ اللهِ عَلَی الظّالِمینَ ﴾[۱۲] «آگاه
باشید که لعنت خدا بر ظالمین است»[۱۳]
با قدری تأمل در تاریخ اسلام
براحتی به این نتیجه می رسیم که دشمنان اهل بیت،
تمامی این صفات پست را دارا بودند و لذا از هر جهت مستحق لعن هستند.
بی شک لعن ظالمین اهل بیت،
ثواب عظیمی دارد. در « شفاء الصدور » از «عیون» و
«امالی» به سند متصّل از حضرت رضا علیه السلام نقل کرده است که
آن حضرت به ریّان بن شبیب فرمودند: اگرخواستار آنی که در غرفه
های بهشتی همنشین پیامبر و خاندان او باشی، بر
قاتلان حسین علیه السلام لعنت کن.
«کامل الزیارات» از داود رقی
نقل میکند: خدمت امام صادق علیه السلام بودم که آب خواست. چون آشامیدند
چشمان حضرت پر از اشک شد.آنگاه فرمود: یا داود ! لعن الله قاتل الحسین؛
هیچ بندهای نیست که آبی بنوشد و یاد حسین
نکند و قاتلانش را لعنت نکند مگر آنکه خدای عزّوجل برای او صد
هزارحسنه بنویسد و صد هزار گناهش را محو کند و صد هزار درجه بلندش کند
و چنان است که صد هزار بنده آزاد کرده باشد و در روز قیامت خدای
تعالی او را با شادکامی و خاطر آسوده محشور کند.
آیا یزید بن معاویه
مستحق لعن است؟
یزید، فردی ناپاک زاده
بود[۱۴] و در طول زندگی خود مرتکب جنایات و فجایع عظیمی
شد تا جایی که این مسأله در تاریخ از مسلمات و قطعیّات
محسوب میشود.
در مروج الذهب که از تواریخ اهل سنت
است اینگونه آمده است:
« کار یزید، شرب خمر و ترک نماز
و بازی با سگان، محاوله، طنبور، نای، وطی مادران، خواهران و
دختران بوده است. »[۱۵]
یزید مدت سه سال و نه ماه خلافت
کرد. در سال اول، حضرت سید الشهدا علیه السلام را با گروهی از
بنی هاشم و اصحاب به فجیعترین وضع کشته و زنان و کودکان و اهل بیت
پیغمبر صلی الله علیه و آله وسلم را به همراه سرهای بریدهی
شهدا در شهرها گردانید.[۱۶] در سال دوم، اهل مدینه را قتل
عام کرد و خون و مال و عرض مردم را سه روز بر لشکریان خود مباح ساخت.[۱۷] در
سال سوم نیز کعبهی مقدّسه را خراب کرد و آتش زد.[۱۸]
همچنین در بسیاری از کتب
تاریخی کفر گویی های یزید آمدهاست.
نوشتهاند:
« یزید، هنگامی که امام
حسین علیه السلام را کشت و اسیران را در نزد خود حاضر کرد، سر
آن حضرت را در طشت طلا برابر خود گذاشت و به آن حضرت که دارای اوصاف هاشمیه
و بهجت فاطمیه بود، رو کرده و با چوب به دندانهای مبارکش اشاره میکرد،
ناگاه کلاغی از بالای قصر صیحه زد و همه مجلسیان از بنی
امیه به وحشت افتادند؛ در این وقت این اشعار را خواند :
یا غُرابَ البَینِ ما شِئتَ
فَقُل
اِنَّمــا تَندُبُ اَمـراً قَد فَعَـلَ
لَیتَ اَشیاخی بِبَدرٍ
شَهِــدُوا
وَقَعهَ الخَزْرَجِ مَع وَقْعِ الاَسَلِ
لَاَهَلـُّوا وَاستَهَلّـــُوا فَرَحـا
ثُمَّ قالُوا یـــا یَزیدُ
لا تَشَل
قَد قَتَلْنَا القَومَ مِن ساداتِهِم
و َعَدَلنـاهُ بِبَـدرٍ فَــاعتَدَلَ
لَستُ مِن خِندِفٍ اِن لَم اَنتَقِم
مِن بَنی اَحمدَ مـا کـانَ فَعَلَ
لَعِبَتْ هـاشِمُ بِالمُلکِ فـــَلا
خَبَرٌ جــاءَ و لا وَحیٌ نَــزَلَ
یعنی ای کلاغ آنچه میخواهی
بگو، همانا ندبهی تو برای امری است که انجام گرفت. ای
کاش بزرگان من که در جنگ بدر کشته شدند، اینک میبودند و شادمان میشدند
و به من میگفتند: دستت شل مباد. ما نیز از بزرگان بنیهاشم کشتیم
و با جنگ بدر برابری نمود، من از خندف (جد یزید) نیستم،
اگر از فرزندان احمد انتقام نگیرم، هاشم و فرزندانش با سلطنت بازی
کردند، پس نه خبری آمده و نه وحی نازل گشته.[۱۹]
آلوسی مینویسد: هنگامی
که کاروان اسرای خاندان رسالت در گذرگاه جیرون رسیدند، آنجا صدای
کلاغان بلند شد که یزید سرود:
لمّا بدت تلک الحمول و أشرقت
تلک الشموس علی ربی جیرون
نعب الغراب، فقلت قل أولا تقـل
فقد اقتضیت من الرسول دیـونی[۲۰]
یعنی، آن هنگام که آن کاروان پدیدار
شد و آن خورشیدها بر بالای تپه های جیرون درخشیدند،
کلاغ بانگ زد. پس به وی گفتم: می خواهی بانگ بزن و میخواهی
نزن، که من دیون خود را از پیامبر صلی الله علیه و آله
باز پس گرفتم!
با این جنایات، روشن است که یزید،
ستم کارترینِ افراد است و لذا مستحق لعن خواهد بود. این مساله آنقدر
واضح است که حتی کثیری از علمای متعصب عامه، تصریح
به کفر یزید کرده و لعن یزید را تجویز نمودهاند.
به عنوان مثال میتوان از قاضی ابویعلی، احمد بن حنبل،
ابن جوزی،[۲۱]
کیاهرسی،[۲۲] شیخ
محمّد بکری، سعد تفتازانی[۲۳] و سبط ابن
الجوزی[۲۴]
نام برد.
جاحظ میگوید: گناهانی که
یزید مرتکب شد، از کشتن حسین علیه السلام و ترساندن مردم
مدینه و خراب کردن کعبه و اسیر کردن دختران رسول خدا صلی الله
علیه و آله و چوب زدن به دندان حسین علیهالسلام، آیا اینها
دلیل قساوت و دشمنی و تیره رأیی و کینه و
عناد و نفاق اوست یا نشانگر اخلاص و علاقهی وی به پیامبر
صلی الله علیه و آله و پاسداری از شریعت و سیرهی
آن بزرگوار؟! سپس میافزاید: به هر حال، این کارهای او
مصداق فسق و گمراهی بوده، و وی فاسق ملعون است و کسی نیز
که از ناسزا گفتن به ملعون جلوگیری کند ملعون میباشد.[۲۵]
آلوسی نیز تاکید دارد که
در لعن یزید، تردید به خود راه مده، زیرا که او ویژگیهای
ناپسند بسیار دارد و در تمامی ایام تکلیفش از ارتکاب
گناهان کبیره باز نایستاده است. در پلیدی او همین
بس که در مکّه و مدینه، آن همه جنایت نمود و به کشتن امام حسین
علیه السلام ـ که برترین درودهای خداوند بر او و جدش باد ـ رضایت
داد و از آن اظهار خشنودی کرد و به خاندان آن حضرت اهانت نمود و گمان من این
است که این خبیث به رسالت حضرت ختمی مرتبت صلی الله علیه
و آله ایمان نیاورده بود. به هر حال، مجموع جنایات یزید
دربارهی ساکنان حرم امن الهی (مکّه) و خاندان پیامبر صلی
الله علیه و آله و عترت پاک آن بزرگوار، چه در هنگام حیات حسین
بن علی علیه السلام و چـه بعد از ممات ایشان، و دیگر
تبهکـاریهای او، کمتر از این نبود که اوراق قـرآن را در میـان
کثافت افکند. من تصوّر نمیکنم که امر او بر اغلب مسلمانان مخفی و پوشیده
بوده باشد، چیزی که هست مسلمین در آن هنگام مغلوب و مقهور (خلفای
جور) بودند و جز شکیبایی کار دیگری از دستشان بر نمی
آمد، تا خداوند خود کار خویش را به پایان برد. اگر کسی هم از سر
احتیاط میترسد یزید را صریحاً لعن کند، پس چنین
بگوید: «خداوند لعنت کند کسی را که به کشتن امام حسین علیه
السلام و یارانش راضی شد و عترت پیامبر صلی الله علیه
و آله را بدون جهت آزرد و حق آنان را غصب کرد. » زیرا به این ترتیب،
باز (یزید) را لعن کرده، زیرا او بطور اخص مشمول این لعن
است. با این گونه لعن هیچ کس جز ابن عربی مالکی و پیروانش
مخالفت نکرده اند. زیرا آنان بر پایهی آنچه از آنان نقل شده،
ظاهراً لعن کسی را که راضی به قتل امام حسین علیه السلام
می باشد جایز نمی شمارند. به جانم قسم، این همان گمراهی
بزرگی است که نزدیک است بر گمراهی خود یزید بچربد![۲۶]
ابو حامد غزّالی ( معروف به امام
محمّد غزالی )، فردی سنّی، شافعی، اشعری مذهب[۲۷] و
در جرگهی صوفیان بودهاست. در کتاب «احیاء العلوم» مینویسد:
« لعن مسلمانان جایز نیست و یزید
مسلمان است و نسبت قتل یا امر یا رضای او به قتل حسین علیه
السلام سو ظن به مسلمان است و به حکم کتاب و سنّت حرام است. هر کس شک در صحت این
نسبت کند در غایت حماقت است. اگر سلطانی یا امیری یا
وزیری کسی را کشت، بدست آوردن قاتل یا آمر یا راضی
اگر چه آنها نزدیک باشند مقدور نیست، خصوصاً اگر زمان بعید و
مکان شاسع باشد و مانند مورد کلام که از زمان یزید و شهادت حضرت ابا
عبد الله علیه السلام ۴۰۰ سال گذشته است (یعنی
تا زمان غزالی). پس چگونه معلوم می شود که یزید قاتل یا
آمر یا راضی بوده؟ مطلب دیگر اینکه باید به اهل
اسلام حسن ظن داشت و اگر فرضاً ثابت شد چنانچه اشاعره میگویند: « قتل
مسلمانان موجب کفر نیست »، ممکن است قاتل فرضاً یزید باشد ولی
اگر توبه کرده و بعد مرده لعن او جایز نیست، مانند کافر که اگر توبه
کند لعنش جایز نیست. و معلوم نیست که یزید از قتل سیدالشهدا
علیه السلام توبه نکردهاست. پس لعن چنین مسلمانی جایز نیست
و اگر کسی لعن کند معصیت کردهاست و اگر لعن او جایز باشد و کسی
او را لعن نکند گنهکار نیست. و اما یزید از کجا معلوم است که او
دور از رحمت الهی است و گفتن این که او از رحمت خدا دور است، ترخص به
غیب است، مگر دربارهی کسی که به کفر مرده باشد. و ترحّم بر یزید
جایز است، بلکه مستحب است، و بلکه او داخل در عموم « اللّهم اغفر للمؤمنین
و المؤمنات » است، و یزید مؤمن بوده!!! »[۲۸]
فغانی، شاعر سنّی خطاب به غزالی
میگوید :
بر چنین کس نکنی لعنت و، شرمت
بادا
لعــن الله یــزیـداً و علی
آل یــزیـــد
سنایی غزنوی نیز میگوید
:
داستــان پســر هند مگـر نشنیــدی
کـه از او بر سر اولاد پیمبر چه رسید؟!
پـدر او لب و دنـــدان پیمبـر بشکست
مـادر او جـگر عــمّ پیمبــــر بمکـید
خـود، بناحق، حق دامــاد پیمبر بگرفت
پـســر او ســـر فرزنــد پیمبر ببــرید
بر چنین قوم چــرا لعنت و نفرین
نکنم
لعــن الله یـزیــداً و علی
آل یــزیـــد
اینکه غزالی یزید
را مسلمان و مومن می داند و نسبت دادن جنایت عظیم کربلا را به یزید
سوء ظن می داند از مانند او که مدّعی علم و کمال است بسیار عجیب
است زیرا از قطعیاتی که در تاریخ اسلام آمده است جنایت
یزید و اصحابش در کربلا می باشد و هر محققی با اندک تحقیق
می تواند به این مطلب برسد.
همچنین اینکه او مسألهی
توبه یزید را پیش میکشد نیز، از او بسیار بعید
است. زیرا بر احتمال توبه، حکمی بار نمیشود و علاوه بر این،
کارنامهی حکومت سه ساله ننگین یزید، نشان از دوری
او از توبه است. چون یزید سه سال و نه ماه خلافت کرد، در سال اول
حکومتش حضرت سید الشهدا علیه السلام را با گروهی از بنی
هاشم و اصحاب شهید کرد ـ به تفصیلی که در کتب مقاتل ذکر شده است
ـ اما جنایاتش به اینجا ختم نشد، بلکه بعد از آن به قتل عام مردم مدینه
پرداخت، خون و مال و عرض مسلمین را سه روز بر لشکریان خود مباح ساخت و
کعبهی مقدّسه را خراب کرده، به آتش کشید و تخریب کعبه یازده
روز قبل از هلاکتش به وقوع پیوست.[۲۹]
یزیدی که شب آخر عمرش با
مستی شراب میخوابـد و صبح او را مرده مییـابند، آیا
میشود این احتمال را در مورد او داد که توبه کردهاست؟!
در کیفیت مرگ یزید،
شیخ صدوق (ره) میفرماید: یزید شب با حال مستی
خوابید و صبح او را مرده یافتند، در حالیکه بدن او تغییر
کرده، مثل آنکه قیر مالیده شده باشد. و بدن نحسش را در باب الصغیر
دمشق دفن کردند.[۳۰]
به هر حال از شخصی مثل یزید،
توبه بسیار بعید است. گر چه غزالی توجه ندارد که مسألهی
قتل نمایندگان خدا در زمین، حسابی جدا از حساب قتل افراد عادی
دارد و در حد کفر بالله است.
جاری شدن لعن یزید بر
لسان معصومین علیهم السلام ما را برلعن یزید بس است:
اللّهُمَّ العَن أَوَّلَ ظالِمٍ ظَلَمَ
حَقَّ مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّد وَ آخِرَ تابِعٍ لَهُ عَلی ذلِک،
اَللّهُمَّ العَنِ العِصابَةَ الَّتی جاهَدَتِ الحُسَین و شایَعَت
و بایَعَت و تابَعَت عَلی قَتلِه، اَللّهُمَّ العَنهُم جَمیعاً
ً… اللّهُمِ خُصَّ اَنْتَ اَوَّلَ ظالِمٍ باللَّعن منّی و ابْدَأ به
اَوَّلاً ثُمَّ الثّانِیَ و الثّالِثَ و الرّابع اللهم العَنْ یَزیدَ
خامِساً … اَلّلهُمَّ الْعَنْ اَبا سُفیانَ وَ مُعاوِیَةَ وَ یَزیدَ
بْنَ مُعاوِیَةَ عَلَیْهِمْ مِنْکَ اللَّعْنَةُ اَبَدَ الْابِدینَ.[۳۱]
[۱] - تعداد احادیث
به سه هزار حدیث می رسد( رساله تولّی و تبرّی)
[۲] - برائت/ ۲۳
[۳] - ممتحنه/ ۱
[۴] - مجادله ۲۲
[۵] - تفسیر نور
الثقلین ج ۵ ص ۲۶۸ به نقل از کتاب احتجاج طبرسی (ره)
[۶] - احزاب / ۴
[۷] - بحارالانوار
/ ج۲۷ از ص ۵۱ تا ص ۶۳
[۸] - نفحات اللّاهوت
فی لعن الحبِبتِ و الطاغوتِ – محقق کرکی
[۹] - بقره / ۸۹
[۱۰] - نساء / ۹۳
[۱۱] - نور/ ۷
[۱۲] - معنی
ظلم حق را پایمال کردن و از بین بردن، یا قراردادن چیزی
درغیر موضع خود به طوری که مستحق خدمت و عقاب شود
[۱۳] - هود/ ۷
[۱۴] - مادر یزید
«میسون» بود که میسون غلام پدر خود را برنفس خود متمکن ساخت و به یزید
بارور شد، و او را از وقتی پیش معاویه بردند ازغلام پدرش حامله
بود ( بنا به نقل تجارب السف و الزام النواصب و ربیع الابرار ( زمحشری)
و بحار و قمقام زخارص ص ۲۲۹ و المجالس الحسینیه
ص ۱۳۴
) و نسّابه کلبی با این نسب اشاره کرده میگوید:
« فان یکن الزمان اتی علینا
به قتل الترک و الموت الوحی
فقد قتل الدّعی و کلب
هند بارض الطــف اولاد
النبی »
(مراد وی از دعیّ ابن زیاد
و از کلب یزید است) موید این مطلب اخباری است که
ازاهل بیت رسالت علیهم السلام وارد شده که فرمودند: قاتل حسین
علیه السلام ولد الزنا است. و قاتل حسین علیه السلام عنوانی
است که شامل حال شمر و ابن سعد و ابن زیاد و یزید می شود
و تمام ایشان ناپاک زاده بودهاند، چنانچه در مقام خود ثابت است .
[۱۵] - مروج
الذهب ج۳ ص ۶۷، تتمة المنتهی ص ۳۶
[۱۶] - تاریخ
یعقوبی ج۲ ص ۲۱۶، ابوالفداء ج۱ ص ۱۹۰،
مروج الذهب ج۳ ص ۶۴ و تواریخ دیگر.
[۱۷] - تاریخ
یعقوبی ج۲ ص ۲۴۳، ابوالفداء ج۱ ص ۱۹۲،
مروج الذهب ج۳ ص ۷۸
[۱۸] - تاریخ
یعقوبی ج۲ ص ۲۲۴، ابوالفداء ج۱ ص ۱۹۲،
مروج الذهب ج۳ ص ۸۱
[۱۹] - رسالهی
تولی و تبری ص ۲۶۴، کشکول بحرنی ج۳ ص ۳۹- کتاب
نمونه معارف اسلام ج ۵ ص ۳۵
[۲۰] - روح
المعانی، ج۸ ص ۱۲۵، در تفسیر آیهی: ﴿ فَهَل عَسَیتُم أن
تَوَلَّیتُم … ﴾
[۲۱] - تذکرة
الخواص: ص ۱۶۲
– « الرّد علی المتعصب العنید المانع عن لعن یزیدّ»
[۲۲] - و فیات
الأعیان ابن خلکان
[۲۳] - السیرة
الحلبیة: ج۱،ص۱۷۲٫
[۲۴] - تذکرة
الخواص.
[۲۵] -رسائل
جاحظ: ص ۲۹۸٫
[۲۶] - روح
المعانی: ج۸، ص ۱۲۵
[۲۷] -« وفیات
الاعیان؛ ابن خلکان، ج۳ ص ۳۵۳»،
غزالی در کتاب المنقذ من الضّلال خود؛ مذهب شیعه را باطل میداند
و مقام عصمت ائمهی طاهرین علیهم السلام را باطل و بی
اساس میخواند «روضات الجنات، مرحوم خوانساری» ج۸ ص۱۷۷» و علمای شیعه را به علمای اهل کتاب تشبیه
نموده و
میگوید: همهی بدن
آنها به نجاست آلوده است. هر کجا که کلمهی رافضه (شیعه) را در کتاب
خود ذکر می نماید بلافاصله بعد از آن می نویسد
«خَذَلهم الله» (یعنی خداوند
آنان را خوار نماید). «روضات الجنات ج ۸ ص ۱۷۸» غزالی همچنین از مدرسان مدرسه نظامیّهی بغداد
بوده که از مراکز مهم ترویج اهل سنت در آن زمان به شمار میآید»
ریحانة الادب، مرحوم مدرس تبریزی، ج۴ ص ۲۳۷» و همچنین او از مدرّسان برجسته اهل تسنن در مسجد اموی در
شام بوده است . «ریحانة الادب ج۴ ص ۲۳۸».
[۲۸] - احیاء
العلوم ج ۳ ص ۱۰۶
(ترجمه و تخلیص)
[۲۹] - تقویم
شیعه ص ۷۵
[۳۰] - تقویم
شیعه ص ۸۸
[۳۱] زیارت
عاشورا
http://www.ebnearabi.com/?p=3313
امام محمد غزالی و خواجه نصیرالدین
طوسی
دانشمندان بزرگ قرنهای ششم
و هفتم
حکومت سلجوقیان
و رکود فعالیتهای علمی
پس از قرن پنجم هجری، آثار ضعف و سستی
در فعالیتهای علمی
مسلمانان ظاهر شد. گرچه از این
به بعد هم چهرههای سرشناس علمی و
فلسفی در جهان اسلام دیده
شدند، لیکن مشخص بود که آنها دست پروردگان مکتبهای گذشته هستند و دیگر جامعه کمتر میتواند
از آن عالمان بزرگ پرورش دهد.
یکی از عوامل رکود فعالیتهای
علمی در جهان اسلام حکومت سلجوقیان (590- 429هـ. ق)
بود. سلجوقیان هنگامی که سلسلهای
آل بویه (427- 320هـ. ق) را شکست دادند و برانداختند، آزادی اندیشه و بیان
آزاد عقیده را از میان برداشتند و دورهی انحطاط علمی آغاز
شد. توجه داریم که علم در زمان و مکان رشد مییابد که آزادی اندیشه و بیان
در آن وجود داشته باشد و صاحبان اندیشه، از مسائل و
مشکلات عادی و روزانه، به ویژه
معیشت خود در امان باشند.
ابوجعفر محمد بن حسن، معروف به خواجه نصیرالدین
طوسی، منجم، ریاضیدان، حکیم و سیاستمدار بزرگ ایرانی
در توس به دنیا آمد.
دیگر از عوامل موثر در رکود فعالیتهای
علمی، شخصیت نافذ و قدرتمند خواجه
نظامالملک، وزیر آلب ارسلان، سلطان سلجوقی
بود. خواجه نظام الملک در دستگاه سلطان محمود غزنوی رشد یافت و پیرو و معتقد به اندیشههای او شد.
پس از آن که ترکان سلجوقی حکومت را در دست گرفتند،
نظامالملک به دربار آنان راه یافت
و در آنجا، در زمان سلطان سنجر و پسرش ملکشاه سلجوقی، به مقام وزارت رسید.
او توانست مدارس نظامیه را بر پا کند.
در زمان خواجه نظامالملک، نظامیههایی در بغداد، اصفهان، ری، نیشابور و بسیاری از دیگر شهرهای مهم آن زمان ساخته شدند
و به کار افتادند. اما نظامیهها فقط میتوانستند فقه شافعی را تدرسی
کنند و به این ترتیب، آزادی
بحث و فعالیت علمی از بین رفت و
جامعهی علمی اسلامی که پیش از آن
در اوج شکوفایی بود، به رکود کشیده شد.
امام محمد
غزالی
یکی از شاگردان مشهور نظامیهی
نیشابور، امام محمد غزالی طوسی (فوت در 505 هـ. ق) بود که پس از پایان تحصیلات خود، برای
تدریس در نظامیهی بغداد به کار دعوت شد.
خواجه نصیرالدین
طوسی
(673- 598 هـ.ق)
ابوجعفر محمد بن حسن، معروف به خواجه نصیرالدین طوسی، منجم،
ریاضیدان، حکیم و سیاستمدار
بزرگ ایرانی در توس به دنیا آمد. تحصیلات مقدماتی خود را نزد پدر و عمویش
گذراند و در نیشابور ادامه داد و در علم
نجوم صاحبنظر شد و شهرت یافت.
حملهی بزرگ
مغولان، همزمان با دورهی
جوانی او روی داد و وی شاهد قتل وغارت مردم کشورش بود. پس به
ناچار به یکی از قلعههای ناصرالدین
محتشم، فرمانروای اسماعیلی پناه برد و در آنجا فرصت یافت
ک به تالیف بپردازد و کتابهایی در منطق، فلسفه، ریاضی
و اخلاق نوشت که مشهورترین آنها «اخلاق ناصری» است.
پس از آنکه
هولاکوخان مغول، قلعههای
اسماعیلی را تصرف کرد و به حکوت آنها پایان داد، خواجه نصیرالدین را نیز به
خدمت گرفت و از او خواست که رصدخانهی بزرگی در مراغه برپا کند. همکاری خواجه نصیر
با هولاکوخان سبب جلوگیری از کشتار و خرابی
او در ایران و عامل حمله به بغداد شد.
ابوجعفر محمد بن حسن، معروف به خواجه نصیرالدین
طوسی، منجم، ریاضیدان، حکیم و سیاستمدار بزرگ ایرانی
در توس به دنیا آمد.
خواجه نصیر
پس از آنکه بغداد فتح شد، به ساختن رصد خانه و دعوت از ریاضی
دانان و منجمین پرداخت. در نتیجه، رضدخانهی مراغه به یکی از مراکز مهم علمی و پژوهشی
تبدیل شد که در آن به تنظیم مجموعه جدولهای نجومی معروف به «زیج ایلخانی» دست زدند. این زیج، از
رنجهای مشهور نجومی است.
خواجه نصیرالدین طوسی در فقه، اصول، حکمت، کلام، منطق، ریاضی،
نجوم و اخلاق تخصص داشت و در هر یک
از این موضوعها به تالیف و ترجمه پرداخته است. او به زبانهای فارسی و عربی
مینوشت و رسالهای هم به زبان ترکی به او نسبت داده میشود. کتاب «احوال و آثار خواجه» نوشتهی استاد محمد تقی
مدرس رضوی، تعداد 183 تالیف او را معرفی کرده است. برخی
از تالیفات او عبارتاند از: تحریر اصول
اقلیدس، تحریر مجسطی، جوامع الحساب،
اساس الاقتباس، اخلاق ناصری و تنسوخنامهی
ایلخانی، تنسوخنامهی ایلخانی
کتابی است به زبان فارسی که خواجه بنا به
دستور هولاکوخان دربارهی کانیها نوشته است.
رکود
علمی که جامعهی اسلامی را پس از قرن
ششم در برگرفت،
حدود هفت قرن ادامه یافت؛ بهطوریکه در این مدت، کمتر ریاضیدان،
منجم و طبیعیدانی پرورش
یافت که همسنگ بزرگان علم در قرنهای چهارم
و پنجم باشد و یا آنکه بتواند
با دانشمندان جهان غرب برابری
کند.
همزمان با
رکود علمی در جهان
اسلام، ترجمهی کتابها و انتقال دانش و فن به سوی غرب آغاز شد و توانست پایههایی
برای پیشرفت علمی در اروپا شود. عاملی که تجدید حیات علمی و ادبی (رنسانس) را در اروپا به
وجود آورد، ترجمهی حدود 2000 جلد کتاب به زبان لاتینی و
زبانهای اروپایی بود.
همزمان با ترجمهی این
کتابها، بسیاری از پیشروان غرب در مدارس و محافل علمی مسلمانان نفوذ کردند. آنها اندیشههای علمی را گرفتند و با
خود به غرب بردند و اساس کار و پیشرفت خود قرار دادند.
اسفندیار معتمدی
تنظیم:خرازی
http://www.tebyan.net/children_teenagers/doagooddeedtoyourself/somethingtosay/2009/5/16/91759.html
نویسنده :
انی کاظمی
کیمیای
سعادت
از جمله کتابهای
پارسی امام غزالی کیمیای سعادت از ارزش بیشتری
برخوردار است. این کتاب لطیف و زیبا از جمله گرانبها ترین
آثار قرن پنجم هجری به شمار میرود که از لحاظ فصاحت کلام، سلاست انشاء
و خالی بودن از تکلف و تصنع کمتر نظیر خود را در زبان پارسی
دارد.
کیمیای
سعادت چکیده ای است از کتاب بزرگ احیاء علوم الدین در تازی.
در مورد احیاء علوم الدین ستایشهای زیادی
صورت گرفته چنانکه بعضی گفته اند: «اگر علوم اسلامی نابود شود، همه را
می توان از کتاب احیاء برون کشید.» که این گفته در مورد کیمیای
سعادت نیز میتواند صدق کند و دانشوران کیمیای سعادت
را «دایرة المعارف اسلامی و عرفانی» خوانده اند.
مقدمه کتاب در
چهار عنوان است: خود شناسی، خدا شناسی، دنیا شناسی و آخرت
شناسی. متن کیمیا مانند احیاء به چهار رکن تقسیم
شده: عبادات، معاملات، مهلکات و منجیات. و هریک ازین چهار رکن
به ده اصل تقسیم گردیده. در بیان این چهار رکن امام غزالی
می فرماید:
«و اما ارکان این
معاملت مسلمانی چهار است: دو به ظاهر تعلق دارد و دو به باطن. آن دو که به
ظاهر تعلق دارد:
رکن اول گزاردن
فرمان حق است، که آن را عبادات گویند.
رکن دوم نگاه
داشتن ادب است اندر حرکات و سکنات و معیشت، که آنرا معاملات گویند.
و اما آن دو که
به باطن تعلق دارد:
یکی
پاک کردن دل است از اخلاق ناپسندیده؛ چون خشم و بخل و حسد و کبر و عُجب و ریا،
که این اخلاق را مهلکات گویند و عَقَباتِ راه دین گویند.
و دیگر رکن
آراستن دل است به اخلاق پسندیده، چون صبر و شکر و محبت و رضا و رجا و توکل،
که آنرا مُنجیات گویند.»
امام غزالی
بنابر گفته خودش در دیباچه کیمیای سعادت، این کتاب
را برای کسانیکه به تازی فهم نداشتند تصنیف کرد. و چنین
گفته: « وما اندرین کتاب، جملهء این چهار عنوان و چهل اصل شرح کنیم
از بهر پارسی گویان؛ و قلم نگاه داریم از عباراتِ بلند و منغلق
و معانی باریک و دشوار تا فهم توان کرد. و اگر کسی را رغبت به
تحقیقی و تدقیقی باشد ورایِ این، باید
که آن از کتاب تازی طلب کند چون کتاب احیاء علوم الدین و کتاب
جواهرالقرآن و تصانیف دیگر، که در این معنی به تازی
کرده آمده است؛ که مقصودِ این کتاب عوامِ خلق اند که این معنی
به پارسی التماس کردند و سخن از حدِ فهمِ ایشان در نتوان گذاشت.»
کیمیای
سعادت چندین بار توسط مرحومان احمد آرام و حسین خدِیوجَم با
زحمات و کار جداگانه در تهران به چاپ رسیده است. مرحوم حسین خدیوجم،
که ترجمهء پارسی احیاء علوم الدین را نیز تألیف و
به چاپ رسانده، با زحمات بسیار و صدق بی انتها متن کامل کیمیای
سعادت را در سال ۱۳۶۱ در دو جلد به چاپ رساند و تا حال بیش
از ده بار به نشر رسیده است. کیمیای سعادت چندین
بار به زبانهای انگلیسی، عربی، ترکی، ایتالوی،
هندی و اردو، بنگالی و مالی (زبان کشورهای مالیزیا
و سنگاپور) ترجمه گردیده است.
نقل بَرخطِ کیمیای
سعادت در تارگاه غزالی موجود است:
کلام
واپسین امام محمد غزالی (رح)
ادبیـــــات
- نظــمی
نوشته
شده توسط محمد عمر جویا
شیخ
احمد غزالی، برادر حجةالاسلام امام محمد غزالی، گفته است: «روز دوشنبه
به هنگام صبح، برادرم وضو ساخت و نماز گزارد و گفت "کفن مرا بياوريد"
آوردند. گرفت و بوسيد و بر ديده نهاد و گفت: "سمعاً و طاعةً للدخولِ عَلی
الـمَلِک" آنگاه پای خويش را در جهت قبله دراز کرد و پيش از برآمدن
خورشيد راهی بهشت گرديد.» در زیر بالین یا بالش وی
ابیات زیر را دریافتند که ممکن در جریان همان شب آنرا
سروده باشد:
چون
بعد وفـــــاتم مرا جویند گریه کنان
اشک ریزند
پی من دوستانم نعره زنان
برگـو
بدیشان مپندارید که من مرده ام
برون
رفتـــم زین جسد و آزاد گشته ام
من
نفخـــه بودم وین کالــــــبد خــاکی
لباسی
بود برتنم فرسوده گشت و فانی
بودم
گوهـــــری اندر میــــان صدف
آزاد
گشـــــتم ز قیـــد آن بهر هدف
من چون
پرنده ای بودم بند اندر قفسی
ترک
زندان کــــــردم بقصدِ باغ و چمنی
شکر
خـــدا را کز بند گشتم خلاص
منزلی
در بهشتم داد خدای بی نیاز
پیش
ازین چون مرده ای بودم میان شما
حال
گشتم زنده، کفنم دهیـد بر باد هوا
قصد
سفر بستم و همه را کردم رها
باز نگیــــــــرم
دولتی زان دارِ فنــــــا
سخن
گـــویم با ملکوت عرش معــــلا
حق بینم
عیان با چشمِ بی چون و چرا
بر لوح
دارم نظر، خوانم همه یک به یک
آنچه
گذشته و آنچه گذرد بفرمان حق
خورد و
نوشــــم یک رنگست و یک بو
این
رمزیست که شـــنو و مکن گفتگو
نه
شراب و نه خمار و نه شهد و عسل
نه آب
است و نبیذ لیک بود شیر و لبَن
این
غـــذای پسندیدهء رسول خداست
سِریست
که فطرت همــه را مدعاست
صاحبِ
خانه زنده است مگر غرق خواب
چون وی
بمیرد ز مرگش دوستان شوند بیتاب
مپـنـــدار
مرگ را همچون مرگ و فنـــا
کــــان
حیــــــات است و اوج آرزو هـــا
ز
هجـــوم مرگ تو ترسی بخود راه مده
سفر
است در اصل خویش، هراس منه
حُبِّ
این جســــــم را ز خود دور کن
بعـــــــد
از آن تماشـای موج نور کن
خوشــــه
ها ز مزرع دنیه برچیــــــن
بی
توشــه هرکه برگردد بشود کمین
ز
پروردگـــار جهـــــــان گمـــان نیک بَر
شکر
حــــق بجا آر و سعی بتوفیق بَر
سرشت
من و تو یکی بود و راه ما یک
آنچه
در تقدیر همه کرده اند می گو لبیک
نفخهء
روح ما ز یک وجود دمیده است
جسم
مارا گوشت و پوست یکسان رسیده است
خوب و
بد در جهـــان به امر خــدا بود
خیر
ز جانب او، شر ز نفس مــــا بود
بما
دعـــــا کن تا خـدا بر تو رحم کناد
گام
بگام ما آیی، ای بر راهت گشاد!
ز خدای
ذوالجلال من طلب رحمت کنم
ز
فضــل و عطای او طلب سعادت کنم
برتو
من فرستم درود و ســــلام
رحمت
خدا باد بر عالم والسلام
برگردان
از عربی به فارسی: محمد عمر جویا
شرح
لغات مبهم:
نبیذ:
[نَ] (ع) مُل، شرابی که از خرما یا عسل سازند، خمری که از
فشردهء انگور سازند، آبِ جو، شرابی که از جو یا گندم سازند.
لبن:
[لَ بَ] در عربی به معنی شیر است
کمین:
[کَ] (ص عالی) به معنی کم و کمترین و کمینه آمده است
برای
معلومات بیشتر درمورد زندگی و آثار امام محمد غزالی (رح) لطفاً
به صفحهء انترنتی زیر مراجعه فرمائید:
http://www.ghazali.org/site-fa/index.html
یاداشت:
شکل اصلی
این شعر در قالب قصیده بوده و حجةالاسلام امام محمد غزالی آنرا
به زبان تازی (عربی) سروده است. بنده، اینجانب، آنرا از عربی
به فارسی ترجمه نموده و آنرا در قالب مثنوی در آورده ام. نظم عربی
آن از طریق نشانی زیر قابل دسترس میباشد:
http://www.ghazali.org/works/ghazali-poem.htm
به
استثنای ابیات اول و دوم، باقی تمامی ابیات آن به
ترتیب ترجمه گردیده است. با در نظرداشت اینکه روش و سبک شعر در
زبانهای فارسی و عربی متفاوت است، ترجمهء ابیات آن کلمه
به کلمه ناممکن میباشد. بدینجهت، بنده سعی لازم را بخرج داده تا
مفهوم عمدهء هر بیت بشکل درست آن ترجمه گردد و تا نباید از ابیات
فارسی چنان معنی برداشت شود که خلاف منظور امام محمد غزالی (رح)
باشد. ولی عبارات و مفاهیم فرعی که امام محمد غزالی جهت
موزون نمودن و هم قافیه نمودن ابیات بکار برده است، در ترجمهء فارسی
آن عوض گردیده اند. در عوض، عبارات، استعارات و تشبیهاتی بکار
رفته است که ابیات فارسی را موزون، هم قافیه، سلیس و روان
سازند. گاهی هم اگر اشتباهی صورت گرفته است – زیرا هیچ کسی
از نقصان، اشتباه و خطا خالی نیست – از بارگاه خداوند متعال پوزش میطلبم
تا اشتباهی که قصداً و عمداً صورت نگرفته آنرا برما نگیرد و از بزرگی
و غفاریت خود آنرا برما ببخشد. نیت بنده از برگرداندن آن بفارسی
جز رضای خیر چیزی دگر نبود. بار اول که ترجمهء انگلیسی
این قصیده را خواندم، اشک بر چشمانم جاری شد، و با خود گفتم
"چه خوب اگر همه کسانیکه عربی نمیدانند به این قصیده
دست بیابند و از فضیلت و بزرگی این شعر بهره مند
گردند." بدینطور، بعد از مدت طولانی که این آرزو را در دل
می پروریدم، لطف و رحمت خداوند نصیب حال من شد و الهام غیب
به دلم چکید.
لازم می
بینم تا از دوست و برادر نهایت گرامی ام، حافظ علی احمد، یادآوری
نمایم که ایشان مرا در درک و فهم نظم عربی آن کمک رساندند، و
ترجمه فارسی این شعر بی زحمت و کوشش وی نا ممکن می
بود. خداوند اجر زحمات اش را به وی ارزانی فرماید.
امام محمد غزالی فرزند محمد (۴۵۰ — ۵۰۵ ه ق) فیلسوف، متکلم و فقیه ایرانی و یکی
از بزرگترین مردان تصوف سدهٔ پنجم هجری است. نام کامل عربی
وی ابوحامد محمد بن محمد الغزالی الشافعی، ملقب به حجة الاسلام
زین الدین الطوسی است
نکته قابل عرض در مورد محل قبر ایشان
این است که در داخل زمین های کشاورزی اطراف مقبره فردوسی
کبیر قرار گرفته است و مورد بی مهری مسوولان ذی ربط است
به طوری که فقط توسط دیواری به ارتفاع یک متر احاطه شده
بدون هیچ گونه علائم شناسایی رها شده است
دانلود کتابهای امام محمد غزالی و کتاب و
ایبوک فارسی مجانی درکتابخانه الکترونیکی یاس
امام محمد غزالی اعترافات غزالی اندیشه غزالی
داستان تقابل تاریخی نواندیشی دینی و اسلام سنتی،کتاب المنقذمن الضلال ، ترجمه
زین الدین کیایی نژاد،میزان العمل غزالی،دانلود کتابهای غزالی،کتاب بازخوانی اندیشه غزالی،کتاب اعترافات غزالی ebook,download,pdf,farsiebooks
کتابهای اسلام
دینی و مذهبی
|
نام کتاب |
توضیحات |
موضوع |
حجم |
دریافت فایل |
|
بازخوانی اندیشه غزالی |
نواندیشی دینی و اسلام سنتی |
دینی و مذهبی |
404 KB |
|
|
کتاب المنقذمن الضلال |
کتاب المنقذمن الضلال |
دینی و مذهبی |
2.12 MB |
کتابی در مورد زندگانی
امام محمد غزالی و تفکر و فلسفه و اشعار او
ترجمه کتاب: المنقذ من الضلال
مترجم: زین الدین کیانی نژاد
http://www.4shared.com/document/Tm-I...alie-_Ete.html
آثار و اندیشه
های عرفانی امام محمدغزالی
مقدمه
سپاس و ستایش
از آن خداوندی است که دلها تنها با یاد او آرامش می یابد
بدرستی که ؛ « اَلاَبِذِکِر اللهِ تَطمَئِنُّ القلوب» همانا دلها با یاد
خدا آرامش می گیرد
امام محمد غزالی
از طریق مناجات های خاصی که داشت توانست انوار الهی را در
قلب خویش دریافت کند و حقیقت را دریابد. غزالی این
حقایق را در قالب کتب بسیاری درآورد که از مهمترین آنها
در باب مسائل عرفانی واخلاقی کتابهای احیاء علوم الدین
و کیمیای سعادت است که در اینجا به بعضی از مسائل
آن پرداخته شده است.
از آنجا که این
عارف بزرگ از لحاظ علمی نیز دارای مقامات عالی بود و سپس
بعد از درک این مقامات علمی روی به تصوف و عرفان آورده است و
تحولی عظیم در زندگی او رخ داده است. به همین دلیل
به بررسی زندگی غزالی به طور اجمالی پرداختم و عواملی
که باعث شد غزالی چنین متحول شود را بیان نموده و سپس به برسی
برخی از اندیشه های غزالی در باب معرفت نفس و راه وصول به
حقیقت الهی را مورد تحقیق قرارگرفته است.
در اینجا
به بررسی نظرات غزالی در باب معرفت نفس و دل و جان وعقل پرداختم و
معانی مختلفی را که غزالی آنها را بیان کرده مطرح نموده
ام. همانطور که غزالی در بیان این معارف اولین منبع او
قرآن و احادیث بوده و برای بیان و مطلب رجوع به قرآن و سنت و حدیث
داشته است و آنها را سرلوحه کار خویش قرارداده است. غزالی این
علوم تصوف و علوم کلام و قرآن و حدیث و فقه را به خوبی درک کرده بود و
بر همه آنها تسلط کامل داشت ولی پس از تحوّل، غزالی این علوم
تصّوف از جمله قرآن و حدیث را به صورت عملی در زندگی خود بکار
برد و دانست که تنها با آموختن صرف نمی تواند به حقایق راه یابد
بلکه باید همراه آن عمل و نیت و اخلاص را نیز همراه کند و سالهای
تنهایی خود را صرف این امور عملی خود کرد تا توانست انوار
الهی را برقلب خویش مشاهده کند و تازه آن وقت بود که به آن مقصود اصلی
خود رسیده بود.
فصل یکم-
زندگی نامه و آثار امام محمد غزالی
زندگی نامه
ی مختصر امام محمّد غزالی
حجت الاسلام ابو
حامد محمّد غزالی طوسی، دانشمند معروف قرن پنجم ( 450-505 ه.ق ) در
طوس یکی از شهرهای خراسان زاده شد . پدرش شغل پشم ریسی
و یا پشم فروشی داشته و فرزند را به همین مناسبت غزالی
گفته اند. او از بزرگان علمای شافعی مذهب است که به تصوف گراییده
و از صوفیه شمرده شده است. او در خردسالی پدر را از دست داد. پدر بنا
بر وصیتی سرپرستی او و برادرش احمد را به یکی از
دوستان صوفی مسلک خود می سپارد و آن مرد نیک در تربیت آن
دو می کوشد تا آنکه میراث پدر تمام می شود و زندگی علمی
وی از اینجا شروع می شود و به قول خود او چهل سال در دریای
علوم دینی غواصی می کند.
« بدان که این
داعی 53 سال عمر بگذاشت، چهل سال در دریای علوم دین غواصی
کرد تا جایی که سخن وی از اندازه فهم بیشتر اهل روزگار در
گذشت[1]»
بعد از 5 سال از
طوس عازم گرگان شد واز محضر استادش ابواسماعیل جرجانی بهره مند شد. «
در راه بازگشت به طوس در راه دزدان اموال او را دزدیدند. او به دزدان گفت که
فقط توبره را به من پس دهید، رئیس دزدان به او گفت: مگر در آن چیست؟
غزالی گفت : تمام تعلیقه ها و آموخته هایم رئیس دزدان به
او گفت: چه درسی و دانشی است که چون کاغذ پاره ها او تو گرفتیم،
بی دانش ماندی؟ پس توبره را به او باز گرداندند، غزالی گفته است
که این سخن دزدان در او اثر کرده است و کوشیدم هر چیز را چنان بیاموزم
که نتوانند از من بربایند»[2] پس غزالی به طوس آمد واز آنجا به نیشابور
رفت در نزد امام الحرمین ابوالمعالی جوینی به تحصیل
پرداخت و کلام و فلسفه و جدل و خلاف را آموخت به طوریکه سرآمد همه شاگردان
آن روز بود. او در 27 سالگی در ادبیات و فقه و حدیث و کلام و جدل
و خلاف، استاد بود. بعد از فوت امام الحرمین، غزالی توسط نظام الملک
که او بسیار آوازه غزالی را شنیده بود به کار تدریس در
مدارس نظامیه بغداد منصوب شد.
تحول روحی
غزالی
غزالی در
39 سالگی دچار بحران روحی شدیدی شد که همان باعث تحول عظیمی
در غزالی شد و تدریس در مدارس نظامیه را رها کرد یعنی
از آن جاه و مقام دست کشید و به دنبال شک و تردیدی که در او در
مورد حقیقت پیدا شده بود به عزلت و گوشه نشینی
پرداخت . دوره تازه زندگی او 10 سال طول کشید که او دیگر از بحث
و جدل فاصله گرفته بود و فهمید که با بحث و جدل به آن حقیقت گمشده خویش
نمی رسد و از طریق راه دل است که می تواند به آن دست یابد
پس در این دوران بود که او به تصوف روی آورد او می خواست به علم
یقینی برسد که هیچ شک و تردیدی در آن راه
نداشته باشد.
غزالی پس
از آنکه در بغداد به اوج شوکت و شهرت رسید، و در میان خاص و عام مقامی
برتر از همه پیدا کرد، دریافت که ازاین راه نمی توان به
آسایش و آرامش روحی رسید. پس از تردید بسیار
سرانجام دنباله روِ صوفیان وارستهء بی نام و نشان شد. به بهانه زیارت
کعبه از بغداد بیرون رفت، چندی به گمنامی به جهانگری
پرداخت و سالها در حجاز و شام و فلسطین با خویشتنِ خویش به خلوت
نشست تا داروی درد درونی خود را پیدا کند. به تاریخ این
گوشه نشینی نیز در پاسخ غزالی به نامه نظام الدین
احمد چنین اشارت رفته است: «چون بر سر تربت خلیل - علیه السلام
- رسیدم، در سنه تسع و ثمانین و اربعمائه (489 ه.ق)، و امروز قریب
پانزده سال است، سه نذر کردم: یکی آنکه از هیچ سلطانی هیچ
مالی قبول نکنم، دیگر آنکه به سلام هیچ سلطانی نروم، سوم
آنکه مناظره نکنم. اگر دراین نذر نقض آورم، دل و وقت شوریده
گردد..[3].»
بالاخره او از
همه امور و علایق دنیوی گسسته و تدریس و تعلیم و
جاه وجلال آن را رها کرده و بالاخره گفته است: « عاقبت دانستم که اگر حقی و
حقیقتی هست در تصوف است و بس، چراغ تصوف از مشکوة نبوت نور می گیرد.
حقایقی بر من کشف شد که جز به ذوق و حال درنتوان یافت و راهی
را پیمودم که آغازش طهارت قلب و انجامش فناءفی الله است[4].» غزالی
وجد و سماع را نیز مباح میداند[5] او با فلاسفه و سایر فرقه ها
هم مخالفت ورزیده و کتاب تها فت الفلاسفه را در رد فلاسفه نوشته، تهافت به
معنی تناقض بیان شده است .برادرش احمد غزالی صوفی تر و در
تصوف کامل تر است. غزالی پس از گذشت این 12 سال دوباره به درون اجتماع
آمد ولی با تحوّل عظیم و او کتب مختلفی از جمله المنقذ من
الضلال و احیاء علوم الدین به عربی ، کیمیای
سعادت را به فارسی، تهافت الفلاسفه را در تناقض گویی ها.فلاسفه
نوشت. و کتب دیگر... او در مدت این 12 سال در دمشق و قدس و مصر و
اسکندریه در گشت وگذار بود و به تربیت نفس دریافت و اعتکاف
مشغول .بعد از این 12 سال به نیشابور آمد و به تدریس مشغول شد،
و مورد حسادت دانش پژوهان بسیاری قرار گرفت . پس از درگذشت شمس
الاسلام کیا امام هراسی، استاد نظامیه بغداد ، غزالی را
به نظامیه دعوت کردند ولی نپذیرفت .
عصر غزالی،
عصر اوج منازعات و تعارضات عقیدتی، اجتماعی و سیاسی
در جهان اسلام بوده است. یعنی نیمه دوم قرن پنجم هجری
قمری که جهان اسلام شاهد لشکرکشیهای ترکان سلجوقی و ضعف
مفرط خلفای عباسی بغداد و نیز یک نوع واکنش شدید و
افراطی نسبت به عقلگرایی ابن سینا و کلام معتزلی
بوده است.
همچنین در
این عصر، جنگهای صلیبی با مسیحیان نیز
آغاز میشود که این وقایع به حدی تأثیرگذار بوده
اند که شاید قرون بعدی و تحولات آن به نوعی ریشه در همین
نیم قرن سرنوشت ساز داشته است.
در این عصر
بود که نظام الملک- وزیر مشهور سلجوقی- مدارس نظامیه بغداد را
تأسیس نمود و ابوحامد محمد غزالی به همراه یگانه برادرش، احمد
غزالی و پس از مرگ استاد نامدارشان- امام الحرمین جوینی-
در سال ۴۷۸ هـ .ق به بغداد رفت و با موفقیت به کار فکری
اشتغال ورزید و سخت مورد توجه و اقبال دانش پژوهان واقع شد.
غزالی در
سال ۴۸۴ هـ .ق در مدرسه نظامیه بغداد به درجه استادی
نائل شد و در بغداد محیط بسیار مناسبی برای شکوفایی
خود یافت و در آنجا دانش فلسفی و فقهی خود را به کمال رسانید
و حلقه درس او هر روز بیشتر گسترش یافت و فتاوی شرعی او
مشهور شد.
گفته اند که
اوقات خود را پیوسته به تلاوت قرآن و همنشینی با صاحبدلان و
نماز گزاران مشغول می داشت تا جمادی الاخر سال 505 فرارسید و در
روز دوشنبه به لقاء الله پیوست[6].
آثار امام محمد
غزالی
مشهور است که در
میان متفکران اسلامی، هیچ یک به اندازه امام محمد غزالی
تألیف و تصنیف نکردهاست. «گویند تألیفهایش را شمار
کردند و بر روزهای عمرش تقسیم نمودند، هر روز چهار جزوه شد و تردیدی
در آن نیست که بسیاری از این آثار که اسامی بیشتر
آنها در تاریخ نهضتهای فکری اسلامی از رودکی تا
سهروردی آمدهاست، منسوب به اوست.»[7] میگویند تعداد کتابهایی
که در طول زمان به وی نسبت دادهاند شش برابر رقمی است که خود وی
دو سال پیش از مرگش در نامهای به سنجر یاد آور شدهاست
(هفتاد کتاب) و همین موضوع کار پژوهش را بر اهل تحقیق تا حدی
دشوار نمودهاست. آثار غزالی را اعم از کتاب و رساله، هفتاد و حتّی تا
نود و نه اثر نام برده اند که بسیاری از آثار او از بین رفته و
تألیفات دیگران به وی نسبت داده اند. بیشتر آثار او به
زبان عربی است و اندکی هم به زبان فارسی[8].
ترتیب تاریخی
آثار غزالی
خوشبختانه
خاورشناسان در زمینه ترتیب تاریخی آثار غزالی بسیار
کار کرده اند. از گُشه و مکدونالد و گلد زیهر که بگذریم، نخستین
خاورشناسی که در کتاب خویش زیر عنوان ترتیب تاریخی
مؤلفات غزالی سخن گفته است لوئی ماسینیون است که زمان
آثار غزالی را در چهار مرحله تنظیم کرده است. پس از وی، اسین
پلاسیوس و مونت گمری وات بحث را درباره تشخیص مؤلفات اصیل
و مشکوک غزالی آغاز کردند. آنگاه موریس بویژ برای ترتیب
تاریخی آثار غزالی به کار جامع تری می پردازد و در
تکمیل کار خاورشناسان پیش از خود راه بهتری در پیش میگیرد
ولی پیش ازآنکه حاصل کارش منتشر شود به کام مرگ فرو می رود.
خوشبختانه کار نیمه تمام این دانشمند را استاد لبنانی دکتر میشل
آلارد تکمیل نموده و در سال 1959 منتشر کرده است.
سرانجام دانشمند
مصری دکتر عبدالرحمن بدوی از مجموع پژوهشهای خاورشناسان یاری
میگیرد و به نگارش کتاب نفیس خود مؤلفات الغزالی می
پردازد. این کتاب به مناسبت جشنوارهء هزارمین سال میلاد ابوحامد
امام محمد غزالی در تابستان سال 1960 میلادی منتشر شده است. در
این کتاب از 457 کتاب اصل و منسوب و مشکوک یاد شده که مؤلف، هفتاد و
دو تای آنها را بی تردید از آنِ غزالی دانسته و در صحت بقیه
تردید نموده است. این ۷۲ کتاب یا رساله را بدوی
به ترتیب تاریخی در پنج مرحله تنظیم نموده[9] که برخی
از آنها به شرح زیر میباشد:
الف- آثار سالهای
دانش اندوزی غزالی، از سال ۴۶۵ تا ۴۸۷
هجری:
التعلیقه فی
فروع المذهب ، المنخول فی الاصول
ب-آثار نخستین
دوران درس و بحث
البسیط فی
الفروع ، الوسیط ، الوجیز ، خلاصةالمختصر و نقاوةالمعتصر ، المنتحل فی
، علم الجدل ، مآخذ الخلاف ، لباب النظر ، تحصیل المآخذ فی علم الخلاف
، المبادی و الغایات ، شفاء الغلیل فی القیاس و
التعلیل ، فتاوی الغزالی ، فتوی (فی شأن یزید)
، غایةالغور فی درایةالدور ، مقاصد الفلاسفه (این کتاب که
مقدمه کتاب تهافت الفلاسفه است در موضوع فلسفه است.) ، تهافت الفلاسفه ؛ غزالی
در این کتاب فلسفه یونانی را رد می کند و از آن دوره به
بعد فلسفه مرحله جدیدی را آغاز می کندو فلسفه یونان از
رونق افتاد، در این کتاب در ارزش علم و براهین منطقی ارسطویی
شک کرده و نارساییهای هر یک را بیان می کند و
در بیست مسئله آنها را بیان کرده است این کتاب غزالی هم
پر از اشارات و تنبیهات است[10].و همچنین از نظر استیس غزالی
بیشتر یک فیلسوف است تاعارف چون در کتاب المنقذ من الضلال می
گوید: « تحصیل علم تصوف بر من آسانتر از عمل بود . از این جهت
به تحصیل این علم مشغول شدم و آن را چنان که لازم بود فرا گرفتم.»[11]
معیار
العلم فی فن المنطق در (منطق) ، معیار العقول ، محک النظر فی
المنطق در (منطق) میزان العمل در (منطق) ، المستظهری فی الرد علی
الباطنیه (این کتاب را به دستور خلیفه وقت نوشته است.) ،
حجةالحق در (کلام) ، قواصد الباطنیه ، الاقتصاد فی الاعتقاد ، قوائد
العقائد در (کلام) ، الرسالةالقدسیة فی قواعد العقلیة ، المعارف
العقلیة و لباب الحکمةالاهیة
ج- آثار دوران
خلوت نشینی و مردم گریزی غزالی از سال ۴۸۸
تا ۴۹۹ هجری:
احیاء علوم
الدین به عربی در اخلاق و دین تصوف که چهار بخش دارد: عبادات،
عادات، مهللکات و منجیات و هر بخش مشتمل بر ده کتاب است، بر احیاء
العلوم شروح چندی نوشته اند.
کتاب فی
مسأله کل مجتهد مصیب ، جواب الغزالی عن دعوة مؤید المک له ،
جواب مفصل الخلاف ، جواب المسائل الربع التی سألها الباطنیه بهمدان من
ابی حامد الغزالی ، المقصد الأسنی فی شرح الأسماءالحسنی
، رسالة فی رجوع اسماءالله الی ذات واحدة علی رأی
المعتزله و الفلاسفه ،بدایةالهدایة در (اخلاق) ، کتاب الوجیز فی
الفقه ، جواهر القرآن ، کتاب الاربعین فی اصول الدین در
(اخلاق). ، کتاب المضنون به علی غیر اهله ، المضنون به علی اهله
، کتاب الدرج المرقوم بالجداول ، القسطاس المستقیم ، فیصل التفرقة بین
الاسلام و الزندقة ، القانون الکلی فی التأویل ، کیمیای
سعادت (در تصوف به فارسی. : این کتابکه ظاهراً بعد از احیاء
العلوم تألیف شده مهمترین مؤلفات فارسی غزالی است و تقریباً
تلخیص احیاء العلوم است و بعد از چند فصل در بیان کلیات،
از قبیل راه وصول به کیمیای سعادت ابدی و شناختن خویشتن
و شناختن حق و معرفت دنیا و معرفت آخرت - این کتاب دارای چهار
قسمت است به نام چهار رکن: رکن اوّل کیمیای سعادت در عبادات و
رکن دوم کیمیای سعادت در ملامت و رکن سوم از کتاب کیمیای
سعادت در پیدا کردن عقبات راه دین و رکن چهارم از ارکان مسلمانی
از جمله کتاب کیمیای سعادت در منجیات در یکی
از این چهار رکن به ده اصل قسمت شده و هر اصل مشتمل بر چند فصل است[12].) ،
ایها الولد ، اسرار معاملات الدین ، زاد آخرت به فارسی ، رسالة
الی ابی الفتح احمدبن سلامة ، الرسالةاللدینیه ، رسالة الی
بعض اهل عصره ، مشکاةالانوار در (تصوف). ، تفسیر یاقوت التأویل
، الکشف و التبیین ، تلبیس ابلیس .
د- بازگشت به سوی
مردم و دومین دوران درس و بحث از سال ۴۹۹ تا ۵۰۳
هجری
المنقذ من الضلال
( شک و شناخت: غزالی در پی تردید و شک که در او ایجاد شد
دچار بحران روحی شد، او در پی شک و تردید و تلاشی که برای
رسیدن به حقیقت داشت این کتاب را نوشت[13]. ، کتاب فی
السحر.الخواص الکیمیاء ، غور الدور فی المسألة السریجیة
، تهذیب الاصول ، کتاب حقیقة القولین ، کتاب اساس القیاس
، کتاب حقیقة القرآن ، المستصفی من علم الاصول در (فقه) ، الاملاء علی
مشکل الاحیاء ،
ه- آخرین
سالهای زندگی ۵۰۳ تا ۵۰۵ هجری
الاستدراج ،
الدرةالفاخره فی کشف العلوم الآخرة ، سر العالمین و کشف ما فی
الدارین ، نصیحت الملوک در (تصوف) به فارسی، جواب مسائل سئل
عنها فی نصوص اشکلت علی المسائل ، رسالة الاقطاب ، منهاج العابدین
در (تصوف) ، الجام العوام من علم الکلام در (تصوف) ، معراج السالکین در
(تصوف) ، الادب فی الدین ، القواعد العشره ، الرسالةالوعظیه ،
رسالةالطیر ( رساله الطیر یک اثر استثنایی دیگر
غزالی است قصه رمزی شاعرانه ای است در باب سفر مرغان که در جست
و جوی بی آنکه از دشواریها و سختیهایی که در
راه است اندیشه کنند. قدم در طریق طلب نهادند، سختی کشیدند
و عده ای از مرغان از بین رفتند و عده ای که به عنقا رسیدند
از درگاه او جوابی جز اظهار بی نیازی نشنیدند.[14])
، روضةالطالبین در (تصوف) ، عجائب المخلوقات و اسرارالکائنات. این
کتاب به «الحکمة فی مخلوقات الله» نیز معروف است. المستغنی
(کتابی که در اصول نوشته است. ) ، مکاتیب فارسی غزالی (
همنام فضائل الانام من رسائل حجه الاسلام: این اثر که بعد از وفات غزالی
یکی از بازماندگانش به التماس جمعی از طالبان کلام آن دانشمند
گرد آورده و نام آن مجموعه را فضائل الانام من رسائل حجه الاسلام گذاشته است[15].
) ، فرزند نامه، درموضوع تربیت است.
سایر آثار
غزالی:
مشکا ه الانوار
المضنون الصغیر ، المضنون الکبیر، فیصل التفرقه در شناخت عقاید،
الجام العدام این کتاب در روزهای پایان عمرش نوشت، تا عامه را
از مسائل کلام باز دارد.[16] مرحوم فروزانفر اثر فارسی دیگری از
غزالی نام برده به نام الصوفیه الاباسیه که رساله ای به
زبان فارسی است.
فصل دوم- اقوال و
افکار عرفانی امام محمد غزالی
نظر غزالی
در باره صوفیه
غزالی پس
از این که از مرض شک رهایی یافت- که این رهایی
را از فضل خدا می داند- به تفحص در مذاهب گوناگون پرداخت و جویندگان
حقیقت را در چهار قسم منحصر کرد: متکلمان، باطنیه، فلاسفه، صوفیه.
نتیجه علومی که غزالی تحصیل کرده و راه هایی
که در تحقیق علوم شرعی و عقلی پیموده بود، یافتن ایمانی
یقینی به ذات یگانه باری تعالی و نبوت و روز
رستاخیز بود. او در مدت ده سال تصوف و سفرهای مختلف، مسایل بسیاری
را کشف کرد و به رموز بی شماری آگاه شد.
او در «المنقذ من
الضلال» می نویسد: «صوفیه اختصاصاً سالکان راه خدایند و سیرتشان
بهترین سیرتهاست و طریقت آنها درست ترین طریقت ها و
اخلاقشان پاک ترین اخلاق ها. اگر عقل عقلا و حکمت حکما و علم علمایی
که بر اسرار شرع واقفند گرد آید تا چیزی از سرّ و اخلاق ایشان
را به صورت دیگری درآورد که نیکوتر از آن باشد که آنها درآورده
اند، نتواند. زیرا همه حرکات و سکنات و ظاهر و باطنشان از پرتو مشکات نبوت
مقتبس است و در همه روی زمین نوری که بتوان از آن روشنی
گرفت جز نور نبوت نیست[17].» غزالی در همین کتاب گرایش
خود را به تصوف چنین مطرح می کند که تمام عقاید و افکار را
مطالعه و بررسی کرده و از بین همه ی گروه ها صوفیه را به
حقیقت دین نزدیک تر ، و عقاید آنان را نسبت به عقاید
فرقه های دیگر کامل تر و غیر قابل اشکال یافته است.
غزالی در
رشد و رواج تصوف تأثیر زیادی داشته است او فلسفه را در آثارش ،
مخصوصاً در تها فت الفلاسفه شدیداً محکوم کرده و عملاً هم با رشد و رواج آن
با مبارزه کرده امَا تصوف را تا آنجا که توانسته توجیه و ترویج داده
است و از نظر غنی تر ساختن محتوای عرفان از جنبه ی علمی و
عملی نقش او بسیار محدود است. مقایسه ی آثار وی با
آثار پیشینیان به خوبی نشان می دهد که یک
شارح بوده نه یک مؤسس . غزالی شدیداً تحت تأ ثیر عقاید
اشعری بوده و این عقاید را در مسائل عرفانی همدخالت داده
است و در عین اینکه کتاب احیاء و کیمیای
سعادت وی از کتب نفیس و گرانقدر عرفانی است، در این کتاب
ها نه نظام عملی منازل السائرین انصاری را می توان یافت
و نه انتظام نظری فصوص الحکم ابن عربی را . به هر حال غزالی در
عرفان ، خود فردی معتدل به شمار میرود و توجه به شریعت و سیره
ی سلف را در سراسر آثار او می توان مشاهده کرد اگر چه در برخی
از مسائل از جمله در بحث سماء ، اندکی از حد پیشینیان
فراتر رفته است[18].
مقام غزالی
در میان عرفا
غزالی را نمی توان ازعرفای طراز اول محسوب نمود لیکن از
عرفای متوسطی است که قبل از ابن عربی ظاهر شد و در تدوین
مسائل عرفانی گامهای بلندی برداشت.هر چند قبل ازاو کتاب های
عرفانی متعددی نوشته شده بود ولی کتب او از تأثیر و نفوذ
بیشتر بر خور دار گشت ، چرا که به علت نفوذش در دستگاه سلجو قیان ،
توانست از طریق تألیفاتش از صوفیه حمایت کند.
از سوی دیگر،
به علت آنکه متکلمی متشرع بود، با تطبیق آرای صوفیه بر
ظاهر شریعت موجب شد تا حتی علمای رسوم فقهای تند رو نیز
حرکت صوفیه را جدی تلقی کنند. غزالی در دفاع از صوفیه
و توجیه شطحیات آنان آورده است: «عرفا هنگامی که به آسمان حقیقت
عروج کرده اند بر این باورند که به جزء خدای واحدچیزی را
ندیده اند.عده از آنان به این حقیقت از طریق برهان عقلی
رسیده اند و عده ای نیز از طریق برهان عقلی رسیده
اند و عده ای از طریق کشف و شهود آن را یافته اند.کثرات از ایشان
زائل شده است.آنان در فنا و جذبه ی محض افتاده اند.عقلای آنان رخت بر
بسته و گویا مدهوش شده است.پذیرای هیچ چیز جزء خدا
نیستند و حتی خویشتن خود را نیز فراموش می کنند ، هیچ
چیز جزء خدا برای آنان باقی نمی ماند . آنان با شرابی
مست شده اند و عقلشان را از بین برده است . بعضی از آنان انا الحق
گفته است و بعض سبحانی ما اعظم شأ نی ، دیگری گفته درجبه ی
مرگ از حق چیزی نیست . امَا کلمات عشاق که در هنگام مستی
گفته اند باید پنهان شود ودر عوام شایع نگردد .ولی هنگامی
که مستی آنان از بین رفته و سلطان عقل باز می گردد ، از آنجا که
عقل میزان حق در زمین است،آنان می فهمند که این وحدت واقعی
نبوده بلکه شبه اتحاد و مانند گفته ی عشاق است که در اوج احساسات عاشقانه
شان چنین می سرایند: من همان معشوقم و معشوق همان من است ، دو
روح هستیم در یک بدن[19].»
نظر ابن عربی
در باره غزالی
همانطور از کتب
غزالی نیز پیداست وی را بیشتر مدافعی بزرگ
برای عرفان دانسته اند ، تا عارفی بزرگ. ابن عربی بار ها در
فتوحات به این امر تذکر می دهد و او را از عوام طریق عرفان می
خواند. ابن عربی یک نوع از نبوت را طوری می داند که امثال
غزالی از ادراک آن عاجزند چرا که ذوق آن دیر یاب است ، در همین
مسئله امر را بر غزالی ملتبس می داند. در جای ذیگر غزالی
را به اشتباه و عدم ذوق متهم نموده است.
در موضعی دیگر
او را به غایت جهل در عرفان متهم نموده که به خاطر تکیه بیش از
حد بر عقل ، در هر آنچه در این مسئله گفته به خطا افتاده است همچنین
او را به خاطر تکیه بر عقل ناقص خویش عاصی شمرده است[20].
امام محمد ابو
حامد در نزد حق تعالی بسیار تضرع کرده است،تا چیزی به او
بیاموزد، تا راحت تر عمیقتر به سوی خدا برود ، و خداوند به وی
آیات خاص او را تعلیم داده و ایشان ازطریق قرائت این
به حالات معنوی و عرفانی می رسیده است. و این هم
مخصوص خود ابو حامد بوده است.معلوم می شود ،که هر فردی می تواند
با تلاش خود به خداوند نزدیک شود،و خداوند به ندای او پاسخ بدهد.در
مورد جناب محی الدین ، ایشان از طریق خواندن قرآن و تمرکز
روی آن ، به حال خاص می رسیده اند، از آنجا که متن آیات
مناجات امام ابو حامد مخصوص ایشان بوده است،و آن ها را با حالتی خاص
خوانده، و قادر به سیر می شده اند، لذا، محی الدین این
متن را بیان نکرده است، امَا اشاره ای به مقام ایشان کرده
است[21].
نظر غزالی
در باره حقیقت دنیا
در بیان دنیا
و جادوی آن چند نکته را بیان می کند و می گوید که
دنیا خویشتن را آنچنان به تو نشان می دهد که گوی همیشه
همراه توست در حالی که با هر روزی که می گذرد یک روز از
عمر تو کم می شود و تو داری با آن وداع می گویی. دیگر
آنکه دنیا تو را عاشق خود می کند و تو را فریب می دهد
چنانکه مولای متقیان حضرت علی (ع( دنیا را خوب شناختند و
گفتند که از آب بینی بزغاله ای برای من کم ارزش تر است. دیگر
سحر دنیا این است که ظاهر خود را آراسته دارد و هرچه بلا و محنت دارد
پوشیده است. جاهل تا به ظاهر دنیا نظر می کند غرّه می شود
و مانند پیرزنی است زشت که لباسها و جامه های زیبا به تن
کرده است. هر که از دور او را ببیند فریفته او می شود و چون
چادر از وی باز کند پشیمان شود و فضایح وی را ببیند.
در خبر است که در روز قیامت دنیا را بیاورند بر صورت عجوزه ی
زشت سبز چشم و دندان های وی بیرون آمده و چون خلق در وی
نگرند می گویند: نعوذ بالله این چیست به این زشتی
و فضاحت؟ گویند این همان دنیاست که به سبب آن حسد و دشمنی
می ورزیدید ، با یکدیگر خونها ریختیدو
رحم بریدید و به آن غره شدید آنگاه وی را به دوزخ اندازند
گوید: خدایا کجا یند دوستان؟ بفرماید: تا ایشان را
نیز ببرند و به دوزخ بیندازند.و هر چه لذت دنیا بیشتر
باشد و وابستگی و دل بستگی به آن بیشتر باشد در آخرت عاقبت
انسان رسواتر می باشد و این در وقت جان کندن پدیدار می
شود هر کس را که باغ و بستان و کنیزکان و غلامان و زر و سیم بیشتر
بود به وقت جان کندن رنج و فراق آن بیشتر است و آن رنج و عذاب با مرگ از بین
نمی رود بلکه بیشتر می شود زیرا که آن دوستی صفت دل
است و دل در جای خویش هست و نمی میرد. حضرت عیسی
(ع) می فرماید: مثل جوینده دنیا چون خورنده آب دریاست
هر چند بیشتر بخورد تشنه تر می شود و می خورد و می خورد
تا هلاک می شود و هرگز آن تشنگی از وی جدا نمی شود و رسول
اکرم (ص) می فرمایند: همچنانکه روا نباشد که کسی در آب رود و تر
نگردد، روا نباشد که کسی در دنیا شود و آلوده نگردد.
مثال اهل دنیا
مانند کشتی می ماند که مسافران خود را در جزیره ای پیاده
می کند و می گوید برای قضای حاجت تعجیل کنید
و سریع به کشتی برگردید زیرا کشتی سریع حرکت
می کند عده ای که عاقل ترند سریع برمی گردند و عده ای
دیگر به غافل می شوند به دیدن مجذوبات جزیره. و وقتی
وارد کشتی شدند جای باز نیافتند و جای تاریک و تنگ
نصیب آنها شد و رنج می کشیدند « استحَبّو الحَیوهِ الدُّنیا
علی الاخره» زندگی دنیا را بر زندگی آخرت بیشتر
دوست داشتند و امّا آنچه در دنیاست مورد ذم نیست بلکه علم و عمل در دنیا
می باشد یکی پاکی و صفای دل است که از ترک گناهان
حاصل می شود و یکی انس به ذکر خدای تعالی که از
مواظبت بر عبادت کردن حاصل می شود اینها از جمله باقیات صالحات
است چنانچه خداوند می فرماید: با قیاتُ الصالحاتِ خَیرٌ
عِندَ رَبَّکَ. و لذّت علم و لذّت مناجات و لذّت انس به ذکر خدای تعالی
بیشتر است و آن از دنیاست نه از دنیا، پس همه لذتها مذموم نیست
و لذتهای دنیوی مانند قوت نکاح و لباس و مسکن باید به
اندازه حاجت باشد و این شرط راه آخرت است.هر کس از دنیا بر این
ها قناعت کند و قصدش از اینها فراغت بر کار دین باشد او از اهل دنیا
نیست.
پیامبر می
فرمایند: « الدنیا ملعونه و ملعونٌ ما فیها اِلّا ذکر الله و ما
والاه» دنیا و هر چه در آن است ملعونست الا ذکر خدای تعالی و
آنچه بر آن معاونت کند.
نظر غزالی
در باره « دل »
« اوست که چون
مردم وی را بشناسند نفس خود را شناخته باشد. هر کس که خدا را شناخت نفس خود
را شناخته است، و هر کس که نفس خود را بشناسد خدا را شناخته است و هر کس که نفس
خود را نداند خدای را نداند و هر که دل خود را نداند به ..... آن نادانتر
باشد. و بیشتر مردم نفسها ودلهای خود را نمیدانند و نشناسند و میان
ایشان و نفسهای ایشان حایلی وجود دارد و خداوند
تعالی ومیان مرد و دل او حایل شود چنانکه فرموده است: و اَعلمو
اَنَّ اللهَ یحوُلُ بینَ المرء و قلبِهِ.[22] و حائل شدن او
بدان باشد که وی را مانع شود از مشاهده و مراقبه و صفتهای آن ، و
دانستن آنکه میان را صبعین مِِن اَصابع الرَّحمن چگونه بگردد و چگونه
گاهی در اسفل سافلین افتد و به مواضع دیوان گراییده
و چگونه وقتی به اَعلی علّیین برسد و به سوی
فرشتگان مقرب ترقّی نماید.[23]»
هرکس که مراقب دل
خود نباشد و آن را نشناسد نمی تواند به مراقبه و مراعات آن مشغول شود و
مترصد باشد آن چیز را که از خزائن ملکوت در وی پدید آید.
خداوند در مورد اینگونه افراد می فرماید: نَسوالله ما نساهم
االله فَاَن هم انفسهم اولئک هم الفاسقون.[24] و آن میسر نمی
شود مگر به مدد انوار الهی در دل.
معانی دل
از نظر غزالی
دل در لفظ به
معنای یک گوشت صنوبری شکل را که در جانب چپ سینه است. و
آن گوشت پاره ای مخصوص است در باطن آن تجویف ، و در آن تجویف خون
سیاه است. و آن منبع و معدن جان است. و در اینجا به شکل و کیفیت
دل کار نداریم چون اغراض دینی به آن تعلق ندارد و غرض طبیبان
به آن تعلق دارد . و این دل بهایم را هم هست. بلکه در مرده نیز
وجود دارد و آنچه که در عرفان و در اشراق از آن گفته می شود مراد این
دل نیست چون این دل در ادراک آدمی نیز نقش ندارد.
و معنای دل
در مفهوم همان لطیفه ربانی روحانی که بدین دل جسمانی
تعلق دارد و آن حقیقت مردم است . و دریابنده و داننده و شناسنده از
آدمی اوست و مخاطب و مطالب و معاقب و [معاتب] او، او را با دل جسمانی
علامتی است. و عقلهای مردم در ادراک این وجه علامت حیران
است، که تعلق او به آن چون تعلق اعراض به اجسام ، و اوصاف به موصوفات و هر جا که
عرفا از دل صخن گفته مراد همین لطیفه است.
به نظر غزالی
می گوید: در اندرون دل روزنی گشاده است به عالم محسوسات که آن
را عالم جسمانی گویند،و عالم ملکوت را روحانی گویند و بیشتر
مردم عالم جسمانی محسوس را دانند واین خود مختصر است و دلیل بر
آنکه اندرون دل روزنی دیگر است علوم را دو چیز یکی
خواب است ، که در خواب چون راه حواس بسته گردد آن در درونی گشاده شود واز
عالم ملکوت و از لوح محفوظ غیب نمودن گیرد همچنانکه غزالی در
کتاب المنقذ من الضلال اشاره به این نکته ارد که فرد وقتی می
خوابد آنچه که در خواب می بیند همه آنها را پندار و باور می کند
ولی وقتی که از خواب بیدار می شود ممکن است به انکار آنها
بپردازد و همین مسائل بود که باعث شد در غزالی تحولی پیش
آید و به دنبال جواب برای این شکّیات برود و به علوم باطن
روی آورد.
امّا غزالی
دل را مانند آیینه می داند و مثل لوح محفوظ چون آیینه
که صورت همه موجودات در اوست : آنچنانکه صورتها از یک آیینه در
دیگری افتد چون در مقابله آن قرار دهی همچنین صورتها از
لوح محفوظ دردل پیدا می شود، چون صافی می شود که از
محسوسات فارغ شود، و با وی مناسبت گیرد ، و تا به محسوسات مشغول باشد
از مناسبت با عالم ملکوت محجوب باشد و در خواب از محسوسات فارغ می شود و
لاجرم آنچه در گوهر وی است از مطالعه ملکوت پیدا شدن گیرد، لکن
اگر چه حواسبه جهت خواب از کار می افتد ولی خیال بر جای
خویش پابرجاست به همین دلیل است که آنچه می بیند
در....... مثال خیالی می بیند. و آشکارا و صریح
نباشد و از غطا و پوششی خالی نیست و چون بمیرد به خیال
ماند و نه حواس ، آنگاه کارها بی غطا خیال بیند[25] و با وی
گویند:
فکشفنا عنک غِطائَکَ
فَبَصَرُک الیَومَ حدید. پس بر گشادیم از تو پرده تو را، پس چشم
تو امروز تیز بین است.
و گوید:
رَبَّنا اکبَرنا و سَمعنا فَارجِعنا نَعمَل صالِحاً. ای پروردگار ما! دیدیم
و شنیدیم ، پس مارا بازگردان تا کار نیک کنیم.
نظر غزالی
درمورد علم به صفات و حالات دل و شناخت آنها بر این است که همه علمها از راه
محسوسات نیست بلکه از عالم ملکوت است و حواس را که خداوند آنها را برای
این عالم آفریده است، لاجرم حجاب وی باشد از مطالعه عالم ملکوت
و تا انسان ازعالم محسوسات فاصله نگیرد فارغ نشود به عالم ملکوت راه نمی
یابد. و کسانی که در این عالم و غزالی در کتاب کیمیای
سعادت به این موضوع اشاره دارد که « گمان مبر که روزن دل بملکوت بی
خواب و بی مرگ گشاده نگردد، که این چنین نیست! بلکه اگر
در بیداری کسی خویشتن را ریاضت کند و دل را از دست
غضب و شهوت و اخلاق بد اخلاقی که شایسته این جهاه است بیرون
کند و جای خالی بنشیند و چشم فراز کند و حواس را معطل کند و دل
را با عالم ملکوت مناسبت دهد بدانکه خداوند بر دوام می گویند - بدل نه
به زبان - تا چنان شود که از خویشتن بی خبر شود و از عالم بی
خبر شود و از هیچ چیز خبر نداردمگر از خدای عز و جل ، چون چنین
شود اگر چه بیدار بود آن روزن گشاده شود و آنچه در خواب ببیند دیگران،
وی در بیداری بیند و ارواح فرشتگان در صورتهای نیکو
برای وی پدیدار شود و پیغمبران را می بیند و
از ایشان فایده یابد و کمک ها می گیرد و ملکوت زمین
و آسمان را به وی می نمایانند.و کسی را که این راه
گشاده شودکاری عظیم بیند که در حد وصف نیاید[26].
بسیاری از عرفا نیز که بهاین حالات عرفانی رسیده
اند از آرامشی بی نظیر که نمی توان آنرا توصیف کرد
سخن گفته اند و احساس ..... و تبرّک وحالات قدسی و الوهیت را بیان
کرده اند آنچنانکه حتّی می گویند کلماتی برای بیان
این حالات وجود ندارد در قالب کلمات و بیان نمی آید یعنی
حالاتی است که از طریق دل ایجاد می شود و با آن درک می
شود و با زبان نمی توان آن را بیان کرد در کتاب عرفان و فلسفه مؤلف
استین نیز به این نکات اشاره شده است و او در آن کتاب اذعان
دارد که غزالی از این حالات که برای وصول به الوهیت بیان
کرده یعنی استغراق در خدا او خود به این مراتب نرسیده است
به نظر او غزالی بیشتر یک فیلسوف است تا عارف ولی
ملاحظه آثار غزالی و نوشته هایش تا فرد به آن مراتب و حالات نرسد نمی
تواند درباره آن توضیح درستی بدهد .و همه علومی که پیامبران
نیز دریافت می کردند نیز از راه دل بود نه از راه حواس و
تعلّم چنانکه خداوند می فرماید:
« واذکُرِ اسمَ
رَبَّکَ و تَبَتَّل اِلَیهِ تبتیلاً» همه چیزها پاک گردد وگسسته
و همگی خود به وی داده و به تدبیر دنیا مشغول مگرد که خود
کار تو راست کند .
اینها همه
تعلیم ریاضت و مجاهدت است تا دل صاف شود از دشمنی خلق و از شهوت
دنیا واز مشغله محسوسات و این راه نبوت است اما علم حال کردن به طریق
تعلم راه علماست. و این الطاف و حق و رسیدن به کمال تنها از راه علم
حاصل کردن و برهان عقلی نیست بلکه این الطاف در جانب خداوند
بردل آدمی می ریزد و دل و جان او را روشن می سازد. و این
از عجایب دل است. به طوریکه بسیاری از عرفا گفته اند این
درک حقیقت با علوم عقلی قابل درک نیست بلکه فراتر از عقل است .
برای رسیدن
به سعادت تنها از راه تقوی می شود به آن مراحل رسید باید
نفس را از هوس بر کنار داشت. سر آمد این کار دل کندن از دنیا و بریدن
از سرای غرور و روی آوردن به سرای جاودان و با تمام همت رهسپردن
به سوی خدای تعالی بود.
در بیان
لشکرهای دل از نظر غزالی
لشکرهای دل
را جز خدای تعالی کس دیگری نداند.ومایَعلَمُ
جُنوُدَ رَبَّکَ الّا هو. خدای تعالی در دلها و جانها و غیر آن
از عالمها لشکرها فراهم آورده است که حقیقت و تفصیل عدد آن جز او
نداند. دل دارای دو لشکر است:
یک قسم از
آن را توسط چشم می توان دید و گروه دو را با چشم نمی توان دید
بلکه از طریق بصیرت می توان به آن راه یافت و او همچون
پادشاه است و لشکرها همچون یاران وخدمتکاران
لشکری را
که با چشم می توان دید دست است و پای و چشم و گوش و زبان و دیگر
عضوهای ظاهر و باطن چرا که همه آنها خدمتکار دل اند و تحت تسخیر دل
است و دل گرداننده آنها است. همانطور که به چشم دستور دهد باز شود و چون به پا
فرمان دهد بجنبد و زبان نیز به سخن آید و دیگر عضوها نیز
این چنین است. و اینکه دل همه اعضاء مسخر او هستند از وجهی
شبیه به خدا .و فرشتگان می ماند.چون ایزد تعالی تقدیرکرده
باشد که کردار و احوال آدمی تعضی سبب سعادت وی بود و بعضی
سبب شقاوت او و این را آدمی باز خویشتن نتواند شناخت به حکم فضل
و رحمت خویش فرشتگان را بیافرید و بفرمود تا کسانی را که
در ازل سعادت ایشان را محکم کرده بود و آن بیغمبرانند ازین راز
آگاه کردند و ایشان را پیغام داد و بخلق فرستاد تا راه سعادت و شقاوت
ایشان را آشکارا کنند تا هیچکس را بر خدای تعالی حجه
نماند . پس آخر محمد رسول ما را بخلق فرستاد و نبوت وی را بدرجه کمال رسانید.
بدان یا ملک که هر چه در دل باشد از دانش و اعتقاد بیخ ایمان
است و هر چه بر هفت اندام رود از عدل و اطاعت شاخ ایمان است و چون شاخ
پژمرده باشد دلیل آن بود که بیخ ضعیف بود و به وقت مرگ پایدار
نباشد و بیفتد که کردار تن عنوان ایمان است و کردارها که شاخ ایمان
است آن است که هر چه حرام است از آن دور باشی و هر چه فریضه است به جای
آوری و این دوقسمت یکی میان تو و حق تعالی
است چون نماز و روزه [ حج و زکوه] و دور بوده از شراب خوردن و حرام کردن و دیگر
میان تو و خلقت و آن عدل بر رعیت و دست بداشتن ازظلم و اصل آن است که
در هر چه میان تو و حق است آن کنی از فرمان برداری که روا داری
که خدمت کاران تو در حق تو کنند و هر چه میان تو و خلقت آن کنی که اگر
تو رعیّت باشی و دیگری سلطان رواداری که با تو کند
و بدانکه آنچه میان تو و حق است عفو بدان نزدیکتر است و امّا آنچه
بمظالم خلق تعلق دارد در قیامت بهیچ حال فرو نگذارد و خطر آن عظیم
است و از این خطر رها نشود هیچ سلطانی الا آنکه عدل کند با رعیت.[27]
غزالی آن
علمها را علم می دانست که در آن دچار تردید نشود به همین دلیل
بود که کتاب المنقذ من الضلال را بعد از دوران شکی که دراو بو وجود آمد وبه
دنبال شکیات و تردید خود رفت به نوشتن ان کتاب مبادرت ورزید[28]
در بیان
صفات دل و امثال آن
در ترکیب و
خلقت آدمی چهار چیز آمیخه است به سبب آن چهار چیز چهار
نوع از صفت در آن جمع می شود و آن صفات سبعی و بهیمی و شیطانی
و ربانی است .و انسان از آن لحاظ که خشم بروی غالب می شود افعال
ددگان بردارد مانند عداوت و دشمنی و مردمان را زدن و دشنام دادن و از آن روی
که شهوت بروی مسلط است کارهای ستوران را می کند. از شره و
حرص وآرزوی مباشرت و غیر آن. واز آن روی که او در نفس خود امری
ربانی است چنانکه حق تعالی فرموده است قل الرّوحُ مِن اَمرِ رَبّی
پس او دعوی ربوبیت کن و استیلا و استعلا و تخصص را دوست دارد و
در همه کارها استبداد ودر مهتر انفرادی طلبه و خواهد که از رتبه.عبودیت
و تواضع بیرون رود و آرزو برد که بر همه علمها مطلع شود و برای خود
علم معرفت و محیط شدن به حقایق کارها دعوی کند و چون وی
را به علم منسوب کنند شاد شود. و چون به جهل موسوم گردانند اندوهگین شود.و
احاطت به همه حقیقتها و قهر و استیلا بر همه مخلوقات از صفتهای
ربوبیت است و آدمی را بر آن می دارد. و از آن روی که از
ستوران به تمیز -تمیز است با آنچه در خشم و شهوت شریک ایشان
است شیطنت در وی حاصل می آید و شریر می شود و
تمییز را در بیرون آوردن وجوه بدی کار می بندد و
غرضها به مکر و حیلت و فریبش حاصل می کند و بدی در معرض نیکی
ظاهر می گرداند و این همه از اخلاق دیوان است.
و آدمی که
هست.در او آمیزش است از این چهار اصل از دربانی و شیطانی
و تهیمی و آن همه در دل مجموع است و چنان هستی که مجموع در پوست
آدمی خوکی و سگی و دیوی و حکیمی است:
خوک ، شهوت است چه
خوک به سبب رنگ و شکل و صورت نکوهیده نیست بلکه برای غلبه حرص و
افراط شره نکوهیده است
و سگ خشم است چه
ذره ای درنده است و سگ گزنده به اعتبار صورت و رنگ و شکل دده و سگ نشده است.
بله روح معنی ددگی.دریدن و گریدن و ستم کردن است. .و در
باطن آدمی فراوت وخشم دده است . و حرص و شهوت خوک پس خوک به شره سوی
فحشاء و منکر می خواند و دده به خشم و ظلم و رنجانیدن تحریض می
نماید.
و دیو شهوت
خوک و خشم دده همیشه می انگیزد.و یکی را از ایشان
بر دیگری می آغالد و آنچه بر آن سرشته شده اند در چشم ایشان
خوب می گرداند و حکیم که امثال او عقل است مأمور است بدانکه مکر و کینه
شیطان را دفع کند.به آنچه تلبیس او را به بصیرت واضح خود منکشف
گرداند و شره خوک را بشکند بدانچه سگ را بروی مسلط گرداند چه حمله شهوت را
به خشم رد توان کرد. و ضراوت خشم سگ را دفع کند به آنچه خوک را بر وی استیلا
دهد و سگ را زیر سیاست او مقهور دارد و اگر بر آن قادر شود و بکند کار
اعتدال پذیرد و در مملکت تن عدل ظاهر شود و همه به راه راست روند . واگر از
قهر ایشان عاجز آید ایشان وی را قهر کنند و خدمت فرمایند
و همواره در بیرون آوردن حیله ها واندیشه ها ی باریک
باشد تا خوک را اسیر کند و سگ را خشنود گرداند پس همه وقت در پرستیدن
سگ یا خوک باشد و این حال بیشتر مردمان است هرگاه که اغلب اندیشه
ایشان شکم و فرج و منافست اعدا باشد.
معانی
جان از نظر غزالی
یکی
جسم لطیف که منبع او تجویف دل جسمانی است که به واسطه رگهای
جهنده در دیگر اجزای تن منتشر شود و رفتن او در تن و .... شدن روشنایی
زندگی و دریافت و بینایی و شنوایی و بویایی
از اوست در عضوها،و آن فایض شده روشنایی را ماند از چراغی
که ر اطراف خانه گردانیده شود،چه به هیچ جزوی از خانه نرسد که
به بدان روشن شود. پس مثال زندگی روشنایی است که در دیوارها
حاصل شود و مثال جان چراغ، و مثال رفتن جان و حرکت او در باطن مثال حرکت چراغ است
در اطراف خانه به تحریک گرداننده چراغ و طبیبان چون جان گویند
بدان این معنی را خواهند، و این بخاری لطیف است که
گرمی دل آن را به نفع رسانیده است و غرض طبیبان تن بدان متعلق
است. اما غرض طبیبان دین که دل را علاج کنند تا به جوار الهی
رسد اصلاً به شرح آن متعلق نیست.
معنی دوم
جان لطیفه داننده دریابنده است از مردم که در شرح یکی از
معنی دل بیان شد و او آن است که حق تعالی به قول خود : و یَسا
لَونَکَ عَنِ الرُّوحُ منِ اَمرِ رَبّی آن را خواسته است و آن کاری عجیب
ربّانی است که بیشتر عقلها و فهمها از دریافت آن عاجز است.[29]
معانی نفس
از نظر غزالی
به نظر غزالی:
در یک معنا به جامع قوت خشم و شهوت در آدمی اشاره شده است. پس گویند
که از مجاهده نفس و شکستن آن چاره نیست و قول پیغمبر- علیه
السلام: اَعدس عَدُّوِکَ نَفسُک الّتی بَینَ جَنبَیک.
معنی دوم
نفس به معنای لطیفه ای که حقیقت مردم اوست و آن نفس وذات
آدمی است. ولکن به حسب اختلاف حالها به صفتهای مختلف موصوف شود. پس
چون در تحت فرمان ساکن باشد و به سبب معارضه شهوتها اضطراب از وی برود آن
نفس را مطمئنه خوانند.
یا اَیُّها
النَّفسُ المُطمَئِّنهُ.اِرجِعی اِلی ربِّکَ راضیَهً مَرضیَهً.[30]
و نفس به معنی
اول رجوع او به حضرت الهی متصور نیست چه او از خدای دور است، و
از خیل شیطان است و چون سکونت او تمان نباشد و لیکن با نفس
شهوانی مدافعت نماید و بروی اعتراض کند [آن را] نفس لوّامه گویند؛
زیرا که لومه صاحب خود می کند در حین تقصیر کردن در عبادت
مولای خود. قال الله تعالی: ولا اُقسِم با لنَّفسِ اللّوامهِ. و اگر
اعتراض بگذارد و هفتاد شود و مقتضی شهوات و داعی شیطان را فرمان
برد او را نفس اماره نامند. قال الله تعالی: و ما اُبرِّی ُنَفس اِنَّ
النَّفسَ لاَمّارَهُ بالسُوءِ. مراد از اماره همان نفس به معنای اول است.پس
نفس به معنی اول بغایت نکوهیده است و به معنی دوم ستوده زیرا
که آن نفس آدمی است ای ذات وحقیقت او که داناست به باری
تعالی و به دیگر معلومات.[31]
معانی عقل
از نظر غزالی
به گفته غزالی
عقل یکی آنکه گاهی ذکر کرده می شود و اراده به آن دانستن
حقایق کارهاست پس عبارتی است از صفت علم که محل او دل است.
دوم آنکه اراده
به آن دریابنده علمهاست. پس او دل باشد. این آن لطیفه ای
که گفتیم و ما را معلوم است که هر چه عالم است او را در خود هستی است
که آن اصلی است به نفس خود قایم و علم صفتی است که در وی
حلول کرده است و صفت غیر موصوف بود و از لفظ عقل گاهی صفت عالم را
خواهند و گاهی حمل دریافتن را - ای دریابنده را - و مراد
از قول پیغامبر (ع):
اَوَلُ ما خَلَقَ
اللهُ العقلُ این است چه علم عرض است و آن صورت نبندد که اول مخلوقی
باشد بلکه چاره نیست از آنکه محل او پیش از او یا با او آفریده
شود و نیز خطاب با ادا امکان ندارد و در خبر آمده است قال له: اَقبِل
فاقبَلَ و قال له: اَدبِر فاَدبَرَ . یعنی گفت او را پیش آی.
پیش آمد گفت او را باز پس شد.
حال که این
معانی آشکار شد مراد از دل آن دل جسمانی و جان ،جان جسمانی ونفس
، نفس شهوانی ،عقل ، عقل علمها نیست که این معانی در لفظ
و مراد در عرفان از این ها معانی لطیفه اند که همان لطیفه
ای دانا و دریابنده است از آدمی . و هر کجا که در قرآن لفظ «
قلب» آمده مراد از آن معنی است از آدمی که بداند حقیقت چیزها
بشناسد. پس تعلق او اول به دل است و برای این سهل .....دل را به عرش
مانند کرده است و سینه رابه کرسی و گفته: القلبُ هو العرش والصدرُ هو
الکُرسیُّ.
نظر غزالی
در باره دلیل خلقت انسان
امام محمد غزالی
در باب معرفت دنیا و دلیل وجود خاکی برای انسان رسیدن
به کمال بیان می کند او بیان می کند که دنیا تنها
گذرگاهی است برای رسیدن به کمال انسان را خداوند ناقص آفرید
تا در گذرگاه دنیا بتواند خود را به کمال رساند یعنی آن فضایل
الهی را بتواند در خود بیدار کند و آنها را تا سر حد کمال برساند . این
فضایل که الهی است و از سوی خداوند است و برای تحقق این
امر خداوند حق تعالی و جود جسم خاکی را برای انسان آفرید
تا بتواند به مدد این جسم خاکی می توان جلوی رذایل
را رفت و فضایل الهی را در خود پرورش داد و او حاجت تن در دنیا
را سه چیز بیان می کند: خوردنی برای غذا، پوشیدنی
و مسکن برای سرما و گرما تا اسباب فلاک او وی باز دارد. اصول دنیا
این سه چیز است غذای دل را معرفت بیان می کند و هر
چند بیشتر باشد بهتر است و غذای تن طعام است و اگر از حد زیادتر
شود سبب هلاکت فرد می شود. خداوند تعالی شهوتی برای انسان
آفریده است تا انسان رغبت به طعام و مسکن و جامه داشته باشد و سپس عقل را
آفرید تا این عقل بر شهوت مستولی شود و این عقل است که
کمک می کند تا زیاده از حد در هر کاری بیش نرویم و
حد خویش را بدانیم. عقل و شرع پس از شهوت آمد شرع آمد تا انسان همه
زندگیش مشغول خوردن و خوابیدن و مسکن و عیش و نوش نباشد، انسانیّت
را از یاد نبرد و غذای دل را که زاد آخرت است را فراموش نکند. دنیا
برای تزکیه نفس است و هدف از خلقت این است که خداوند می
خواست خود را جلوگری کند. و انسان را آفرید و او را به صفتهای
خود زینت داد و برای انسان گذرگاهی به نام دنیا قرار داد
تا بتواند این صفتهای الهی را در خود پرورش دهد و تا تزکیه
نفس در انسان انجام نشود مراحل تحلیه و تعالی روح رخ نمی
دهد.[32]
انسان باید
دل را از صفتهایی چون حرص ، بخل، حسد، عداوت، و همچنین مشغول
داشتن تن به اینها دل مشغولی پیش می آید و باعث می
شود انسان خود را فراموش کند. و همیشه به کار دنیا مشغول باشد.[33]
غزالی بیان می کند که دنیا را محل کوچ کردن بدانید
و فکر نکنید در آن پایدار و ثابت باقی می مانید چون
اگر در این نظر باشید دنیا شما را جادو کرده است و شما فریب
خورده اید از دنیا فقط بدان اندازه حاجت بهره مند شوید و به فکر
زاد و توشه آخرت باشید. غزالی نقل می کند که حضرت عیسی
(ع) دنیا را در مکاشفات خود به شکل پیرزنی دید،از دنیا
پرسید چند شوهر داری؟ گفت: در عدد نیاید از بسیاری،
گفت : مردند یا طلاق دادی؟ گفت: همه را بکشتم. گفت پس عجب از این
احمقان دیگر می بینند که بادیگران چه می کنی
، آنگه در تو رغبت می کنند و عبرت نمی گیرند؟
نظر غزالی
در باره حقیقت روح انسان
غزالی
ابتدا به بیان روح حیوانی در انسان می پردازد . انسان
دارای دو روح است روح حیوانی و روح ملکوتی است روح حیوانی
که مختص به همین دنیاست مانند خوردن و خوابیدن و شهوت. همین
نیازهای جسمانی را شامل می شود اما روح ملکوتی که
آن خود موجود در انسان است و آن حاکم بر دل انسان است و بعد از مرگ فقط همان روح
ملکوتی است که باقی می ماند و همراه انسان است و غذای
جسم همین خوراک است و غذای روح معنویت است که آن جز از طریق
فضایل اخلاقی و ریاضت و محاسبه بدست نمی آید.
همانطوری که علامه حسن زاده آملی نیز درکتاب شرح دروس معرفت نفس
نیز به این مسئله اشاره کرده اند که برای تصفیه باطن باید
آن لایروبی کرد « همان گونه که آب دریا به واسطه جویها و
نهرهایی که به آن متعلقند به اراضی اطراف می رسد اسرار و
حقایق ذات اقدس اله نیز به واسطه جویها و نهرهایی
که به آن متصلند به اراضی اطراف می رسد ، اسرار و حقایق ذات
اقدس اله نیز به واسطه جداول نفسیه افراد بر آنان اضافه می
گردد.
نفوس افراد اگر
درست تصفیه و لایروبی نشود نمی تواند محل جریان
اسرار و حقایق نظام هستی که از آن تعبیر به « آب حیات» می
شود قرار بگیرد. این آب که همان علم است زماین زلال و شفاف و
مشهود انسان می گردد که مجرای آن صاف بوده باد تا بدون هیچ
زنگاری حقیقت علم را آنگونه که هست نشان بدهد چه بسا ممکن است آبی
که از جدول می گذردصاف و زلال بوده باشد ولی به خاطر کثیف جدول
آبی که به آن ریخته می شود رنگی می گیرد و
کدر و آلوده می گردد.[34] جانی که صاف و زلال نباشد حقایق را حقیقتی
نمی یابد . کسانی که خدا را انکار می کند دچار سرگردانی
می شوند و راه را گم می کنند.
نظر غزالی
درباره نقش روح انسان در راهیابی به کمال
غزالی در
کتاب کیمیای سعادت اشاره به این نکته دارد که : برای
اینکه انسان بتواند به رشد کامل برسد و تکامل یابد بایداز روح
سالمی برخوردار باشد چنانکه بقراط دانشمند بزرگ می گوید بسیاری
از بیماریهای روانی دراثر اختلال در چهار عامل در بدن
است: خون، بلغم، صفرا، سودا، غزالی هم به این نکته اشاره کرده است و می
گوید روح انسان از این عالم نیست بلکه از عالم علویست و
از جواهر ملایکه است و هبوط وی بدین عالم غریب است از طبیعت
ذات وی ولکن این غربت برای آن است تا از هدی زاد خود برگیرد
چنانکه عزوجل گفت: قلنا هبطو منها جمیعاً بَاقا یاتینکُم منّی
هدی فَمَن تَبِعَ هُدایَ فلا خوفٌ عَلَیهِم و لاهم یَحزَنون[35]
همچنین
غزالی بر این نظر است که باید اعتدال در روح برقرار باشد تا
انسان بتواند به حقیقت برسد انسانی که از روح سالمی برخوردار نیست
نمی تواند به کمال برسد و ذات حق را درک کند غزالی معتقد است که برای
اعتدال روح از دو روش استفاده کرد:
ریاضت
اخلاق
این دو مبتی
بر شریعت باشند باعث تعادل روح می شوند و انسان وقتی به تعادل می
رسد آمادگی برای پذیرش الطاف حق را پیدا می کند و این
رسیدن به حق و یقین حاصل نمی شود مگر با شناخت نفس خویشتن
که این شناخت به شناخت خدا منتهی می شود.
غزالی خود
بر این باور است که برای رسیدن به این شناخت باید
از خود شروع کنی و منتظر نباشی که از دیگران بشنوی بلکه
با مجاهده و طلب بتوانی آن صفات حق تعالی را بیابی و خود
به طور مستقیم آن الطاف را دریافت کنی چون اگر بخواهی از
کسانی که این راه را رفته اند بشنوی شاید طاقت سماع آن را
نداشته باشی پس بهتر اینکه خود در این راه مجاهده کنی و
به آن مرتبه ها خود را برسانی آنچنانکه در قرآن آمد تَحمِلو النّاسَ عَلی
قَدیر عُقوُ لهِِِم. با خلق آن گویید که طاقت آن را دارند.
همچنانکه به انبیاء هم فرمان داده شده بود که به اندازه فهم مردم سخن بگوییدو
از صفات خدا چیزهایی را که در خور فهم مردم است برای آنها
بیان کنید.
بیان
مشترکات و خاصیت آدمی
آنچه در سرشت آدمی
است فطرت است و خاصیّت آدمی علم و حکمت است و شریفترین
انواع علم دانستن خدای و صفات و افعال اوست. چنانکه کمال آدمیس بسته
به اوست. و به این سان به کمال دست یابد و شایسته جوار حضرت
جلال شود آنچنانکه تن مرکب نفس است و نفس محل علم وعلم مقصود خاصیت آدمی
است که او را برای آن آفریده اند چنانکه اسب و خر در بار برداشتن هر
دو مشترک هستند ولی از لحاظ کر وفر و خوبی هئیت اسب از خر متمایز
می شود. پس اسب برای آن خاصیت آفریده شده است و اگر آن
خاصیت را نداشته باشد با تمام دراز گوشان دیگر در یک ردیف
قرار دارد. همچنین آدمی نیز در چند معنا با اسب و درازگوش مشترک
است ولی خاصیتی دارد که آن را متمایز از حیوانات می
کند و آن خاصیت فرشته گونه ای اوست که او را به مقام انسانیت
تعالی بخشید و هیچ موجود دیگری حتی فرشتگان نیز
نمی توانند به اندازه انسان به مقامات ربوبی تعالی پیدا
کنند . انسان مقامش در اوج کمال از فرشتگان نیز بالاتر است انسان و شهوت و
خشم مانند دیگر حیوانات مشترک است و آنچه او را متمایز می
کند عقل و علم اوست . به مدد این دو خاصیت انسان می تواند به
ذات احدیّت برسد و حقایق را درک کند.
همانطور که
خداوند تعالی می فرماید:
اِنَّ هذا اِلّا
ملکُ کریم[36] به تحقیق کسی که نفس خود را تزکیه کرد
رستگار شد.
و هر که اخلاق و
افعال خود را مراقبت کند او را کریم گویند وکرم جز نکوییهای
بزرگ را نگویید و هر کس همت خود را در پیروی از لذّت تن
مصروف کند و در خوردن همچون ستوران باشد و در شمار چهارپایان باشد. پس یا
نادان بود چون گاو و یا حریص همچون خوک ویا خوار چون سگ ویا
کینه ور چون اشتر ویا گردنکش چون پلنگ ویا فریبنده چون
روباه یا جامع این خصلتهای بد که همچون دیوان خدای
تعالی آن چه که در بدن آفریده هر کدام علتی داشته و برای
هدف خاصی آفریده شده و همه دارای نظم است و بیهوده نیست
خواوند آنچه که در عالم آفریده است در بدن انسان نیز نمایان
است:
استخوان چون کوه
است عرق چون باران است موی چون درخت است دماغ چون آسمان است و حواس چون
ستارگان است.
و همه این
اعضا و جوارح در خدمت تو هستند چنانکه انسان وقتی خواب است این اعضا
کار خود را انجام می دهند و هیچ توقع شکری از انسان ندارند و
انسان نیز از آنها هیچ تشکری نمی کند.
و اگر کسی
غلامی را پیش تو بیاوزد تا خدمت تو بکند تو همه روز.بشکر او
مشغول شوی چگونه است که این همه اعضا در اختیار تو ولی
شکر آنها را به یاد نمی آوری بلکه باید یه شکر آن
صانع بزرگ همه روز مشغول باشی.
و با مشاهد تن به
عجایب صنع خدای تعالی پی می بریم:
1- آن که بداند
بنا کننده این قالب و آفرینندهاین شخص قادریست بر کمال که
هیچ نقص و عجز را به قدرت وی راه نیست که از قطره آب چنین
شخص تواند آفرید و آنکه این تواند کرد زنده کرده از پس مرگ برد آسانتر
بود.
2- آنکه عالمی
که علم وی محیط است به همه کارها که این چنین عجایب
با جنین حکمتها غریب ممکن نگردد الا بکمال علم
3- آنکه لطف و
رحمت و عنایت را وی را به بندگان هیچ نهایت نیست که
از هر چه درمی بایست آفریدگار در آفریدن هیچ چیز
باز نگرفته است بلکه آنچه به ضرورت می بایست.[37]
در شناخت نفس خویش
از نظر غزالی
کلید معرفت
نفس شناخت صفات الهیت است که همان شناخت خود است و شناخت خویشتن به
آسانی نیست با وجود اینکه هیچ چیز نزدیکتر از
تو نیست و کسی که خود را نشناخته باشد و ادعای شناخت چیز
دیگر را بکند همچون مفلس باشد که خود را نمی تواند طعام بدهد ادعای
آن دارد که درویشان شهر همه از وی نان می خورند و این
کار هم زشت است و هم محال است.
برای رسیدن
به مقامات برای وصول به لقاء الله دو راه بیش نیست.
معاملت
معرفت
معاملت مقدمه
معرفت است و معاملت لقمه حلال است واخلاص در اعمال و معرفت این حقیقت
لا اله الا الله است که به صفتی پدیدار شود[38]
من عرف نفسه فقد
عرف ربّه. ای انسان خودت را بشناس تا خدایت را بشناسی.
این به آن
دلیل است که نفس آدمی چون آیینه است که هر که در آن نگرد
حق را می بیند و چه بسیار از مردم که درخود می نگردند اما
خدا را نمی بینند پس این شناخت به آسانی نیست و دو
وجه دارد:
یک وجه آن
که نمی توانند آنرا فهم کنند یعنی غامض است.
وجه دیگر
آن که همه می توانند آنرا بفهمند ، فهمها آن را احتمال نکنند.
عوام که آدمی
از ذلت خویش هستی ذات بشناسد واز صفات خویش صفات حق را بشناسد
واز تصرف در مملکت خویش و آن تن و اعضای وی است تصرف حق در جمله
عالم بشناسد.
آنچه آدمی
باید یه آن بیندیشد آن اصل آفرینش خود انسان است که
بداند درباره هستی خود که از نطفه بوده یعنی از قطره آب گنده که
نه در آن عقل وجود داشد ونه شنیدن ودیدن ونه سر ودست و پای و
زبان و چشم و نه رگ و استخوان و پوست وگوشت ، بلکه آبی بود سپید یک
صفت.
اما این
همه عجایب در وی پدید آمد اماوی خود را پدید آورد یا
او را کسی پدید آورد و اگر بشناسد اکنون که بر درجه کمال است او خود
از آفرینش یک سرموی خود عاجز است آن وقت می داند که قطره
آبی بوده عاجز و ناقص پس به ضرورت هست شدن ذات خویش از هستی ذات
حق معلوم شود. چنانکه خداوند از آن آب حقیر شخص با کمال وبا جمال و بدایع
و عجایب آفریده است و این جز از خدای تعالی از کس دیگری
ساخته نیست. وانسان وقتی در خود بنگرد به علم آفریدگار خویش
پی می برد که نهایت کمال است و به همه چیز محیط و هیچ
چیز در این عالم از او غایب نیست.
اگر عقل و همه
عقلا را درهم بیامیزند و عمر طولانی به آنها بدهند تا بتوانند یکی
از اعضاء بدن را بهتر از اینکه هست بسازند نمی توانند چون هر صورتی
از این اعضاء که به اینگونه آفریده شده بهترین وجه آن
بوده واز این بهتر نمی شود که باشد و همه عقلا نمی توانند بهتر
بیندیشندو نیکوتر از خداوند این اعضاء رابه وجود آورند
.علم آفریدگار بر انسان محیط است و بر همه چیز مطلع است. و در
هر جزوی از اجزای آدم این چنین حکمتها وجوددارد. و هر کسی
که این حکمتها را بیشتر بداند تعجب اواز عظمت خدای تعالی
بیشتر می شود و جون آدم در حاجتهای خود نگرد می بیند
که خدای تعالی آنچه را لازم بوده همه را برای انسان آفریده
است در اینجا به صفت لطف و رحمت خداوند به همه موجودات پی می بریم
. چنانکه« سِبقَتُ رحمتی غَضَبی» پیشی گرفته است بخشایش
من بر خشم من و چنانکه پیامبر اکرم می فرماید« شفقت خدای
تعالی بر بندگان بیش است از شفقت مادر بر فرزند شیر خواره»
پس انسان با دیدن
این همه نعمتها و لطف و رحمت و حکمتها پی به معرفت نفس که کلید
معرفت حق است می برد.
نظر غزالی
درباره زهد
زهد در دنیا
مقامی شریف است از مقامات سالکان و این مقام از « علم و حال و
عمل» به وجود می آید مانند انواع مقامات دیگر ، چنانچه مرجع همه
درهای ایمان « عقل و قول و عمل» است و زهد عبارت است « از بازگشتن
رغبت از چیزی سوی چیزی که به از آن باشد» [39]در
نظر عامه وقتی صحبت از زهد می شود افکار به یکباره به سمت عزلت
نشینی و گوشه نشینی می رود و اینکه زاهد را
فردی می دانند که از اجتماع دور است و فقط به عبادت و ریاضت می
پردازد در حالی که معنای ظریف زهد بی میلی و
بی رغبتی به دنیا و آنچه در آن است.
در میان فیلسوفان
و متفکران معاصر نیز استاد مرتضی مطهری نیز در تعاریف
زهد به معنای بی رغبتی و بی میلی اشاره کرده
اند.
ایشان می
گویند «زاهد کسی نیست که به حسب طبیعت به اشیاء بی
رغبت است مثل مریضی که به غذا میل ندارد یا آدمی که
از شیرینی بدش می آید، میل به شیرینی
ندارد، و یا مثل کسی که از نظر جنسی ناتوانی خاصی
دارد میل به زن ندارد یعنی مقصود از زاهد کسی نیست
که طبیعتاً به حکم غریزه به امور دنیوی بی میلی
دارد بلکه زهد به صورت یک مفهوم اخلاقی ذکر می شود و زاهد یعنی
کسی که به حسب طبیعت غریزه به لذت مادی رغبت دارد ولی
به خاطر هدفها و منظورهای بالخصوص عمل و رفتارش مانند عمل مردم بی
رغبت است یعنی چیزی که به آن میل و رغبت دارد به
خاطر مدتی صرف نظر می کند.زهد بی اعتنایی به امور
مورد رغبت طبیعی است پس این را به حسب عرف زهد می گویند.[40]
انواع زهد از نظر
غزالی
غزالی
انواع زهد را به چهار دسته تقسیم می کند:
هرچه جز خدا هست
در او زهد ورزد یعنی رغبت از آن برگیرد حتی نفس خود.
هرچه نفس می
طلبد از شهوت و خشم و کبر و مهتر و مال و جاه و غیره مورد زهد قرار گیرد.
در مال و جاه و
زهد ورزد یعنی رغبت از این دو برگیرد.
در علم و قدرت و
پول زهد ورزد چرا که علم و قدرت وسیله تملک دلها و پولها وسیله تملک عینها
( کالاها) می باشد.[41]
نظر غزالی
در باره توبه
غزالی توبه
را بازگشتن و ندامت به خداوند تعالی بیان می کند. اولین
قدم سالکان در رده حقیقت توبه است. و هیچ انسانی چاره ای
از آن ندارد ، و پاک بودن از گناهان.
فرشتگان است . و
گناه و وسوسه نیز صفت شیطان است و هر کس که تا آخر عمر خود را صرف
گناه بکند خویشاوندی خود را باشیطان محکم کرده است. اما اینکه
همه عمر به طاعت پرداخت آدمی نیز ممکن نیست زیرا اول اینکه
انسان را ناقص آفریدند و بی عقل، و اول شهوت را بر وی مسلط
کردند که آن آلت شیطان است.
هر که شد محرم دل
، در حرم یار
بماند
و آنکه این کارندانست در انکار بمانند
عقل که دشمن شهوت
است و نور جوهر فرشتگان است پس از آنکه شهوت بر قلب مستولی شده بود و نفس با
او خوی گرفته بود آفریده شد هنگامی که عقل آمد به توبه و مجاهدت
تلاش کرد تا این قلعه مستحکم که انسان به دور خود تنیده بود را رها
کند و از دست شیطان رهای بخشد. پس توبه به ضرورت آدمیان است و
اولی قدم سالکان است و پس از بیداریی که حاصل شود از نور
عقل و شرع تا به وسیله آن راه را از بیراهه بشناسد هیچ فریضه
ای نیست مگر توبه که وی باز گشتن است از بی راهی و
باز آمدن آن راه.
قال الله عزو
جلّ« و مَن لَم یَتُسبَ فأولئک هم الظّالمون[42]» و آنان که توبه نکنند پس
آنان ستمگرانند.
تقریباً
تمامی عارفان در باب توبه سخن گفته اند خواجه عبد الله انصاری نیز
در باب توبه در کتاب منازل السائرین بیان کرده است و توبه را مانند
غزالی به همان معنان« باز گشتن است به خدای » [43]
« خواجه عبدالله
انصاری شرایط توبه را سه چیز می داند: پوزش خواهی ،
اقلاع ( برکندن) و حقایق توبه سه چیز است: بزرگ انگاتن گنهکاری
را گمان بردن ( ارزش ) توبه کاری را و پوزش خواستن خلق را»[44] و ابونصرسراج
مؤلف کتاب اللمع نیز او نیز توبه را به معنای« بازگشت از هرکاری
که علم آن را ناپسند دانسته به تمامی آنچه علم آن را پسندیده داشته
است»[45] همچنین ذوالنون درباره توبه گفته است « عوام باید از گناهان
توبه کنند و خواص از غفلت»[46]
همانطور که در
کتاب کشف المحجوب ذکر شده توبه جزو اولین مقامات است . و هر یک از انبیاء
مقامی دارند و به آن معروف شده اند و « مقام حضرت آدم توبه است و از آن حضرت
نوح زهد و حضرت ابراهیم تسلیم و حضرت موسی انابت و داوود حزن ،
عیسی رجا، و از آن محمد ذکر» در فضیلت توبه غزالی اینگونه
اذعان دارد که خداوند همگاه را دعوت به توبه می کند و می گوید
هر کس که توبه کند رستگار می شود و در رحمت خداوند به روی همگان باز
است« توبوا الی الله جمیعاً ایها الموُمنونَ لعلکم تفلحون» (
24/30 ) و می فرماید قرآن که هر که امید فلاح دارد باید
توبه کند. و رسول اکرم (ص) گفته است: « هر که توبه کند پیش از آنکه آفتاب از
جانب مغرب بر آید توبه وی پذیرفته است». و گفت « پشیمانی
توبه است». و گفت: « در راهگذر مردمان که آن را نگاه گویند ناستید
که کس باشد که آنجا باسیتد و هر که به وی بگذرد بر وی می
خندد و هر زن که فرا رسد در وی سخنهای زشت می گوید، از آن
جا برنخیزد تا آنگاه که دوزخ وی را واجب گردد مگر که توبه کند ورسول
گفت: من هر روز هفتاد بار توبه کنم و استغفار خواهم» و گفت : هر که از گناهان توبه
کرد خدای تعالی گناهان وی فراموش گرداند بر فرشتگان که بر وی
نوشته اند، و فراموش گرداند بر دست و پای وی و بر آن جای که بر
وی معصیت کرده باشد تا چون بر حق تعالی رسد بر وی گواه
نباشد. و گفت: « خدای تعالی دست کرم گشاده است کسی را که به روز
گناه گرده باشد تا به شب توبه کند و بپذیرد کسی را که به شب گناه کرده
باشد تا به روز توبه کند و بپذیرد تا آنگاه که آفتاب از مغرب برآید»
هر کس که حقیقت
دل آدمی را دریابد و بشناسد علاقه انسان با توبه چه صورت است و مناسبت
او با حضرت الهیت چگونه است و حجاب او از آن چیست انسان باید
بداند که آنچه باعث حجاب میان انسان و حضرت باریتعالی می
شود گناهان است که و آن چه سبب از بین بردن گناهان و پاک کردن گناهان می
شود توبه است چنانچه دل آدمی در اصل خویش همانند گوهری است پاک
از جنس گوهر فرشتگان و چون آیینه است حضرت الهیت دراو به ودیعه
گذاشته است چون از اینعالم بیرون شود زنگار ناگرفته و به هر معصیتی
که می کند ظلمتی بر روی آییه دل او می نشیند
و به هر طاعتی نوری به دل می پیوندد و آن ظلمت معصیت
را از دل دور می کند. و همیشه آثار انوار طاعت و ظلمت گناهان بر آینه
دل پیاپی می باشد . چون پلمت بسیار شد و توبه کرد انوار
طاعات آن ظلمت را بیرون کند و دل با صفا و پاکی خویش باشد مگر
که چندان برا گناه اصرار ورزیده باشد که زنگار آن به جوهر دل رسیده
باشد و در آن فرو رفته باشد که دیگر علاج پذیر نباشد مانند آیینه
ای که زنگار در باطن وی شده باشد چنین دل خود توبه تواند کرد
مگر که به زبان گوید که توبه کردم.
« رسول اکرم (ص)»
گفت: از پس هر زشتی نیکویی بکن تا آنرامحو کند. و گفت :
اگر چندان گناه کنی که به آسمان رسد آنگاه توبه کنی بپذیرد. و
گفت: بنده بشد که به سبب گناه در بهشت شود. گفتند « چگونه؟» گفت: گناهی بکند
و از آن پشیمان شود و آن در پیش چشم وی باشد تا به بهشت
رسد.[47]
حقیقت توبه
از نظر غزالی
ابتدای
توبه نور معرفت وایمان است که پدیدارمیشود، وگناه همانند
زهر،قاتل است،وقتی انسان به خودمی نگرد،می بیندازاین
زهربسیارخورده است،وبه هلاک بسیارنزدیک شده است،دراین
هنگام است که نوعی هراس واضطراب در انسان پدید میایدهمانند
کسیکه زهر خورده باشدوپشیمان میشودومیترسدودرتلاش است ان
زهر را از بدن بیرون کند وبه دنبال تدبیر دارو میگردد ،ومی
بیند هرشهوتی که رانده است همچون انگبین بوده است که دراواثرزهر
دارد که در حال شیرین است ودراخر تلخ میباشد،دراوپشیمانی
پدیدار می شود واتشی از خوف درمیان جان وی افتد که
هلاک میشود ودراین اتش خوف ،وشرهوشهوت گناه دراوسوخته میشودواین
شهوت به حسرت بدلمی شود گذشته تلخ ازاورخت بر می بنددواوازاین
به بعد مراقب حرکات وسکنات خود بیشتر میباشد،وپیش ازاین
او همیشه هم صحبت با اهل غفلت بود ولی از حال به بعد با اهل معرفت میباشد
وگذشته خویش را جبران میکند و بعدازاین در شادی وطرب
بانور معرفت وایمان درراه مستقیم الهی گام برمی دارد .پس
نفس توبه پشیمانی است، واصل وی نور معرفت وایمان،وفروع وی
بدل کردن احوال ونقل کردن جمله اندامها از معصیتومخالفت،با طاعت وموافقت.
دیدگاه
غزالی در رابطه با مرگ
غزالی به
مسائل تزکیه نفس و معرفت نفس بسیار توجه دارد و بابهای بسیاری
را در کتب خود به آن اختصاص داده است و نیز اشاره به مسئله مرگ و یاد
مرگ دارد واشاره می کندکه هر کس از مرگ و یاد مرگ غافل باشد جزو
غافلان می باشد و هر آن کس که یاد مرگ را درهرروز به یاد داشته
باشد از زیرکان می باشد و جزو پرهیزگاران است چون در پی
جمع آوری زاد و توشه آخرت است و میداند که حقیقتی نزدیک
است و به آن بسیار راغب است چون به ملاقات الهی نایل می
شود چنانچه گفته می شود که مرگ برای مؤمن رهایی از زندان
است که دنیا برای او به مثابه زندان است و مرگ رهایی از
زندان و بال و پرگشودن و به سوی حق رفتن است. غزالی این کرامات
و حقایق را از طریق خلوتهای خود و مناجات و درخواست از خداوند
بدست آورد و به این مقامات نایل گشت.
غزالی می
گوید: اگر همه بشناسند که آخر کار همه انسانها و موجودات مرگ است. و قرارگاه
وی گور است و موکل وی نکیر و منکر است و موعد آن قیامت
است و محل ورود همه بهشت و جهنم است وبیان می کند که «نعوذ بالله هیچ
اندیشه وی را مهمتر از اندیشه مرگ نبود و هیچ تدبیر
او را غالبتر از تدبیر زاد مرگ نبود اگر عاقل بود» چنانکه رسول اکرم (ص)
گفت: الکیس مَن دانَ نَفسَهُ و عَملَ لما بَعدَ الموت » زیرک کسی
است که نفس خود را رام کرد و برای پس از مرگ کارکرد.[48] هر که یاد
مرگ بسیار کند ناچار به ساختن زاد آن مشغول باشد و گور روضه ای یابد
از روضه های بهشت. و هر کس که تمام هم و غم او دنیا باشد تنها
به دنیا غافل شد و کارهای دنیوی مشغول می شود و ار
ذخیره زاد و توشه آخرت باز می مانند و جزو غافلان می باشد و در
گور غاری یابد از غارهای دوزخ، و به این سبب است که یاد
مرگ را فضیلتی بزرگ می دانند.
حضرت محمد (ص) می
فرمایند: اکثِر وامِن ذِکرِها دِمِ اللذات» ای کسانی که به
لذتهای دنیا مشغولید یاد کنید از آن که همه لذتها
غارت کند و گفت: « اگر ستوران از حدیث مرگ آن بدانند که شما دانید
مردم هرگز هیچ گوشت فربه نخورندی» و عایشه گفت یا رسول
الله هیچ کس در درجه شهیدان باشد؟ گفت: باشد کسی که دو روزی
بیست بار از مرگ یاد کند . و رسول (ص) گفت: بسیار کن یاد
کردن مرگ که آن تو را در دنیا زاهد گرداند و گناه تو را کفارت کند.
نظر غزالی
درباره حقیقت احکام و عبادات
غزالی با
پاره ای از صوفیه که اعمال و آداب دینی را نفی می
کردند مخالفت ورزیده است و معتقد است که آداب دینی را برای
رسیدن به کمال باید انجام داد و این آداب تنها به ظاهر نیست.
او در این باره در «احیاء علوم دین» می گوید: «آداب
دین به فهم دقایق معانی حقه آنها در خشوع و اخلاص و نیت
است[49]» او درباره طهارت نیز می نویسد: «طهارت تنها نظافت بدن
نیست بدین طریق که آب بر بدن ریزند در حالی که
اندرون آکنده از ناپاکی ها باشد، بلکه طهارت را چهار مرحله است: تطهیر
ظاهر از خبائث و کثافات، تطهیر جوارح از جرائم و آنام، تطهیر قلب از
اخلاق مذمومه و رذایل و تطهیر سرّ از ماسوی الله[50]» او معتقد
است که نماز آن نیست که زبان چیزهایی بگوید و جسم
به رکوع و سجود و قیام خم و راست شود، بلکه نماز فهم معانی و صیقل
یافتن دل و تجدید ذکر خدا و رسوخ ایمان و حضور قلب است. بر اساس
همین نظرات است که غزالی «زنده کننده علوم دین» نام گرفته است.
درجات روزه و
کمال آن از نظر غزالی
امام غزالی
روزه را به سه درجهی «روزهی عوام، روزهی خواص، روزهی
خواصِ خواص» تقسیم کرده است[51]:
الف) «روزهی
عوام» عبارتست از خودداری کردن از خوردن و آشامیدن و روابط جنسی.
ب ) «روزهی
خواصِ خواص» آن است که دل از اندیشهی هر چه غیر از خداست نگه
داشته شود و اگر به غیر خدا و آخرت بیاندیشد، روزهاش باطل میگردد.
این نوع روزه، روزهی پیامبران و صدیقان و مقرّبان است.
ج ) «روزهی
خواص» عبارت است از اینکه روزهدار اعضا و جوارح خود را از کارهای
ناشایست نگه دارد. کمال این نوع روزه با رعایت شرایط زیر
تحقق مییابد:
1- چشم خود را از
نظر کردن به هر آنچه مذموم و مکروه است و وی را از ذکر و یاد خدا
مشغول میسازد، نگه دارد. چون پیامبر اکرم(ص) میفرماید:
«النظْرَة سَهْم مَسمومٌ مِن سِهامِ الشیطان، فَمَنْ تَرَکَها مخافَةٍ
أعقَبَته علیها إیماناً یجِدُ طعمهُ فی قَلبِه» نظر
تیری زهرآگین از تیرهای شیطان ملعون است، پس
هر کس از بیم خدا از آن حذر کند، خداوند او را خلعت ایمان دهد که
حلاوت آن را در دل خود خواهد یافت.
2- زبان
خود را از سخنان بیهوده، دروغ، غیبت، سخنچینی، فحش،
دشنام و مجادله نگه دارد و آن را یا به ذکر خدا و قرآن خواندن و سخنان مفید
مشغول دارد و یا سکوت کند.
3- گوش خود را از
هر سخن ناشایستی نگه دارد؛ چرا که شنونده در معصیت دروغ و غیبت
و... شریک گوینده خواهد بود. هرچه گفتن نشاید، شنیدن هم
نشاید.
4- دست و پا و دیگر
اعضا و جوارح خود را از کارهای ناشایست نگه دارد و هنگام افطار شکم
خود را از خوردنیهای حرام و حتی شبههآمیز هم باز دارد؛
چرا که روزه که به معنی خودداری از خوردن روزی حلال است؛ با
افطار کردن با روزی حرام معنی و مفهوم خود را از دست میدهد. از
همین رو پیامبر-صلیاللهوعلیهوسلم- فرموده است: « ربّ
صائِم لیس حظّه من صیامه الجُوع و العَطَش» (مسند احمد) یعنی:
«بسیارند روزهدارانی که از روزهی خود جز گرسنگی و تشنگی
بهرهای نمیبرند.»
5- هنگام افطار
نه تنها از روزی حرام و شبههآمیز دوری کند، بلکه از روزی
حلال نیز زیاد نخورد؛ چرا که هدف از روزه تضعیف شهوات است. آیا
اگر انسان آنچه را در روز از خوردن آن خودداری کرده است هنگام افطار جبران
کند، هدف روزه تحقق پیدا میکند؟ حتی خوردن غذاهای دو
وعده در یک وعده به ویژه اگر از غذاهای متنوع و گوناگون باشد نه
تنها شهوات را تضعیف نمیکند بلکه آنها را تقویت نیز میکند.
از این رو بهتر آن است که روزهدار هنگام روز زیاد نخوابد تا آثار
گرسنگی و تشنگی و ضعف شهوات را احساس کند و در نتیجه قلب او صفا
یابد و در شب هم، با کمخوری مقداری از آثار این ضعف
شهوات باقی بماند تا بتواند شبزندهداری کند و نماز شب بخواند.
6- بعد از افطار
دل او بین خوف و رجا و بیم و امید معلّق باشد؛ چرا که نمیداند
روزهاش مقبول درگاه حق خواهد شد یانه؟
بدین ترتیب،
غزالی به صرف پوسته و ظاهر احکام بسنده نکرده و معانی عرفانی و
انسان ساز آنها را مد نظر قرار داده است.
نتیجه گیری
امام محمد غزالی
که در همان اوان جوانی به درس و کسب علوم مختلف پرداخت و در سنین جوانی
به مقام امام در مکاتب و مدارس نایل شد در پی تحول روحی که در
او به وجود آورد و باعث شد تا غزالی به تفکر در باره خویشتن و خدا
بپردازد و کاملاً مسیر زندگی او عوض شد و از جاه و مقام و شهرت فاصله
گرفت و جدا شد و به تزکیه نفس پرداخت و سالها این سیر و سلوک را
ادامه داد تا انوار حق آن علوم باطنی را در قلب او پدیدار کرد چنانکه
در کتاب المنقذ من الضلال به بیان آن می پردازد و در همان دوران عزلت
کتاب احیاء علوم الدین را می نویسد و بعد از بازگشت از
اسفار خود به اصرار برخی دوباره به تدریس در مدارس نظامیه نیشابور
پرداخت و بعد از چندی هم دوباره کناره گیری کرد و آنچه که در
کتب غزالی با آن مواجه می شویم تزکیه و مراقبت نفس است و
چشم بستن از محسوسات دنیا برای دستیابی به حقایق
عالم او می گوید که محسوسات دنیا پرده و حجابی است که
مانع دیدن حقایق ماورایی می شود و از ابتدا در ربع
مرکعات به بیان معانی هر یک از این اعضایی که
با تزکیه نفس و مراقبه مرتبط است می پردازد و بسیاری از
دلایل عقلی را در وجود صنایع بیان می کند همچنین
که با توجه به بدن انسان می توان به وجود صنایع این جهان پی
برد زیرا آنچه در بدن ما وجود دارد همه ی آنها به اندازه و با نظم
وجود دارد و ما همه روز باید به شکر این صانع مشغول باشیم.
غزالی در این
تزکیه نفس به جایی می رسد که می گوید این
علوم ظاهری و علوم عقلی ره به جایی نمی برد و نمی
تواند در رسیدن به حقایق انوار حق به ما کمک رسانی کند و تا یک
حدی از راه می توانیم با علوم و عقل همراه باشیم و برای
درک این حقایق که فراتر از عقل است دیگر عقل کاربردی
ندارد و از طریق دل است و با دل باید ادامه ی سفر سیر و
سلوک را همراه شد و نفس آدمی را به حکیمی و دیوی و
سگی و خوکی تقسیم می کند که آدمی در هر لحظه از
عمرش یکی از این چهار شکل در او ظاهر می شود و او باید
کاملاً مراقب باشد تا آن خصلت های ددی بر خصلت های حکیمی
و فرشته گونه ی او غلبه نکند و این میسّر نمی شود مگر به
مدد تزکیه نفس و مراقبه و کمک انوار حق بر دل .
منابع و مآخذ:
1. استیس ، والتر تونس، عرفان و فلسفه، ترجمه بهاءالدین خرمشاهی،
تهران، سروش ، 1367.
2. انصاری، خواجه عبدلله، منازل السائرین ، به کوشش محمد عمر مفید،
انتشارات موسی.
3. باقری ، علی ، اسم اعظم، شرح کتاب الا سری الا مقام الا اسری
، تهران : پارینه، 1385.
4. توماس ، ادوارد، غزالی در بغداد، ترجمه ذبیح الله منصوری،
جلد 1، چاپ هفتم، 1372.
5. حاکمی ، اسماعیل، سماع در تصوف، تهران ، دانشگاه تهران ، مؤسسه
انتشارات وچاپ 1384
6. خدیو جم، حسین. مقدمه کتاب کیمیای سعادت، نوشته
امام محمد غزالی طوسی، شرکت انتشارات علمی و فرهنگی، چاپ
دهم، ۱۳۸۲.
7. زرین کوب ، عبد الحسین، جستجودر تصوف، امیر کبیر.
8. _________ ، فرار از مدرسه، درباره زندگی و اندیشه امام محمد غزالی،
انتشارات امیرکبیر، ۱۳۸۵.
9. سجادی، ضیاء الدین مقدمه ای بر عرفان و تصوف ،
انتشارات سمت، 1380.
10. سروش، عبدالکریم، قصه ارباب معرفت، انتشارات صراط، ۱۳۷۵.
11. صفری، هانیه، زندگی نامه نوابغ و بزرگان ایران،
زرقلم، 1386،ص 159.
12. صمدی آملی، شرح دروس معرفت نفس ، ج.1، ناشر آل علی ، چاپ
اول 1384.
13. طوسی ، ابونصر سراج، اللمع، رینولد آلن نیکسون، ترجمه دکتر
مهدی مجتبی، اساطیر : چاپ اول 1382.
14. غزالی ، ابوحامد محمد، احیاء علوم الدین ، برگزیده
فارسی، اعتقادنامه غزالی، توضیح علی اصغر حلبی،
تهران، جامی، 1384.
15. _________ ، تهافت الفلاسفه، ترجمه دکتر علی اصغر حلبی، گلشن ،
چاپ دوم، 1363
16. _________ ، شک و شناخت (المنقذ من الضلال)، ترجمه صادق آیینه وند
، چاپ اول 1360، سپهر ، تهران
_________ ، کیمیای
سعادت، ج. 1و2 ، به کوشش حسین خدیو جم ، شرکت انتشارات علمی و
فرهنگی، چاپ دهم، ۱۳۸۲.
17. _________ ، «مقاصد الفلاسفه» ترجمه محمد خزائلی، امیرکبیر،
۱۳۶۲.
18. _________ ، مکاتیب فارسی غزالی، تصحیح عباس اقبال،
تهران، سپهر ، چاپ دوم ،1362.
19. _________ ، نصیحه الملوک ، تصحیح جلال همایی،
دانشگاه تهران.
20. _________ ، نظریات اقتصادی امام غزالی، ترجمه مؤید
الدین محمد خوارزمی ، به کوشش دکتر حسن توایان فر ، انتشارات
اسدی.
21. غنی،قاسم ، تاریخ تصوف در اسلام ، تهران ، زوّار، 1380.
22. کاکایی ، قاسم ، وحدت وجد به روایت ابن عربی و اکهارت
، تهران : انتشارات هرمس، 1389.
23. مطهری ، مرتضی ، حق و باطل، صدرا، چاپ نهم، 1368.
24. نجم رازی، عبدالله محمد، مرصاد العباد من المبدأ الی المعاد،
تهران، انتشارات علمی و فرهنگی ، چاپ سیزدهم 1373،
25. هجویری ، ابوالحسن علی بن عثمان، کشف المحجوب، محمود عابدی،
تهران، سروش 1383 .
26. یصربی، سید یحی، عرفان نظری ، قم، مؤسسه
بوستان، 1372.
27. http://www.ghazali.org
28. http://shandel.mihanblog.com
http://www.islahweb.org
[1] محمد
غزالی، مکاتیب فارسی ، تصحیح عباس اقبال آشتیانی
[2] سجادی،
ضیاء الدین، مقدمه ای بر عرفان و تصرّف ، انتشارات سمت، 1380، ص
97
[3] - به نقل
از:سایت غزالی (http://www.ghazali.org)
[4] حاکمی،
اسماعیل، سماع در تصرف، تهران، دانشگاه تهران، مؤسسه انتشارات و چاپ ،1384،
ص. 45.
[5] - همانجا.
[6] غزالی،
ابوحامد ، شک و شناخت ( المنقذ من الضلال )، ترجمه صادق آیینه وند ،
چاپ اول 1360، چاپخانه سپهر، ص 55.
[7] - دکتر:
سروش، عبدالکریم. «قصه ارباب معرفت». انتشارات صراط، چاپ ۱۳۷۵.ص.35.
[8] زرین
کوب، عبد الحسین، فرار از مدرسه، چاپ سوم 1363، سپهر ، تهران ، ص 134
[9]
- به نقل از سایت غزالی: http://www.ghazali.org
[10] غزالی،
ابوحامد ، تهافت الفلاسفه ، ترجمه دکتر علی اصغر حلبی ،گلشن ، چاپ دوم
1363 ،ص 8
[11] استین،
والتر تونس، عرفان و فلسفه ، ترجمه بهاء الدین خرمشاهی، تهران ، سروش
، 1367، ص 235
[12] غنی،
قاسم ، تاریخ تصوف در اسلام ، تهران ، زوار، 1380
[13] -
غزالی، ابو حامد، شک و شناخت، ترجمه صادق آیینه وند، چاپخانه
سپهر،تهران ، ص 18. کتاب المنقذ من الضلال شرح حوادثی است که زندگی
امام محمد غزالی را دیگرگون ساخت. این کتاب را خود امام محمد
غزالی به عربی نگاشته است و دکتر زین الدین کیائی
نژاد آنرا به فارسی روان و امروزی ترجمه کرده است. نمونه ای از
متن کتاب: سپس دانستم با توشه ی علم این راه را نتوان پیمود، باید
خود را فراموش کرد و دست همت بکمر عشق زد، توشه این راه عمل است و بس! منتها
با پای علم راه نتوان رفت، بلکه کردار و عمل لازم است، از نام شراب مستی
نمی زاید، از معرفت صحت و سلامت بدست نیاید و از دانستن کیفیت
سیری، شکم سیر نمی گردد، بین علم و عمل و عالم و
عامل تفاوت بسیار است، میان آنکه مست است و آنکه می داند مستی،
یعنی غلبه بخار معده بر اعصاب مغز، میان آنکه سیر است و
آنکه معنی سیری می داند، میان آنکه سالم است و آنکه
خود طبیب و عالم طب است و در بیماری بسر می برد فرق بسیار
است، آنانکه مست و سیر و سالم اند خبر از معنی اینها ندارند،
خود آنها را دارند، همین گونه است تفاوت میان آنکه بزهد و تقوی
و شرایط و آداب آن معرفت دارد و آنکه خود سراپا تقوی و زهد است و از
دنیا بر کنار!
[14] زرین
کوب، عبد الحسین ، فرار از مدرسه، چاپ سوم ، 1363، سپهر ، تهران ، ص 146
[15] غزالی
طوسی، محمد، مکاتیب فارسی غزالی، تصحیح عباس اقبال،
چاپ دوم 1362، چاپخانه سپهر ، تهران ، ص 4
[16] زرین
کوب، عبد الحسین ، جستجو در تصوف، ص 89
[17] -
غزالی، المنقذ من الضلال، ص. 38.
[18] - ر.ک.: یصربی،
سید یحی، عرفان نظری ، قم، مؤسسه بوستان، 1372، ص.154.
[19] - به نقل از
منبع قبل.
[20] -
کاکایی ، قاسم ، وحدت وجد به روایت ابن عربی و اکهارت ،
تهران : انتشارات هرمس، 1389ص170
[21] - باقری
، علی ، اسم اعظم: شرح کتاب الا سری الا مقام الا اسری ، تهران
: پازینه. 1385ص190
[22] انفال 8/24
[23] ر.ک.غزالی
، محمد، احیاء علوم الدین ص 6
[24] حشر 59/19.
[25] ر.ک. غزالی
، محمد، کیمیای سعادت، ص 22
[26] غزالی
، محمد، کیمیای سعادت ،ص 24.
[27] امام محمد
غزالی ، نصیحه الملوک، به تصحیح جلال همایی،
انتشارات کتابخانه طهران 1217
[28] ر.ک. توماس
، ادوارد، غزالی در بغداد، ترجمه ذبیح الله منصوری، چاپ هفتم
بهار 1372 ص 366
[29] غزالی،
محمد، احیاء علوم الدین ص 9
[30] فجر89،
27،28
[31] غزالی
، محمد ، احیاء علوم الدین ص9
[32] ر.ک. نجم
رازی، عبدالله محمد، مرصاد العباد من المبدأ الی المعاد، تهران،
انتشارات علمی و فرهنگی ، چاپ سیزدهم 1373، ص 214
[33] ر.ک. غزالی،
امام محمد، کیمیای سعادت جلد 1، تصحیح احمد آرام ،
چاپ مکرر اول ، حیدری، تابستان 1370، ص 65
[34] - صمدی
آملی، شرح دروس معرفت نفس ، جلد اول، ناشر آل علی ، چاپ اول 1384
[35] غزالی
، محمد، کیمیای سعدت ، تصحیح احمد آرام ، گنجینه،
1370،ص78
[36] یوسف
12/31
[37] غزالی،
محمد، کیمیای سعادت ص 36
[38] غزالی
، محمد، مکا تیب فارسی غزالی ، تصحیح عباس اقبال، امیر
کبیر، چاپ دوم 1362 ص 51
[39] - غزالی
، ابوحامد محمد، نظریات اقتصادی امام غزالی، ترجمه مؤید
الدین محمد خوارزمی ، به کوشش دکتر حسن توایان فر ، انتشارات
اسدی، ص 519
[40] مطهری
، مرتضی ، حق و باطل، صدرا، چاپ نهم، 1368
[41] غزالی،
ابوحامد، نظریات اقتصادی ابوحامد، همان.
[42] - حجرات/11.
[43] انصاری،
خواجه عبدلله، منازل السائرین ، به کوشش محمد عمر مفید، انتشارات موسی.
[44] ر.ک. انصاری،
خواجه عبدالله ، همان.
[45] طوسی
، ابونصر سراج، اللمع، رینولد آلن نیکسون، ترجمه دکتر مهدی مجتبی،
اساطیر : چاپ اول 1382، ص 98
[46] هجویری
، ابوالحسن علی بن عثمان، کشف المحجوب، محمود عابدی، تهران، سروش 1383
، ص 544
[47] غزالی،
ابو حامد محمد، کیمیای سعادت جلد 2، به کوشش حسین خدیو
جم ، انتشارات علمی و فرهنگی.ص 322
[48] غزالی،
محمد، کیمیای سعادت، همان.
[49] -
غزالی ، محمد، احیاء علوم الدین ، برگزیده فارسی،
اعتقادنامه غزالی، توضیح علی اصغر حلبی، تهران، جامی،
1384، ص.111.
[50] - همانجا
[51] - ر.
ک.: امام محمد غزالی، إحیاء علومالدین، ج1، صص 350 و 351.
http://arefeh.persianblog.ir/post/8
مقاله
183 ـ امام محمد غزالي
ابو
حامد محمد بن محمد بن محمد بن احمد طوسی(450 -505ق.) مشهور به امام محمد
غزالی و ملقب به حجة الاسلام .
وی فقیه، متفکر، متکلم اشعری و از ائمه مشهور شافعی است ؛
و صاحب آثاری مشهور در فقه و اصول، فلسفه و منطق، تفسیر، عرفان، و
اخلاق می باشد .
غزالی در شهر نوقان طوس در خانواده ای فقیر زاده شد . پدرش مردی
عامی و درویش اما متعبّد و صالح بود و بافندگی پیشه داشت
؛ لقب غزالی برگرفته از پیشۀ پدر است . این طرز بیان،
خاصّ عده ای از اهل خراسان بود که در گفت و شنید روزانه خویش،
عطار را عطاری، خیام را خیامی، و غزال را غزالی می
خواندند . پدر غزالی به تربیت دو فرزندش، محمد و احمد، علاقه مند بود
و چون مرگش فرا رسید، آن ها را به دوست صوفی اش، ابوحامد احمد بن محمد
رادکانی سپرد . محمد مختصری از فقه را نزد وی فرا گرفت و چون
رادکانی تنگ دست تر از آن بود که همه بار تحصیل او و برادرش را بر دوش
کشد، به آنان سفارش کرد تا در سلک طلاب در آیند و به مدرسه بروند، چرا که در
مدرسه، دغدغۀ خوراک و هزینه زندگی، آنان را از تحصیل باز
نمی داشت .
غزالی به نصیحت او عمل کرد و به جمع طلاب علوم دینی پیوست
. سپس به گرگان رفت و نزد امام ابو نصر اسماعیلی به تحصیل فقه
پرداخت . بعد از چندی به طوس باز گشت ؛ در راه، حادثه ای پیش
آمد که شیوه تحقیق و تحصیل او را دگرگون کرد:"در میان
راه گرفتار دزدان شد و آنان هر چه داشت- ازجمله دفتری که همۀ علومی
را که تا آن روز آموخته بود و در آن نوشته بود- ربودند . غزالی از ربودن
دفترش بسیار اندوهگین شد و به هر زحمتی که بود خود را به امیر
دزدان رسانید و خواهش کرد که فقط آن دفتر را به وی باز دهد . امیر
دزدان پرسید مگر در آن دفتر چیست که تو این همه بدان علاقه داری
؟ غرالی پاسخ داد که آن دفتر حاصل تمامی رنج ها و زحمات من برای
کسب علم و دانش است . اگر آن ها از میان برود، همه کوشش های من به هدر
خواهد رفت . امیر دزدان خندید و گفت :" علمی که با از بین
رفتن این کاغذ پاره ها از بین برود، علم نیست . این چه
علمی است که دزدان می توانند آن را از تو بربایند و نادانت
سازند؟" سپس دفتر را به او باز داد .
این
سخن چنان در روح غزالی تأثیر گذاشت که از آن پس جهد کرد تا هر مطلبی
علمی را چنان بیاموزد که به ثبت آن در دفتر حاجت نباشد و کسی
نتواند آن را از وی برباید . سپس برای تکمیل معلومات خود
به نیشابور رفت و جزء شاگردان امام الحرمین ابوالمعالی جوینی
- از فقهای شافعی و از دانشمندان عصر خود- شد . در آن جا غزالی
از اصول مذاهب و اختلافات آن ها با یکدیگر و از جدل و منطق، آگاهی
یافت . فلسفه خواند و از همان اوان به نوشتن و تألیف مشغول شد .
احمد
و محمد در انتخاب مسیر تحصیل با هم اختلاف نظر داشتند . احمد از همان
ابتدا با ابو بکر نساج آشنا می شود و راه عرفان را در پیش می گیرد،
اما محمد به عرفان علاقه نشان نمی دهد و
می
خواهد فقیه شود . جایی احمد به محمد می گوید :
"ابو سعید ابوالخیر در ابتداغ دل به یادگیری
فقه و حدیث داده بود، اما نظرش توسط ابوالفضل حسن سرخسی دگرگون شد و
به عرفان روی آورد . می گویند تمامی کتاب هایش را
در زیر خاک کرد و روی آن ها درختی کاشت . محمد ! شاید تو
هم روزی همچون ابوسعید متحول شوی" .
امام
الحرمین سه شاگرد ممتار داشت : کیای هراسی، امام محمد
غزالی، و ابوالمظفر خوافی . در این میان غزالی سر
آمد همه شاگردان بود . امام الحرمین درباره آن ها می گوید :
"غزالی دریایی است بی پایان، کیا
شیری است دمان و خوانی آتشی است سوزان".
غزالی بعضی از اندیشه های خویش و پاره ای از
سخنان امام الحرمین را در کتابی به نام المنخول من تعلیق الاصول
گرد آورد . این کتاب در ردّ حنفی ها نگاشته شده بود . محمد کتاب را به
امام الحرمین عرضه می کند و امام الحرمین نیز کتاب را به
خواجه نظام الملک، وزیر الب ارسلان و ملکشاه سلجوقی می سپارد و
بدین گونه خواجه را از حضور فقیهی چون غزالی آگاه می
کند .
پس از مرگ امام الحرمین (478 یا 479 ق.)، مدتی کرسی تدریس
مدرسه خالی بود تا آن که کیای هراسی جانشین استاد می
شود . غزالی خود را سزاوار این منصب می دانست، بنابر این
مدرسه را ترک می کند و به لشکرگاه ملک شاه و نزد خواجه نظام الملک می
رود . خواجه مردی سیّاس بود و بزرگان هر فرقه و مذهب را با حفظ صلح و
آرامش در کنار هم گرد آورده بود . هنگامی که غزالی به لشکرگاه می
رود، خواجه از توطئه حنفی ها در نظامیه بغداد نگران و نیز از
نظر غزالی درباره حنفی ها آگاه بود ؛ زیرا کتاب "المنخول
من تعلیق الاصول" غزالی را در ردّ حنفی ها خوانده بود .
بنابراین غزالی را به ریاست نظامیه بغداد می گمارد
تا مواظب توطئه حنفی ها باشد و توطئه باطنی ها را به سرکردگی
حسن صباح در الموت همدان به او هشدار می دهد و می گوید که آنان
سرکردگان اهل سنّت را به قتل می رسانند .
در آن زمان شیعه به سه دسته تقسیم می شد : اثنی عشریه
معتقد به امامت دوازده امام ؛ زیذیه معتقد به امامت تزیذ بن علی
بن حسین ؛ و باطنیه معتقد به امامت اسماعیل، پسر اول امام جعفر
صادق .
باید توجه داشت اگر چه غزالی دانشمند و فقیه بود، حمایت
خواجه نظام الملک از او حمایتی سیاسی بود . به این
ترتیب، غزالی از 30 سالگی در( 484 ق.) به تدریس در نظامیه
بغداد مشغول شد . او با خیام دوستی داشته و معروف است که از وی
ریاضی آموخته است . به مجالس وجد و سماع صوفیه نیز پنهانی
رفت و آمد داشت ؛ اگر چه می خواست فقیه و امام شود، آن اندازه محدود
نبود که ترشرویی و سخت گیری را لازمه دینداری
بداند . او نظر خیام را درباره ساده و متشابه بودن جِرم فلک جویا شد،
خیام ضمن طفره رفتن ازپاسخ، چنین گفته است :
تا راه
قلندری نپویی،
نشود
رخساره به خون دل نشویی، نشود
سودا
چه پزی تا که چو دل سوختگان
آزاد
به ترک خود نگویی نشود
زرین
کوب، بر این باور است که غزالی شش سال از عمر خویش را در
لشکرگاه ملکشاه گم کرد به این دلیل که از دیدگاه یک مورخ،
هیچ اطلاع روشنی از احوال او در این سال ها ندارد؛ و نیز
به سبب همنشینی و هم صحبتی با کسانی که جز اتلاف عمر و تیره
دلی برای او هیچ نداشتند.
مصادف با این ایام، ناصرخسرو نیز به لشکرگاه پیوست و حسن
صبّاح دعوت خود را گسترش داد . نظام الملک فعالیت باطنیّه را دنباله
فعالیت سرخ جامگان و خرّم دینان می دانست که از اهل زندقه
بودند، چنانکه رافضی ها را نیز در ردیف گبران و ترسایان می
دانست . غزالی در بغداد به فلسفه توجه کرد و تمامی آثار ارسطو، فارابی،
ابن سینا و همچنین تألیفات انجمن مخفی اخوان الصّفا را
مطالعه کرد. تا آن زمان، انجمن مخفی اخوان الصّفا 51 مقاله نوشته بود ؛ آن
ها معتقد بودند که شریعت عربی آن گاه به کمال می رسد که با
فلسفه یونانی در هم آمیزد . غزالی در ابتدا کتاب"
مقاصد الفلاسفه "را در بیان آرای فلاسفه نوشت و سپس در کتاب
"تهافت الفلاسفه" همان آراء را به چالش کشاند . او در جلسات درس، اول
حکمت یک فیلسوف را بیان می کرد و سپس با منطق آن را رد می
کرد . یکی از دلایلی که حکمت بعد از غزالی باقی
ماند این است که غزالی با منطق _ که حکیمان برای اثبات
نظریه خود از آن استفاده می کنند_ به رد حکمت فیلسوفان پرداخت و
بعد از غزالی کسانی پیدا شدند که نظریه غزالی را با
منطق رد کردند ؛ چه اگر غزالی با روشی دیگر حکمت را رد می
کرد، دیگردر شرق نه حکمتی بود و نه طالب حکمتی .
احمد غزالی، برادر را جاه طلب و اسیر دنیا و ظواهر مادّی
می دید و در نماز به او اقتدا نمی کرد . روزی بعد از مرگ
خواجه نظام الملک، پشت سر محمّد به نماز ایستاد . در نیمه، نماز را
شکست و با یارانش مسجد را ترک کرد . احمد در جواب اعتراض محمّد گفت : تا آن
زمان که در نماز حضور قلب داشتی پشت سر تو نماز خواندم، اما از آن جا که به یاد
آب دادن به اسبت افتادی، با خود گفتم پیش نماز رفته است، چرا ما نرویم
؟. پس از این واقعه، غزالی دچار شکّ و تردید می شود و
کشمکش های وجدانی او را می آزارد. در 488ق. شدت این دو دلی
و آشفتگی به بیماری جسمی او می انجامد . مدرسه را
ترک می کند و به سفر حج می رود ؛ از تعیّنات و کثرات می
بُرَد و به معنا می گریزد . عده ای سفر غزالی را گریختن
از باطنیان دانسته اند، زیرا پس از نگارش کتاب" فضایح
الباطنیه" از سوء قصد باطنیان در امان نبود . اما به راستی
او متحوّل شده بود . به شام، نزد شیخ نصر مقدّسی عارف رفت و زندگی
فقیرانه ای در پیش گرفت . در مدرسه امینیه به پاک
کردن طهارت گاه مشغول شد . روزی در حیاط مدرسه صورتش را می شست،
صدای استاد را شنید که به طلاب می گفت : "به گفته حجه
الاسلام امام محمد غزالی ... ". غزالی تصمیم گرفت
برای دوری از وسوسۀ بازگشت به تدریس، شام را ترک
کند لذا به بیت المقدس رفت . در آن جا کتاب احیاء علوم دین
را نوشت تا دین را زنده کند .
غزالی
تا سال 488ق. عالم، مفتی، فقیه، و مدرّس است و از آن به بعد
عارف، صوفی، زاهد و متفکر؛ از مناظره و بحث و جدل بیزار و به عبادت و
تفکر و ارشاد اخلاقی راغب است . او پس از سفر یازده ساله، به طوس باز
می گردد و به اصرار فخر الملک، وزیر سلطان سنجر و پسر خواجه نظام
الملک، در نظامیه نیشابور، جایی که طالبان برای
فراگیری فقه می آیند ،" احیاء علوم الدین"
را تدریس می کند . عده ای از فقها در آن زمان،غزالی را به
سبب نگارش کتاب "مشکاه الانوار" مجوس و مُلحد خواندند و نزد سلطان خنجر
به سعایت از او پرداختند . غزالی از تدریس در نظامیه
استعفا داد و در نزدیکی خانه خود خانقاهی برای صوفیه
و مدرسه ای برای طلاّب بنا نهاد .
اندیشه
و افکار غزالی
غزالی در فقه شافعی و اصول دین اشعری است و این دو
علم را از روی استدلال و اجتهاد شخصی می دانست نه تقلید
صرف . وی در کتاب" المنقذ من الضّلال" (رهایی از
گمراهی)، که زندگی نامه خود اوست سیر روحانی خود را از شک
به یقین این گونه بیان می کند : "چون از آغاز،
مطلوب من علم به حقایق امور بود بر آن شدم که نخست بدانم علم حقیقی
چیست ؟ در نتیجه بر من معلوم شد که علم، آن گاه حقیقی، یقینی
و اطمینان بخش است که شک و شبهه و غلط و پندار در آن راهی نداشته باشد
و به درجه ای از یقین رسیده باشد که به تشکیک هیچ
مشکّکی در ارکان آن خلل راه نیابد . مثلأ وقتی که برای من
علم یقینی حاصل شد که ده بزرگ تر است از سه، اگر کسی منکر
این حقیقت شود و حتی برای اثبات نظر خود معجزه ای
بروز دهد باز در علم یقینی من تردیدی حاصل نخواهد
شد . ممکن است از خرق عادتی که وی نشان داده است دچار تعجب و شگفتی
شوم، ولی نسبت به این که ده بزرگتر است از سه، تردید نخواهم کرد
.
او
در این کتاب از آفات منطق نیز سخن می گوید . ابو حامد اندیشه
می کرد که وقتی همه چیز روی به انحطاط دارد، نومیدی
عوام، بسا که ذهن آن ها را به این جا کشاند که گویی در دنیا
هیچ عدالتی در کار نیست و هیچ وجود فایقی بر
آن نظارت ندارد، اما این همان چیزی است که باطنی ها و
فلاسفه نیز هر یک به نوعی آن را تعلیم می دهند . این
همان نا امیدی است که ابوالعلاء، شاعرنابینای معره را نیز
بر ضد دین تحریک کرد . غزالی بر آن بود که نگذارد این نومیدی
عقلی، اذهان مسلمانان را به بن بست کشاند . آنچه او را متأثر می کرد این
بود که چرا هیچ کس در باب فلسفه و خطر آن برای دین، کاری
نمی کند . به خصوص که باطنی ها، قسمتی از تعلیم خود را از
سرچشمه افکار فلاسفه گرفته اند و کلام نیزخود تابعی از فلسفه است .
غزالی
در دانش خود به بررسی پرداخت و دید که جز ضروریات و حسیّات،
علم و معرفتی که با آن، خویش را به پایه های
بلند حقیقت برساند ندارد، پس با تردیدی که برای او
حاصل شده بود، به ضروریات و حسّیات نیز که ظاهراً حقیقی
می نمودند، نمی توانست اعتماد کند. بنابراین در محسوسات و ضروریات،
به اندیشه پرداخت و دریافت که درآن ها جای شک و تردید است
و این گونه دریافت ها برای نفس، اطمینان بخش نیست،
زیرا حواس آدمی اشتباه می کنند .
پس
از محسوسات نوبت به ضروریات عقلی رسید و این اندیشه
در ذهن غزالی پیدا شد که از کجا معلوم است که این "عقل
فضول پیشه"، که خطای حواس و دیگر دریافت های
آدمی را باز می نماید، خود خطا و اشتباه نکند . ابن رشد اندلسی
نیز عقیده داشت با عقل نمی توان پی به حقایق برد .
او اظهار کرد که غزالی بر پایه عقل، تمامی روش های فلسفی
پیشینیان را محکوم به بطلان کرد و متوجه نبود که بطلان او هم
محکوم به بطلان است، چرا که وسیله سنجش غزالی نیز عقل است، در
صورتی که خود او عقل را برای ادراک حقایق ناتوان می داند
و در این صورت چگونه به خود اجازه می دهد که به کمک عقل ،نظام های
فلسفی قدما را محکوم به بطلان نماید . ابن رشد در ردّ نظریه های
غزالی در کتاب تهافت الفلاسفه (در هم شکستن چیز های شکسته) را
نوشت .
غزالی می گوید :" به درد بی درمان سفسطه دچار شدم،
اما نه به زبان قیل و قال بلکه در باطن حال . نزدیک به دو ماه در این
حالت به سر بردم و برای درد خود درمانی نیافتم، تا آن که به یاری
خداوند از این مرحله بیرون آمدم و به حال صحت و اعتدال بر گشتم و ضروریات
عقلی، مورد اطمینانم گشت . این معالجه از راه برهان و استدلال
صورت نیافت، بلکه به واسطه نوری بود که خداوند در دل من افکند، نوری
که بیش تر معارف حقیقی بشر، به مدد همان حاصل می شود . آری،
کسی که راه کشف حقیقت را منحصر به دلیل و برهان عقلی گیرد،
رحمت واسطه الهی را تنگ و کوچک گرفته است" .
غزالی جویندگان حقیقت را در عصر خود در چهار گروه منحصر یافت
: متکلمان، باطنیه، فلاسفه و صوفیه . متکلمان، خود را اهل رأی و
نظر می دانستند . ابو حامد علم کلام را آموخت ؛ اما حقیقتی در
آن نیافت . سپس به تعلیمات باطنیان روی آورد . آنان به یک
مرجع معصوم و بَری از لغزش، در پیکره امامی که در طول تاریخ
بقا دارد معتقد، و بر این باور بودند که این امام ادامه دهندۀ
اقتدار و مرجعیت فرهمند پیامبر( نه جانشین او) است .بدین
ترتیب امام اسماعیلی (بعد از رحلت پیامبر ) با تمام
جامعه مؤمنان آینده هم عصر و هم زمان است . غزالی آنان را "تعلیمیه"
نامید و در کتاب المستظهری با عقاید آنان به جدال پرداخت .
موضع
اهل سنت به عقب برگشتن است . آنان چون در تاریخی بعد از پیامبر
می زیسته اند
می
بایست پیوسته خود را با تصوّر و اندیشه یک مرجع معصوم و
خالی از لغزش که در گذشته قرار داشت، سازش دهند ؛ یعنی حفظ و
اطاعت از وحی الهی و زنده نگه داشتن خاطره پیامبر به عنوان معلم
نمونه و توجه پیوسته به این مرجع مصون از خطا در گذشته. باطنیه
عقاید اهل سنت را به چالش کشاند . این دو گروه اختلاف سیاسی
نیز داشتند . غزالی از روش ابطال، معارضه، و تحقیق با آرای
باطنیان به جدل پرداخت .
فلاسفه خود را اهل منطق و برهان می دانستند . غزالی فلاسفه را به سه
دسته تقسیم می کند : فلاسفه دهری، طبیعی و الهی
.
فلاسفه دهری آن دسته از فیلسوفان هستند که منکر وجود خداوند شده اند و
گمان کرده اند که جهان همین سان بوده و تا ابد نیز به همین گونه
خواهد بود .
طبیعیان آن دسته از فلاسفه اند که بیشتر در اطراف عالم طبیعت
و شگفتی های خلقت به تحقیق و بحث پرداخته و از مشاهده عجایب
و بدایع جهان طبیعت و خلقت، به وجود خداوندی که به تمام اسرار و
رموز عالم واقف است اقرار و اعتراف کرده اند .
اما فلاسفۀ طبیعی زندگی را نتیجه اعتدال مزاج می
دانند و این اعتدال را یکی از عوامل بزرگ حیات حیوان
می شمرند و چنین می پندارند که قوّه عاقله و روح انسان نیز
تابع مزاج اوست و با انهدام و از بین رفتن مزاج، نابود می شود و چون
نابود شد دیگر بر نمی گردد ؛ زیرا به استدلال آن ها اعاده معدوم
محال است . از این رو فلاسفه طبیعی، منکر بقای روح و قیامت
و حساب و کتاب مردگان و بهشت و جهنم اند .
فلاسفۀ الهی با آن که به وجود خداوند و بقای روح و معاد آن،
قائلند و عقاید و آرای فلاسفه دسته اول و دوم را باطل می دانند
امّا خود آن ها به نظر غزالی، در سه مسأله از دین اسلام خارج
هستند و در هفده مسأله بدعت گذار. غزالی در تهافت الفلاسفه بر فلاسفه خرده می
گیرد . بیست رساله فلسفی، شانزده رساله درباره الهیات
و چهار رساله دربارۀ طبیعیات دارد . از بیست ایرادی
که غزالی بر فلاسفه می گیرد، چهار نکته دربارۀ حکمت طبیعی
و باقی مربوط به حکمت ماورای طبیعت است . سه مسئله ای که
غزالی به سبب آن ها فلاسفه را تکفیر کرد عبارتنداز :
1-
فلاسفه می گویند علم خداوند بر کلیات است نه بر جزئیات و
این مخالفِ نصّ قرآن است که : لا یعذب عنه مثقال ذره ؛
2-
فلاسفه به معاد جسمانی عقیده ندارند و این خلاف شرع مبین
و دلیل کفر و عدم اعتقاد آنان به دین است ؛
3-
فلاسفه معتقد به قِدَم عالَم ند و این نیز خلاف شرع است، زیرا
در دین، عالم حادث است و خداوند آن را در اوقات و ایام معیّن
خلق کرده است .
اقوال غزالی هر چند فلسفه مشّایی را یک چند ،نزد مسلمانان
بی اعتبار کرد، فلسفه انتقادی و مباحث مربوط به علم شناخت را( که بعد
ها در اروپا رنه دکارت، لاک، هیوم، و کانت مطرح کردند) پی افکند
و بدین گونه غزالی خویشتن را یک فیلسوف نقّاد، یک
مخالف فلسفه مشاء و در عین حال یک فیلسوف اسکولاتیک نشان
داد .
نظریه غزالی راجع به کشف حقیقت مانند نظریه دکارت بود، در
حالی که شش قرن بر او سبقت داشت . دکارت در نیمه اول قرن هفده که دوره
ترقی علم در مغرب زمین بود می زیست، با این حال
نتوانست در زمان حیات خود آنچه را که می گفت وارد مرحلۀ عمل
کند اما غزالی شش قرن قبل از او روش پی بردن به حقیقت را
بیان کرد . وقتی دکارت روش خود را( مبنی بر این که باید
از تحقیق در مورد چیز های کوچک به چیز های بزرگ پی
برد) بیان کرد، دوربین و ذرّه بین وجود داشت و در فیزیک
و شیمی پیشرفت ها نصیب دانشمندان مغرب زمین شده بود
. با این حال دانشمندان آن دیار نتوانستند روش دکارت را به کار بندند،
مگر تقریبا صد سال بعد، یعنی از نیمه سدۀ هجدهم میلادی.
غزالی
برای به کار بستن آنچه می گفت ابزار مادی نداشت و تنها وسیله
اش این بود که در خویشتن فرو برود و جزء لایتجزّی را در
خود بیابد . او می گوید :" من راجع به همه چیز تردید
کردم و بعد متوجه شدم که تردید من هم در خور تردید است و همین
معنی در خطابه دکارت نیز دیده می شود . غزالی همان
اتهامی را به فلسفه وارد کرده است که ابن رشد به کلام؛ مبنی بر این
که : انسجام منطقی احتجاجات فلسفه، مخاطرات زیادی در بر دارد .
پس از غزالی، شهرستانی (547 ق. ) در کتاب" الملل و النحل" و
کتاب منتشر نشدۀ" مصارع الفلاسفه" و در رسالۀ کلامی"
نهایه الاقدام" به فیلسوفان یونانی مَآب، به ویژه
ابن سینا حمله کرد . این امر موجب شد تا خواجه نصیر طوسی
(672 ق.)، فیلسوف بزرگ شیعی، از ابن سینا دفاع کند
و اثری مفصّل در پاسخ به شهرستانی بنویسد . غزالی پس از
آن که در می یابد که علم برای کمال آدمی کافی نیست
و عقل فلسفی به تنهایی نمی تواند معمای هستی
را حل کند به تصوّف روی می آورد و خلاصۀ این طریقه
و مذهب عبارت است از : قطع علاقه های شهوانی، تزکیه نفس و تخلیه
آن از صفات پست، گرایش به تقوی و فضیلت، بریدن از غیر
خدا و سرانجام فنا فی الله .
او می گوید :" همت بر کشف طریقه تصوف گماشتم و چنان یافتم
که در پیمودن این راه دو چیز دربایست است ؛ یکی
علم و دیگر عمل . علم تصوف را چنان که لازم بود، فرا گرفتم . سپس دانستم که
تصوف از نظر علمی با سایر علوم شرعی و عقلی تفاوت ندارد و
اگر چیزی باشد تنها در عمل است . از نام شراب، مستی نمی
زاید و از علمِ به کیفیت سیری، شکمِ گرسنه سیر
نمی گردد . تازه فهمیدم آنچه تا کنون داشتم، قیل و قال بود
."
غزالی در اواخر عمر خود، تعلیمات تصوّف را در مقایسه با تعلیمات
فلسفه یا کلام بهتر دید، زیرا در حالی که علوم انسانی
، انتزاعی و سطحی اند تصوف، متعلم را به معرفت مثبتی از خدا و
طبیعت رهنمون می شود . رفتن از مدرسه به خرابات یا از مدرسه به
خانقاه که از اصطلاح عرفاست، مبیّن این است که یک عالِم دینی
متمایل به عرفان شد .
غزالی
شطحیّات حلاج و بسطامی را به شدت رد می کند و این سخنان
را بسیار خطرناک و موجب سوء تفاهم و شرک می داند و بر عکس بر اهمیت
محبت تأکید می کند. به نظر او تصوف صرفأ راهی فردی برای
وصول به کمال نیست، بلکه یک برداشت کلی از حیات ازجمله
اخلاق، شیوه زندگی، رفتار و اعتقاد، جهان شناسی و ما بعد الطبیعه
است . عقل و عرفان در اندیشه غزالی هرگز از هم جدا نیستند
. غزالی تصوف را از هر اعتقادی که با اسلام سنّی مخالف بود ،(از
قبیل قول به حلول و اتحاد و وحدت وجود) آزاد کرد . او اسقاط تکلیف را
برای صوفی جایز نمی دانست . از مهم ترین ساحت های
فلسفی اندیشه غزالی، مسئله شناخت و معرفت است . بر خلاف برخی
از صوفیه سَلَف که در نوشته های خود چندان توجهی به مسئله شناخت
نداشتند .
تألیفات
غزالی:
-
مقاصد الفلاسفه (487 ق.)، در بیان اندیشه های فلاسفه و فلسفه ؛
-
تهافت الفلاسفه (488 ق.)، در کلام و نقد اقوال فلاسفه ؛
-
محک النظر، معیار العلم، میزان العمل (488 ق.)، همگی در منطق ؛
-
البسیط، الوسیط، الوجیز (478 تا 487 ق.) همگی در فقه ؛
-
المستظهری، حجه الحق (488 ق.) هر دو در کلام ؛
-
الاقتضاد فی الاعتقاد، قواعد العقائد، الرساله القدسیه (489 ق.) همگی
در کلام ؛
-
جواهر القرآن، کتاب الاربعین (495 تا 498 ق.) هر دو در اخلاق ؛
-
بدایه الهدایه (495 ق.) در اخلاق ؛
-
المقصد الاسنی فی شرح اسماء الله الحسنی (495 ق.) ؛
-
الدره الفاخر (495 تا 498 ق.)، در باب مرگ و احوال بعد از مرگ ؛
-
فیصل التفرقه بین الاسلام و الزندوقه (495 – 498 ق) در کلام ؛
-
ایها الولد (500 ق.)، در تصوف ؛
-
المنقذ من الضلال (500 ق.)، در شرح زندگی ؛
-
المستصفی من اصول الفقه (503 ق.)، در فقه ؛
-
الجام العوام من العلم الکلام، معراج السالکین (404 تا 405 ق.) هر دو در
تصوف
-
القساس المستقیم (497 ق.)، در منطق ؛
-
مشکاه الانوار (503 – 505 ق.)، در تفسیر سوره نور ؛
-
احیاء علوم الدین (490 -495 ق.) در تصوف و دارای چهار ربع ؛ربع
اول در عبادت است که در آن به ظواهر عبادت از دیدگاه فقه نپرداخته، بلکه به
معانی عبادت پرداخته است . ربع دوم در خصوص عادات و ربع سوم مهلکات و ربع
چهارم در منجیات است . دو ربع اخیر درمورد حیات نفس انسان می
باشد . احیاء علوم الدین، به عربی نگاشته شده است .
-
کیمیای سعادت (495 تا 498 ق.)، در تصوف و به فارسی و
خلاصه ای از احیاء علوم الدین است.
این
کتاب در چهار رکن می باشد : عبادت، معاملات، بریدن عقبات راه دین
و منجیات .
-
نصیحه الملوک (503 ق.)، به فارسی، در حکمت عملی که برای
سلطان سنجر نوشته است ؛
-
حُسن یوسف، تفسیر سوره یوسف (ع) و به زبان عربی است . در
این کتاب غزالی صادق امین ایت و رئالیسم قضیه
را حفظ می کند .
-
فضائل الانام من رسائل حجه الاسلام، مجموعه مکاتیب فارسی غزالی
.
غزالی
علاوه بر آنچه ذکر شد، صاحب تألیفات بسیار است که در این مقال
نمی گنجد .
سبک
غزالی در تألیفات فارسی
وی نثری شیوا، پخته، ساده، گیرا، و پر نغز دارد . روانی
کلامش بی نهایت است و افکارش در مواردی که دست به استدلالات عقلی
می زند، در کمال آسانی بیان می شود . با این حال،
رعایت ایجاز می کند و این امرارزش کلام او را صد چندان می
نماید . از آوردن آیات و اخبار و استدلال به آن ها، به خصوص در نامه،
خودداری نمی کند، اما این امر با وجود اطلاع بسیار زیاد
او از ادبِ عرب و علوم شرعی باعث نشده است که وی به نوشتن کلمات
دشوارعربی یا امثال و اشعار عرب مبادرت کند، مگر در مواردی که
لازم و ضروری است.
سادگی
سخن او همه جا با قدرت فکر، دقت تعبیر، قوت استدلال و تمثیلات و تشبیهات
لطیف همراه و همیشه جذاب است، خاصّه که از چاشنی عرفان و لطافت
افکار صوفیان نیز برخوردار است .
کتاب
نامه :
1.
پارسی نژاد، کامران ؛ یک کاروان، صد منزل (داستان زندگی امام
محمد غزالی)، تهران : دفتر نشر فرهنگ اسلامی ،1377.
2.
توماس، ادوارد ؛ غزالی در بغداد ؛ ترجمه و اقتباس ذبیح الله منصوری
؛ تهران : زرین ،1366.
3.
توماس،هنری؛بزرگان فلسفه ؛ ترجمه فریدون بدره ای ؛ شرکت
انتشارات علمی و فرهنگی ،1379.
4.
حُسن یوسف : تفسیر امام محمد غزالی از سورۀ یوسف ؛
ترجمه مسعود انصاری ؛ تهران : رسانش ،1382
5.
سینی، سید حسن ؛ جاودان خرد :مجموعه مقالات دکتر سید حسین
نصر، ج1، تهران :سروش،1382.
6.
دایره المعارف فارسی ؛ به کوشش غلامحسین مصاحب ؛ ج2،ذیل
مدخل غزالی.
7.
زرین کوب، عبدالحسین ؛ فرار از مدرسه :دربارۀ زندگی و اندیشه
ابو حامد غزالی ؛ تهران : امیرکبیر، 1369.
8.
صفا، ذبیح الله ؛ تاریخ ادبیات در ایران و در قلمرو زبان
پارسی ؛تهران : فردوس ،1366.
9.
فاخوری، حنا و جر، خلیل ؛ تاریخ فلسفه در جهان اسلامی ؛
ترجمۀ عبدالمحمّد آیتی ؛ تهران :شرکت انتشارات علمی
و فرهنگی، 1373
10.
کوربن، هانری؛ تاریخ فلسفه اسلامی ؛ ترجمه جواد طباطبایی
؛ تهران : کویر، انجمن ایران شناسی فرانسه، 1373.
11.
متها، فاروق ؛ غزالی واسماعیلیان : مشاجره بر سر عقل و مرجعیت
در اسلام سده های میانه ؛ ترجمۀ فریدون بدره ای ؛
تهران : فرزان روز 1381.
12.
نصر، سید حسن ولیمن، الیور ؛ تاریخ فلسفه اسلامی(1)
؛ ترجمۀ جمعی از استادان فلسفه ،3 ج، تهران :حکمت ،1383.
13.
همایی،جلال،غزالی نامه؛از نشریات کتاب خانۀ طهران ؛
چاپ خانه مجلس ،315-318ه.ش.
http://www.elib.hbi.ir/persian/ISLAMIC-CULTURE&CIVILIZATION/200-LECTURE/183.htm
تالیفات
امام محمد غزالی
غزالی از
آن عده محققان و مؤلفان است كه آثارشان به كثرت معروف است چنانكه پیش
گفتیم در یك جا مینویسد: «چهل سال در دریای
علوم غواصی كرد و در علوم دین نزدیك به هفتاد كتاب تصنیف
كرده پس دنیا را چنانكه بود بدید و جملگی را بینداخت...»
شاید غیر از موضوعات دینی درباره موضوعات دیگر
هم كتاب نوشته باشد كه نام نبرده یا ما نمیدانیم. در هر
صورت غیر از خود او دیگران هم بیشتر از هفتاد كتاب و رساله
از او نقل كردهاند. خوشبختانه بیشتر این آثار بر جای مانده
است كه برخی از آنها را به ترتیب اهمیت ذكر میكنیم:
1) احیاء
علوم الدین: كه مهمترین كتاب عربی غزالی است در
مواعظ و حكم و اخلاق و مسائل دینی، كه آنرا در سفر شام و بیتالمقدس
پرداخته است. در اهمیت این كتاب همین بس كه گفتهاند:
«لوذهبت كتب الاسلام و بقیالاحیاء لاغنی عماذهب = اگر
تمام كتابهای اسلامی از میان برود و تنها احیاء باقی
بماند، مسلمانان از آنچه از میان رفته بینیاز میباشند.»
این كتاب بر چهار قسم تقسیم میشود یكی در
عبادات، دو دیگر در عادات، سه دیگر در مهلكات، چهارم در منجیات.
هر كدام از این چهار قسم شامل ده كتاب است كه مجموعاً چهل كتاب یا
چهل بخش میشود. این كتاب پیوسته مورد نظر اهل معرفت
بوده وموافقان و مخالفان زیادی داشته است و درباره آن رسالهها
نوشته و تلخیص و شرح كردهاند.
نخست خود امام
این كتاب را خلاصه كرد و آنرا: «المرشدالامین الی موعظةالمتقین»
نام نهاد و نیز تلخیص برادرش را به نام «لباب الاحیاء» باید
نام برد. شاید مهمترین شرحی كه بر «احیاء» نوشته
شده است همان است كه مؤلف « تاج العروس» سید محمد حسینی
معروف به مرتضی زبیدی (تولد 1145 / وفات 1205) نوشته و آنرا
اتحاف السادة المتقین نامیده است. این شرح در سال 1302
هجری در 13 مجلد در فاس چاپ شده و باز در سال 1311 در مصر در ده مجلد
چاپ گردید.
زبیدی
از طرفداران جدی امام بود و هماره از او دفاع میكرد. از
طرفداران دیگر امام زینالعابدین ابوالفضل عبدالرحیم
بن حسین عراقی است كه احادیث این كتاب را بیرون
آورد و در سال 751 كتابی در چند مجلد بپرداخت در صحت احادیث و
سند آنها. پس از آن هم در سال 760 كتابی مختصرتر به نام المغنی
عن حمل الاسفار بپرداخت.
از مخالفان غزالی
یكی: ابوالفرج بن الجوزی است (در گذشته 597 ه.ق) كه
منهاج القاصدین را در شرح احیاء علوم الدین غزالی
نوشت و سپس به نظر خود كتابی پرداخت در اغلاط احیاءالعلوم، كه
آنرا اعلام الاحیاء بأغلاط الاحیاء = آگاهانیدن زندگان به
غلطهای احیا نامید. پسر ابن الجوزی یعنی
ابوالمظفر ابن الجوزی هم غزالی را انتقاد كرد كه كتابش را بر
مذهب صوفیان وضع كرده است. اما غزالی از پیش در جواب
بعضی از این گونه اعتراضات كتاب الاملاء علی مشكل الاحیاء
را نوشته بود.
2 ) المنقذ من
الضلال؛ این كتاب از بهترین آثار غزالی است، زیرا در
نوع خود كم نظیر است، که در آن شرح و چگونگی خروج از شک و وصول به
نور یقین آمده است.
3 )
مقاصدالفلاسفه: این كتاب شاید یكی از بهترین و
آسانترین كتب حكمت مشاء است كه غزالی برای تفهیم
مفاصد فیلسوفان نوشت تا پس از آن كتاب تهافت الفلاسفه را براساس آن
در رد فیلسوفان تألیف كند و نشان دهد كه بدون فهم و كوركورانه
عقاید فیلسوفان را رد نكرده است. خود میگوید: فینبغی
أن نحقق مذهبهم اولا للتفهیم، ثم نشتغل بالاعتراض، فان الاعتراض علی
المذهب قبل تمام التفهیم رمی فی عمایة = شایسته
است كه نخست روش آنان را بررسی كنیم، آنگاه به اعتراض
بپردازیم. زیرا اعتراض بر مذهبی پیش از آنكه آنرا
به خوبی دریابند، سنگ انداختن در تاریكی است!» این
كتاب به سال 1888 با شروح در لیدن چاپ شد و در سال (1506) به لاتین
ترجمه شده بوده است.
4) تهافت
الفلاسفه: غزالی در این كتاب با سلاح خود فیلسوفان، یعنی
برهان و استدلال و قواعد فلسفه، به ابطال عقاید آنها پرداخته، در بیست
مسئله از مسائل مختلف تناقض آراء و لغزشهای آنها را بیان كرده:
در سه مسئله حكم به كفر فیلسوفان داده است و در هفده مسئله به
بدعتشان منسوب داشته است. آن سه مسئله كه در آن فیلسوفان با تمام
مسلمانان مخالفت كردهاند عبارت است از:
1. میگویند:
ابدان و اجساد محشور نمیشوند و آنچه پاداش میبیند و عقاب
مییابد ارواح مجردهاند و ثوابها و عقابها جسمانی نیست
بلكه روحانی است؛
2. میگویند:
خدای تعالی كلیات را میداند و به جزئیات عالم
نیست و این كفر صریح است و حق آن است كه: به اندازه
ذرهای در آسمانها و زمین از دانش او بر كنار نیست؛
3. میگویند:
عالم قدیم و ازلی است و این خلاف حدوث عالم است كه در
شریعت آمده است.
و آن هفده
مسئله كه در باب آنها فیلسوفان را به بدعت و انحراف و كجروی
متهم و منسوب میدارد عبارت است از: 1- عجز فیلسوفان از اثبات
صانع؛ 2- عجز فیلسوفان از اقامه دلیل بر محال بودن دو خدا؛ 3-
ابطال مذهب فیلسوفان در نفی صفات؛ 4- ابطال عقیده فیلسوفان
به اینكه میگویند: ذات باری به جنس و فصل منقسم
نمیشود؛ 5- ابطال قول فیلسوفان كه میگویند مبدأ اول
موجود بسیط بدون ماهیت است؛ 6- عجز فیلسوفان از اثبات اینكه:
خدا جسم نیست؛ 7- در بیان اینكه قول به دهر و نفی
صانع بر فیلسوفان لازم میآید؛ 8- عجز فیلسوفان از
اثبات اینكه مبدأ اول عالم به غیر است؛ 9- در ابطال قول فیلسوفان
كه گویند: خدا جزئیات را نمیداند؛ 10- ابطال قول فیلسوفان
كه گویند: آسمان حیوانی متحرك بالاراده است؛ 11- ابطال
قول فیلسوفان راجع به غرض محرك آسمان؛ 12- در ابطال قول ایشان
كه گویند: نفوس آسمانی تمام جزئیات را میدانند؛ 13-
در ابطال قول ایشان راجع به محال بودن خرق عادات؛ 14- درباره قول
ایشان كه: نفس انسان جوهری است قائم به نفس و جسم و عرض نیست؛
15- قول ایشان درباره محال بودن فنای نفوس بشری؛ 16- در
ابطال انكار فیلسوفان به رستاخیز و حشر اجساد؛ 17- در ابطال مذهب
ایشان در ابدیت عالم.
پس از بحث
مستوفی درباره هر یك از این مسائل و بیان عجز و
تهافت حكیمان و تقریر ادله ایشان، غزالی در آخر این
كتاب چنین میگوید: اگر كسی بپرسد حال كه مذاهب این
جماعت را بیان كردی، آیا به طور قطع حكم به كفرشان میكنی؟!
گویم: آری بیهیچ تردید تكفیر آنها در سه
مسئله حتمی است. نخست: مسئله قدم عالم و اینكه تمام جواهر قدیماند؛
دوم قول ایشان كه خدای تعالی به جزئیاتی كه
از اشخاص حادث میگردد عالم نیست؛ سوم انكارشان به بعث اجساد
و حشر آنها كه این سه با اسلام سازگار نیست و معتقد آن تكذیب
كننده انبیاء است ولیكن باقی مسائل چیزهایی
است كه مذهبشان به معتزله نزدیك است. صاحب تاریخ الحكماء میگوید:
كه غزالی بسیاری از مطالب این كتاب را از تألیفات
یحیی نحوی انتحال كرده است، ولیكن چون آن
تألیفات به دست ما نیست، این قول را از او باور نتوانیم
داشت. قاضی ابوالولید محمدبن احمدبن رشدالمالكی (در گذشته
595 ه.ق) نیز به دفاع از فیلسوفان برخاست و كتاب تهافت التهافت
را در رد تهافت الفلاسفه نوشت و گفت: هر چه غزالی در این كتاب
نوشته، خالی از برهان و عاری از یقین است، در آخر
كتاب مینویسد: «شكی نیست كه غزالی شریعت
و دین هر دو را خراب كرد و راه خطا رفت» و سپس میگوید:
«اگر ضرورت طلب حق در میان نبود اصلاً در اینباره سخن نمیگفتم.»
5 و 6 و 7) بسیط
و وسیط و وجیز: در فقه، كه این كتابها را بسیاری
از دانشمندان شرح و تلخیص كردهاند.
8) جواهر القرآن:
كه مشتمل بر زبده قرآن است، كتاب منقسم به علوم و اعمال است و اعمال
هم به دو قسم: ظاهری و باطنی تقسیم میگردد، اعمال
باطنی نیز منتهی به تزكیه و تحلیله میشود.
9) المضنون به
علی غیراهله: كه در سال 1309 در ضمن مجموعهای خطی
در مصر چاپ شد، اما در انتساب این كتاب به غزالی تأمل است.
غزالی در كتاب جواهر القرآن نوشته كه: برخی كتابها نوشتهام كه
به غیر اهلش مضمون است. سبكی میگوید: یقین
دارم كه این كتاب از آن غزالی نیست ولیكن یافعی
آنرا از غزالی میداند.
10) فضایح
الباطنیه: كه شامل تعالیم قرامطه و اسماعیلیان و غیر
ایشان از طوایف باطنیه است. كتاب مذكور در موضوع خود سخت
سودمند است. این كتاب به سال 1968 م به كوشش عبدالرحمن بدوی
چاپ شده است.
11 )غرایب
الاول فی عجایب الدول: كه در آن سلطان محمد پسر ملكشاه سلجوقی
را مورد خطاب قرار میدهد.
12) سرالعالمین
و كشف ما فیالدارین: كه از نظام حكومتها و دولتها بحث میكند.
13)تنزیه
القرآن عن المطاعن، كه به سال 1329 در مصر چاپ شده است.
14) المنخول: در
علم اصول است، این كتاب را غزالی در دوران نوجوانی نوشت
و همین كتاب بود كه دستاویز جماعتی غوغا قرار گرفت و از روی
آن گفتند: غزالی در امام ابوحنیفه طعن كرده است.
15) المستصفی:
در اصول فقه و آن كتاب كلانی است در دو مجلد. در مقدمه این
كتاب میگوید: «من لم یعرف المنطق فلاثقه له فی
العلوم اصلا = هر كس منطق نداند هیچ اعتمادی بدانستههای
او نیست!»
16) بزرگترین
و اصیلترین كتاب فارسی غزالی كیمیای
سعادت نام دارد، كه در اخلاق و مسائل دینی پرداخته و تلخیص
گونهای فارسی است از احیاء علومالدین غزالی
و «نظیر آن كتابی به فارسی در این موضوع نوشته
نشده» و تاریخ تألیفش میان سالهای 500 - 490 است.
17) دیگر
از نوشتههای فارسی غزالی نصیحةالملوك است كه آنرا
برای سلطان محمد بن سنجر سلجوقی نوشته و این كتاب در میان
مردم دست به دست میگشته و عموی شرفالدین مباركبن
المستوفی الاربلی آنرا به تازی برگردانده است. در حدود بیست
تا سی جلد دیگر از رسائل و كتب غزالی چاپ شده و یا
وجود آن در كتب خانههای بزرگ عالم سراغ داده شده كه در اینجا
از ذکر آنها خودرای شده است.
تاریخ
فلسفه اسلامی، سید حسین نصر، حکمت، تهران، 1382 تاریخ
فلسفه اسلامی، هانری کربن، مترجم؛ جواد طباطبایی، کویر،
1383.
کانون ایرانی
پزوهشگران حک
http://www.tahoordanesh.com/page.php?pid=9527